درآمد

هدف این جستار زیر سؤال بردن هویت ملی مردم جمهوری آذربایجان یا هیچ‌یک از مرزهای شناخته‌شده بین المللی امروز جهان نیست. هر ملت معاصر، فارغ از چگونگی پیدایش تاریخی آن، واقعیتی انسانی و سیاسی است. موضوع این نوشته تنها بررسی این پرسش است که چگونه جامعه‌ای از مسلمانان ترک‌زبان شمال ارس، که تا آغاز سده نوزدهم بیشتر با دین، شهر، ایل یا خان‌نشین شناخته می‌شدند، در آغاز سده بیستم به سوی هویتی سرزمینی و ملی با نام «آذربایجانی» حرکت کردند.

ملت‌ها و هویت‌های ملی، برخلاف آنچه گاه پنداشته می‌شود، پدیده‌هایی ثابت و ازلی نیستند. زبان مشترک، دین، سرزمین و خاطره مشترک تاریخی می‌توانند زمینه‌های پیدایش یک ملت را فراهم آورند، اما برای تبدیل مردمانی پراکنده به جامعه‌ای ملی، عوامل دیگری نیز لازم است: دولت مرکزی، آموزش همگانی، چاپ و مطبوعات، بازار مشترک، راه‌های ارتباطی، شهرنشینی و مشارکت سیاسی.

این حکم درباره بیشتر ملت‌های جهان امروز درست است و قفقاز نیز از آن مستثنا نیست. هویت ملی آذربایجانی در شمال رود ارس، نه ناگهان در سال ۱۹۱۸ پدید آمد و نه از روزگاران دور وجود داشت. این هویت در روندی چندلایه و نزدیک به یک سده، از دل دگرگونی‌های سیاسی، اقتصادی و فرهنگی قفقاز شکل گرفت.

در این روند، چهار عامل نقشی برجسته داشتند: استقرار فرمانروایی روسیه، دگرگونی اقتصادی باکو، پیدایش سیاست نوین پس از انقلاب ۱۹۰۵ و فروپاشی امپراتوری روسیه در جریان جنگ جهانی اول.

پیش از فرمانروایی روسیه؛ جامعه‌ای ترک‌زبان، نه یک ملت به مفهوم مدرن

تا پیش از آغاز سده نوزدهم، بخش بزرگی از مسلمانان قفقاز شرقی و جنوبی به زبان ترکی سخن می‌گفتند و بسیاری از آنان پیرو مذهب شیعه بودند. آنان از نظر دینی و فرهنگی با ایران پیوندهای استواری داشتند و ادب فارسی، آیین‌های شیعی، شبکه‌های بازرگانی و رفت‌وآمد روحانیان و خاندان‌ها، دو سوی ارس را به یکدیگر متصل می‌کرد.

با این همه، اشتراک زبانی و مذهبی به معنای وجود یک ملت سیاسی واحد نبود. مردمان شروان، قره‌باغ، گنجه، شکی، قبه، باکو، ایروان و نخجوان در خان‌نشین‌های جداگانه زندگی می‌کردند. هر خان‌نشین خاندان فرمانروا، سپاه، مالیات و منافع ویژه خود را داشت و رقابت و جنگ میان واحدهای هم‌زبان و هم‌مذهب امری نامعمول نبود.

وابستگی سیاسی مردم بیشتر به خان، شهر، ناحیه یا ایل معطوف بود. یک مسلمان ترک‌زبان ساکن گنجه ممکن بود خود را مسلمان، شیعه، ترک، اهل گنجه یا وابسته به ایل و خاندان مشخصی بداند. این وابستگی‌ها می‌توانستند هم‌زمان وجود داشته باشند، بی‌آنکه در قالب یک هویت ملی یکپارچه سازمان یابند.

نام «آذربایجان» نیز در بیشتر منابع جغرافیایی و تاریخی آن روزگار، به سرزمین‌های جنوب ارس و درون ایران گفته می‌شد. نواحی شمال رود بیشتر با نام‌هایی چون اران، شروان، قره‌باغ و نام خان‌نشین‌های محلی شناخته می‌شدند. این تمایز جغرافیایی به معنای جدایی فرهنگی دو سوی ارس نبود؛ اما نشان می‌دهد که کاربرد امروزین نام آذربایجان برای سراسر شمال و جنوب رود، در آن هنگام هنوز رواج عمومی نداشت.

مردم این منطقه از فرهنگ، زبان و خاطره تاریخی برخوردار بودند، ولی مفهوم ملت در معنای نوین آن ــ جامعه‌ای با نام مشترک، تاریخ ملی، زبان معیار، سرزمین معین و خواست سیاسی مشترک ــ هنوز پدید نیامده بود.

فرمانروایی روسیه و دگرگونی سامان اجتماعی

جنگ‌های ایران و روسیه و پیمان‌های گلستان و ترکمانچای، بخش بزرگی از قفقاز جنوبی را از ایران جدا و در قلمرو امپراتوری روسیه جای داد. این رویداد تنها جابه‌جایی یک مرز نبود؛ آغاز دگرگونی عمیقی در سامان سیاسی و اجتماعی منطقه بود.

دولت روسیه*** خان‌نشین‌ها را به‌تدریج برچید و آنها را در واحدهای اداری تازه ادغام کرد. حکومت جدید با ارتش، دادگاه، سرشماری، مالیات، نقشه‌برداری و دیوانسالاری در زندگی مردم حضور یافت. باشندگان منطقه که پیش‌تر در چارچوب خان‌نشین‌ها و جماعت‌های محلی زندگی می‌کردند، اکنون اتباع امپراتوری پهناوری شده بودند که از لهستان تا سیبری امتداد داشت.

دولت روسیه برای اداره این جمعیت، مردم را بر پایه دین، زبان و خاستگاه دسته‌بندی کرد. مسلمانان ترک‌زبان قفقاز در بسیاری از اسناد روسی «تاتار» یا «تاتار قفقاز» نامیده شدند. این نام لزوماً بازتاب تعریف مردم از خودشان نبود، بلکه بخشی از شیوه دسته‌بندی دستگاه امپراتوری به شمار می‌رفت. با این حال، تکرار چنین نام‌هایی در سرشماری، مدرسه، نقشه و نوشته‌های رسمی، به‌تدریج مرزهای تازه‌ای میان گروه‌های ساکن قفقاز پدید آورد.

ساخت راه‌ها، گسترش بندرها و سپس راه‌آهن، پیوند نواحی پراکنده را آسان‌تر کرد. بازارهای محلی به بازار بزرگ روسیه متصل شدند و رفت‌وآمد کالا، کارگر و اندیشه افزایش یافت. مدرسه جدید، چاپخانه و روزنامه نیز گروهی از آموزگاران، روزنامه‌نگاران و روشنفکران را پدید آوردند که با مفاهیمی چون قانون، مجلس، حقوق شهروندی و ملت آشنا بودند.

تفلیس، به عنوان مرکز اداری و فرهنگی قفقاز روس، در آشنایی نخستین نسل روشنفکران مسلمان با آموزش نوین، تئاتر، چاپ و اندیشه‌های تازه نقشی پیشگام داشت. بررسی گسترده این نقش، به‌ویژه در انتقال اندیشه‌های اروپایی به ایران و قفقاز، موضوع جستاری جداگانه خواهد بود. در اینجا همین اندازه کافی است که باکو همه چیز را از نقطه آغاز شروع نکرد؛ زمینه‌های فکری دگرگونی، پیش‌تر در تفلیس و دیگر مراکز قفقاز پدید آمده بود. اما شهری که این اندیشه‌ها را با سرمایه، صنعت، کار و سیاست همگانی درآمیخت، باکو بود.

باکو؛ نفت، مهاجرت و جامعه‌ای نو

استخراج صنعتی نفت در نیمه دوم سده نوزدهم، باکو را در زمانی کوتاه از بندری کوچک به یکی از بزرگ‌ترین مراکز صنعتی جهان تبدیل کرد. سرمایه‌گذاران روس، ارمنی و اروپایی به شهر سرازیر شدند و پالایشگاه‌ها، بندر، خط آهن، بانک و شرکت‌های بازرگانی، سیمای اقتصادی آن را دگرگون کردند.

نفت تنها ثروت نیافرید؛ انسان‌ها را نیز به حرکت درآورد. هزاران روستایی قفقازی، کارگر ایرانی، صنعتگر ارمنی، کارمند روس، بازرگان مسلمان و مهندس اروپایی در باکو گرد آمدند. شهر به یکی از چندفرهنگی‌ترین و پرتنش‌ترین مراکز امپراتوری روسیه تبدیل شد.

در میان مهاجران، ایرانیان جایگاهی چشمگیر داشتند. کارگران و بازرگانان بسیاری از تبریز، اردبیل، خوی، مراغه و دیگر شهرهای ایران به باکو رفت‌وآمد داشتند. این جابه‌جایی نشان می‌دهد که مرز ارس، با وجود اهمیت سیاسی‌اش، هنوز نتوانسته بود شبکه‌های انسانی، اقتصادی و فرهنگی دو سوی رود را از یکدیگر جدا کند.

باکو همچنین طبقه‌ای از کارگران مزدبگیر پدید آورد که در جامعه خان‌نشینی سابق وجود نداشت. کارخانه و پالایشگاه، مردمانی با زبان‌ها و دین‌های مختلف را در کنار هم قرار می‌داد. اعتصاب، اتحادیه، حزب و روزنامه وارد زندگی روزانه شد و سیاست از محافل محدود روشنفکری به محیط‌های کار و خیابان راه یافت.

سیاسی‌شدن باکو را نباید به پیدایش روشنفکران مسلمان یا رشد یک جریان ملی فروکاست. تا پیش از ۱۹۱۸، نیروهای گوناگون در این شهر فعال بودند: بلشویک‌ها، منشویک‌ها، داشناک‌های ارمنی، سازمان‌های کارگری، اصلاح‌طلبان مسلمان، مشروطه‌خواهان ایرانی، هواداران همبستگی اسلامی، ترک‌گرایان و بعدها حزب مساوات.

از این رو، باکو زادگاه یک اندیشه واحد نبود؛ میدان برخورد چند راه سیاسی بود. مسئله کار و سرمایه، دین و دولت، قومیت و زبان، انقلاب و اصلاح، هم‌زمان در این شهر جریان داشت. اعتصاب‌های کارگری گاه گروه‌های مختلف را در کنار یکدیگر قرار می‌داد و رقابت‌های قومی و مذهبی گاه آنان را رودرروی هم می‌نهاد.

هویت آذربایجانی نیز در دل همین کشمکش‌ها شکل گرفت. این هویت یکی از پاسخ‌های ممکن به پرسش آینده مسلمانان ترک‌زبان قفقاز بود، نه تنها پاسخ موجود و نه نتیجه‌ای که از آغاز ناگزیر به نظر می‌رسید.

انقلاب ۱۹۰۵ و ورود جامعه به سیاست

انقلاب ۱۹۰۵ روسیه نقطه عطفی در تاریخ قفقاز بود. برای نخستین بار، گروه‌های گسترده‌ای از کارگران، پیشه‌وران، بازرگانان، دانش‌آموزان و روشنفکران وارد میدان سیاست شدند. روزنامه، انجمن، حزب، اعتصاب و انتخابات، زبان تازه‌ای* برای بیان خواسته‌های اجتماعی و سیاسی فراهم آوردند.

در میان مسلمانان قفقاز نیز نسل تازه‌ای پدید آمد که دیگر تنها از حفظ دین و رسوم سخن نمی‌گفت. آموزش به زبان مادری، آزادی مطبوعات، رفع تبعیض، مشارکت سیاسی و حکومت قانون، به بخشی از خواسته‌های آنان تبدیل شد.

با این همه، هنوز برنامه‌ای واحد وجود نداشت. برخی اصلاحات در چارچوب روسیه را ممکن می‌دانستند؛ برخی به همبستگی همه مسلمانان می‌اندیشیدند؛ گروهی به سوسیال‌دموکراسی گرایش داشتند و شماری نیز بر پیوند مردمان ترک‌زبان تأکید می‌کردند.

محمدامین رسول‌زاده ، رئیس نخستین دولت جمهوری آذربایجان ،از دل همین نسل برخاست. اهمیت او در این نیست که از آغاز، برنامه‌ای کامل برای تشکیل جمهوری آذربایجان در سر داشت؛ بلکه زندگی او نمونه‌ای روشن از دگرگونی اندیشه سیاسی در آن دوران است.

مسیر فکری رسول‌زاده را می‌توان از خلال چهار محیط دنبال کرد: باکو، تهران، استانبول و بازگشت دوباره به باکو در سال ۱۹۱۷.

باکو نخستین مدرسه سیاست او بود. در این شهر با مطبوعات، سازمان سیاسی، اعتصاب، حزب و جامعه چندقومیتی قفقاز آشنا شد. دغدغه نخستین او بیش از آنکه تشکیل دولت ملی باشد، اصلاح جامعه، گسترش آموزش و مشارکت مسلمانان در سیاست بود.

تهران برای او تجربه عملی انقلاب مشروطه را فراهم آورد. همکاری با مشروطه‌خواهان و ملیون ایرانی و فعالیت در روزنامه «ایران نو»، او را با کوشش برای برپایی مجلس، حکومت قانون و دگرگونی یک جامعه سنتی از نزدیک آشنا کرد. این دوره را نمی‌توان حاشیه‌ای در زندگی او دانست؛ تجربه ایران یکی از پایه‌های اندیشه سیاسی بعدی‌اش بود.

استانبول سومین محیط شکل‌دهنده اندیشه او بود. در فضای ترکان جوان، با بحث‌های عثمانی‌گرایی، اسلام‌گرایی، ترک‌گرایی، زبان ملی و دولت نوین روبه‌رو شد. این تجربه، افق فکری او را از اصلاح جامعه مسلمان قفقاز به مسئله گسترده‌تر ملت و دولت کشاند.

سرانجام، بازگشت به باکو پس از انقلاب ۱۹۱۷، همه این تجربه‌ها را در برابر پرسشی عملی قرار داد. امپراتوری روسیه فروپاشیده بود و دیگر مسئله تنها اصلاح یا مشارکت در حکومت نبود؛ باید نظمی تازه جایگزین نظم کهن می‌شد. در این شرایط، رسول‌زاده تجربه‌های باکو، تهران و استانبول را به برنامه‌ای سیاسی برای تشکیل دولتی در شمال ارس تبدیل کرد.

چهار شهر تنها ایستگاه‌های زندگی یک فرد نبودند؛ چهار سرچشمه یک فرهنگ سیاسی تازه بودند: باکو، صنعت و سیاست توده‌ای؛ تهران، مشروطه و حکومت قانون؛ استانبول، مسئله زبان و ملت؛ و باکوی ۱۹۱۷، فروپاشی امپراتوری و ضرورت گزینش راهی تازه.

سه راه برای آینده

فروپاشی روسیه به معنای پیروزی بی‌درنگ یک اندیشه نبود. آینده مسلمانان قفقاز همچنان میان چند راه گشوده بود. سه چهره برجسته، سه پاسخ متفاوت به بحران روزگار خود عرضه کردند.

علی‌مردان‌بیگ توپچی‌باشی بیشتر نماینده راه اصلاحات قانونی، پارلمان‌گرایی و دفاع از حقوق مسلمانان در چهارچوب حکومت مشروطه بود. او نشان می‌داد که پیش از فروپاشی کامل امپراتوری، هنوز دستیابی به برابری سیاسی و خودگردانی از راه مجلس و قانون، یکی از راه‌های جدی به شمار می‌رفت.

رسول‌زاده از اصلاح‌طلبی و مشروطه‌خواهی به سوی اندیشه دولت ملی حرکت کرد. این دگرگونی تنها نتیجه تحول شخصی او نبود؛ پاسخ به شرایطی بود که جنگ و فروپاشی امپراتوری پدید آورده بودند.

نریمان نریمانف راه سومی پیشنهاد می‌کرد. او آینده جامعه را در انقلاب سوسیالیستی و حکومت شوراها می‌دید. نریمانف می‌کوشید اندیشه سوسیالیستی را با ویژگی‌های جامعه مسلمان قفقاز سازگار کند و بعدها به یکی از چهره‌های اصلی استقرار حکومت شوروی در آذربایجان تبدیل شد.

این سه راه ــ اصلاح مشروطه، دولت ملی و انقلاب سوسیالیستی ــ نشان می‌دهند که در سال ۱۹۱۷ و حتی ۱۹۱۸، آینده هنوز از پیش تعیین نشده بود. جمهوری آذربایجان یکی از چند امکان تاریخی بود که در شرایط جنگ و خلأ قدرت، برای مدتی بر راه‌های دیگر چیره شد.

نخستین تجربه دولت‌سازی در جمهوری آذربایجان

جمهوری دموکراتیک آذربایجان در ۲۸ مه ۱۹۱۸، پس از فروپاشی جمهوری فدراتیو ماورای قفقاز، استقلال خود را اعلام کرد. این جمهوری اگرچه تنها بیست‌وسه ماه دوام آورد، نقشی فراتر از عمر کوتاه خود در تاریخ سیاسی و هویتی قفقاز بر جای گذاشت. در شکل‌گیری آن، حزب مساوات و محمدامین رسول‌زاده جایگاهی محوری داشتند. مساوات که در سال‌های پایانی حکومت تزاری از یک سازمان پنهانی با گرایش‌های اسلامی و ترک‌گرایانه به مهم‌ترین حزب سیاسی مسلمانان قفقاز تبدیل شده بود، پس از انقلاب فوریه خواستار خودمختاری ملی در چهارچوب روسیه‌ای فدرال شد و سرانجام در جریان فروپاشی قدرت مرکزی، به سوی استقلال کامل گام برداشت.

محمدامین رسول‌زاده، روزنامه‌نگار، اندیشه‌ورز و رهبر برجسته مساوات، ریاست شورای ملی آذربایجان را بر عهده داشت؛ شورایی که اعلامیه استقلال را تصویب کرد. نقش او بیش از آنکه در اداره روزمره حکومت خلاصه شود، در صورت‌بندی فکری دولت تازه اهمیت داشت. رسول‌زاده کوشید جامعه‌ای را که هویت‌های دینی، محلی، قفقازی، ایرانی و ترک‌زبان در آن با یکدیگر درآمیخته بودند، در قالب ملتی سیاسی و سرزمینی سازمان دهد. از این دیدگاه، جمهوری تازه نه صرفاً دولت مسلمانان یا ترکان قفقاز، بلکه دولتی بود که شهروندان آن، فارغ از تبار، دین و جنسیت، از حقوق سیاسی برابر برخوردار باشند.

با این همه، جمهوری دموکراتیک آذربایجان را نباید تنها «حکومت مساوات» دانست. مساوات بزرگ‌ترین و بانفوذترین نیروی سیاسی مجلس بود، اما دولت‌های جمهوری بر پایه ائتلاف میان چند حزب و گروه سیاسی تشکیل شدند. شخصیت‌هایی چون فتحعلی‌خان خویسکی، نصیب‌بیگ یوسف‌بیگلی و علی‌مردان‌بیگ توپچوباشوف نیز در اداره کشور، تشکیل دولت، دیپلماسی و کوشش برای شناسایی بین‌المللی آن نقشی برجسته داشتند. همین چندگانگی سیاسی، جمهوری را از یک حکومت تک‌حزبی متمایز می‌ساخت، هرچند اختلاف‌های درونی نیز گاه توان تصمیم‌گیری آن را کاهش می‌داد.

جمهوری نوپا کوشید نهادهای یک دولت نوین را بر پایه مجلس، انتخابات، دستگاه اداری، ارتش ملی و آموزش عالی بنیان نهد. حق رأی و نامزدی سیاسی زنان به رسمیت شناخته شد، دانشگاه دولتی باکو بنیاد گرفت و مجلس از نمایندگان گروه‌های قومی و سیاسی گوناگون تشکیل شد. این تجربه نشان می‌داد که دولت‌سازی ملی در قفقاز الزاماً به معنای ایجاد دولتی یکدست از نظر قومی یا دینی نبود، بلکه می‌توانست با مفهوم شهروندی و نمایندگی سیاسی نیز پیوند یابد.

با وجود این، جمهوری از همان آغاز با دشواری‌های سنگینی روبه‌رو بود: اختلاف بر سر مرزها، درگیری‌های قومی، بحران اقتصادی، مسئله مالکیت و توزیع زمین، رقابت قدرت‌های خارجی و ناتوانی در ایجاد ارتشی نیرومند و یکپارچه. نخست حضور نیروهای عثمانی و سپس استقرار بریتانیا در باکو، استقلال عملی دولت را محدود می‌کرد. هم‌زمان، اختلاف بر سر قره‌باغ و دیگر نواحی مختلط، بخش بزرگی از توان نظامی و سیاسی جمهوری را فرسوده ساخت.

در آوریل ۱۹۲۰، ارتش سرخ با بهره‌گیری از ضعف نظامی جمهوری، بحران داخلی دولت و درگیری نیروهای آذربایجانی در قره‌باغ، از مرزهای شمالی گذشت و وارد باکو شد. حکومت جمهوری فروپاشید، حزب مساوات از فعالیت قانونی بازماند و بسیاری از رهبران آن ناچار به مهاجرت یا زندگی پنهانی شدند. رسول‌زاده نیز پس از مدتی اختفا، از شوروی خارج شد و در مهاجرت به یکی از مهم‌ترین سخنگویان استقلال آذربایجان و مخالفان سلطه شوروی تبدیل گردید.

با این همه، تجربه جمهوری دموکراتیک آذربایجان از میان نرفت. نام آذربایجان، مفهوم جمهوری، پایتختی باکو، برخی نهادهای اداری و تصور وجود یک جامعه سیاسی مستقل، پیش از استقرار حکومت شوروی شکل گرفته بود. از این‌رو، ملت‌سازی شوروی در آذربایجان بر زمینی کاملاً بکر آغاز نشد. حکومت شوروی نه یک هویت را از هیچ پدید آورد و نه میراث جمهوری را بی‌کم‌وکاست ادامه داد؛ بلکه برخی عناصر آن را حفظ کرد، برخی را کنار گذاشت و برخی دیگر را در چارچوب ایدئولوژی و سیاست ملیت‌های شوروی از نو تعریف نمود.

نتیجه‌گیری

هویت ملی آذربایجانی در شمال ارس، حاصل تصمیم یک فرد یا رویدادی ناگهانی نبود. جامعه مسلمان ترک‌زبان قفقاز، در آغاز سده نوزدهم از زبان، دین، فرهنگ و پیوندهای تاریخی مشترک برخوردار بود، اما هنوز ملت سیاسی یکپارچه‌ای تشکیل نمی‌داد.

فرمانروایی روسیه خان‌نشین‌ها را برچید و مردم را در دستگاه اداری و اقتصادی تازه‌ای جای داد. مدرسه، چاپ، راه‌آهن، سرشماری و بازار گسترده‌تر، شرایط ارتباط میان مردمانی را فراهم کرد که پیش‌تر بیشتر در چارچوب‌های محلی زندگی می‌کردند.

نفت، باکو را به مرکز سرمایه، مهاجرت، کار و سیاست تبدیل کرد. انقلاب ۱۹۰۵ جامعه را وارد میدان سیاست ساخت و جنگ جهانی اول و فروپاشی روسیه، مسئله دولت و مرز را به پرسشی فوری بدل کرد.

در این روند، هویت‌های گوناگون اسلامی، ترکی، سوسیالیستی، ایرانی و قفقازی در کنار یکدیگر و گاه در رقابت با هم حضور داشتند. هویت آذربایجانی از میان همین کشمکش‌ها سر برآورد و در سال ۱۹۱۸، با تشکیل جمهوری آذربایجان، برای نخستین بار صورت دولتی یافت.

اما سال ۱۹۱۸ پایان این روند نبود. حکومت شوروی پس از ۱۹۲۰، با تعیین مرزهای اداری، آموزش همگانی، تاریخ‌نگاری رسمی و سیاست ملیت‌ها، این هویت را بازتعریف و نهادینه کرد. بررسی آن مرحله و بازتاب سیاست‌های شوروی در جنوب ارس، موضوع جستارهای آینده خواهد بود.

در جستار بعد

در جستار بعدی خواهیم دید که چگونه حکومت شوروی، با بهره‌گیری از آموزش، تاریخ‌نگاری، زبان و مرزبندی اداری، ملت‌های نوین قفقاز را بازسازی کرد و چگونه این سیاست بعدها بر رخدادهای آذربایجان ایران و کردستان اثر گذاشت.

پانویس

*/انقلاب ۱۹۰۵ همچنین میدان گسترده‌تری برای چاپ و روزنامه‌نگاری پدید آورد. نشریات ترکی‌زبان باکو تنها خبررسان نبودند؛ آنها به ساختن زبان سیاسی تازه‌ای یاری رساندند و مردمان پراکنده گنجه، شروان، قره‌باغ، شکی و باکو را با مسائل مشترکی چون آموزش، حقوق زنان، آزادی، زبان، دین و آینده سیاسی جامعه روبه‌رو ساختند. طنز سیاسی، نمایشنامه، شعر و مقاله، مفاهیم تازه را از محافل کوچک روشنفکری به میان خوانندگان گسترده‌تری بردند. از این راه، مطبوعات تنها بازتاب‌دهنده یک هویت از پیش موجود نبودند، بلکه در پدید آوردن جامعه‌ای از خوانندگان هم‌زبان و در ساختن آگاهی سیاسی مشترک نقش داشتند. پس از انقلاب ۱۹۰۵، همین رونق مطبوعاتی و آموزشی به یکی از پایه‌های رشد گرایش‌های ملی در میان مسلمانان ترک‌زبان قفقاز تبدیل شد.

**//گزینش نام «آذربایجان» برای دولت تازه‌پدید شمال ارس، خود بخشی از همین روند ملت‌سازی بود. در منابع تاریخی، این نام بیشتر به سرزمین آذربایجان ایران در جنوب ارس گفته می‌شد و نواحی شمال رود با نام‌هایی چون اران، شروان و نام خان‌نشین‌های محلی شناخته می‌شدند. از این رو، انتخاب نام آذربایجان در ۱۹۱۸ با نگرانی و اعتراض شماری از ملیون و روزنامه‌های ایران روبه‌رو شد؛ زیرا بیم آن می‌رفت که این نام در آینده زمینه ادعا نسبت به آذربایجان ایران را فراهم آورد. در برابر، رهبران دولت جدید می‌کوشیدند این نام را بر پایه پیوندهای زبانی و فرهنگی دو سوی ارس توجیه کنند. بنابراین نام‌گذاری تنها انتخاب عنوانی جغرافیایی نبود؛ کوششی برای تعیین سرزمین، گذشته و مرزهای هویت ملی نوپدید به شمار می‌رفت. پژوهش‌های مربوط به سال‌های ۱۹۰۵ تا ۱۹۲۰ نیز نشان می‌دهند که «آذربایجان» در آغاز این دوره هنوز بیش از آنکه نام یک ملت تثبیت‌شده باشد، اصطلاحی جغرافیایی و سیاسی در حال دگرگونی بود.

***حکومت استعماری و ناخواسته‌های تاریخی آن

نباید این تحولات را نتیجه سیاستی خیرخواهانه برای پیشرفت مردم قفقاز دانست. حکومت روسیه میان اتباع خود برابری کامل برقرار نکرد. مسلمانان در بسیاری از دوره‌ها از دسترسی برابر به مقام‌های دولتی، آموزش عالی و نمایندگی سیاسی محروم بودند. نهادهای دینی آنان زیر نظارت حکومت قرار داشت و سیاست‌های اداری گاه شکاف میان مسلمانان، ارمنیان، گرجیان و روس‌ها را تشدید می‌کرد.

با این همه، حکومت‌های استعماری همیشه پیامدهایی فراتر از اهداف خود پدید می‌آورند. روسیه برای اداره قفقاز به مدرسه، راه، آمار، نقشه و دیوانسالاری نیاز داشت؛ اما همین ابزارها بعدها در اختیار روشنفکرانی قرار گرفتند که خواهان حقوق فرهنگی، خودمختاری و سرانجام استقلال سیاسی شدند.

به عبارت دیگر، امپراتوری روسیه از یک سو ساختارهای سنتی را تضعیف کرد و از سوی دیگر، ابزارهای ساختن هویت‌های ملی جدید را فراهم آورد. مدرسه‌ای که برای تربیت کارمند دولت گشوده شده بود، روشنفکر ملی‌گرا پرورش داد؛ روزنامه‌ای که زیر نظارت سانسور منتشر می‌شد، زبان مشترک سیاسی آفرید؛ و راه‌آهنی که برای جابه‌جایی کالا و سرباز ساخته شده بود، مردم و اندیشه‌ها را به یکدیگر پیوند داد.

منابع