آماده برای انتشار+ عکس + منابع

مقدمه

تفلیس تنها شهری نبود که ایرانیان از راه آن با فرهنگ و تمدن جدید اروپا آشنا شدند. استانبول، قاهره، کلکته، پاریس، لندن و سن‌پترزبورگ نیز هر یک، در دوره‌ای و برای گروهی از بازرگانان، دانش‌آموختگان، دیوان‌سالاران و روشنفکران ایرانی، دریچه‌ای به سوی جهان جدید گشودند. اهمیت تفلیس و دیگر شهرهای قفقاز در جای دیگری بود: آن‌ها نزدیک‌ترین مراکز بزرگ اداری، نظامی، اقتصادی و فرهنگی یک امپراتوری اروپایی به مرزهای ایران بودند و در میانه شبکه‌ای قرار داشتند که تبریز و رشت را به ایروان، باکو، باتومی، روسیه و سرانجام اروپای غربی پیوند می‌داد.

مقصود از «پنجره» در این جستار تنها انتقال کتاب و اندیشه نیست. کالا و بازرگان، پیش از روزنامه و حزب، از مرز گذشتند. برای حرکت آنان راه، بندر، گمرک، چاپارخانه و سپس راه‌آهن پدید آمد؛ مهاجران، مأموران و دانش‌آموختگان در امتداد همین راه‌ها جابه‌جا شدند؛ و آنگاه دانش، فن، روزنامه، انجمن و سازمان سیاسی نیز به گردش درآمدند.

بااین‌همه، تصویری که از این پنجره دیده می‌شد، تصویر بی‌واسطه به دنیای جدید نبود. این تصویر از صافی تجربه روسیه می‌گذشت: کشوری که دانش، صنعت، ارتش منظم و دیوان‌سالاری جدید را از اروپا اقتباس کرده بود، بی‌آنکه آزادی سیاسی و محدودیت قدرت فرمانروا را به همان اندازه بپذیرد. از این رو، آنچه از قفقاز به ایران رسید، آمیزه‌ای بود از آموزش و خودکامگی، قانون‌خواهی و تمرکز قدرت، اصلاح اجتماعی و انقلابی‌گری. پرسش اصلی جستار آن است که ایرانیان از این گذرگاه چه آموختند و چرا دو راه متفاوت—اصلاح جامعه و تصرف قدرت—در برابر آنان گشوده شد.

از هم‌مرزی نظامی تا گذرگاه تجدد

روسیه از روزگار پتر بزرگ، دانش و فن اروپایی را پیش از همه برای ساختن دولتی نیرومند به کار گرفت. ارتش دائمی، نیروی دریایی، مدارس فنی، صنایع جنگی و دستگاه اداری تازه، فاصله این کشور را با قدرت‌های اروپای غربی کاهش دادند. کاترین دوم همین مسیر را ادامه داد و با پیشروی به سوی دریای سیاه و قفقاز، رقابت با عثمانی و ایران را وارد مرحله‌ای تازه کرد. قفقاز تنها مرزی نظامی نبود؛ گذرگاه سپاه، کالا و ارتباط میان روسیه، ایران، آناتولی، دریای سیاه و دریای کاسپین به شمار می‌رفت.

در همان سده‌ها، ایران پس از شاه‌عباس بزرگ به‌تدریج توان سیاسی و نظامی پیشین خود را از دست داد. بحران پادشاهی صفوی، یورش افغان‌ها، مداخلات روسیه و عثمانی و جنگ‌های پیاپی سده هجدهم، منابع کشور را فرسود. قاجارها وحدت سیاسی ایران را بازسازی کردند، اما فتحعلی‌شاه با روسیه‌ای روبه‌رو شد که دارای ارتش، توپخانه، مهندسی نظامی و شبکه تدارکاتی منظم‌تری بود. شکست ایران در جنگ‌های قفقاز و عهدنامه‌های گلستان و ترکمانچای فقط مرزها را تغییر نداد؛ روسیه را به همسایه مستقیم و قدرت مسلط شمال ایران بدل کرد.

تفلیس از این پس مرکز فرماندهی و اداره روسیه در قفقاز شد. راه تبریز، جلفا، ایروان و تفلیس از یک سو و مسیر رشت، انزلی و باکو از سوی دیگر، ایران را بیش از گذشته به بازارها و شبکه ارتباطی روسیه پیوند داد. با راه‌آهن قفقاز، بندرهای دریای سیاه و کاسپین، پست و تلگراف، زمان سفر کالا و انسان کاهش یافت. راهی که برای گسترش تجارت و جابه‌جایی سپاه ساخته شده بود، به مسیر انتقال اندیشه نیز تبدیل شد.

چگونگی پیشروی روسیه در قفقاز و گسترش این راه‌ها در جستارهای پیشین بررسی شده است. در اینجا مسئله اصلی نه شرح دوباره آن رویدادها، بلکه نوع نهادها و اندیشه‌هایی است که از این گذرگاه وارد ایران شدند.

نهادهای جدید؛ میان توسعه و نفوذ

نخستین رویارویی بسیاری از ایرانیان با جهان جدید نه در کتاب‌های فلسفی، بلکه در ارتش، بانک، کارخانه، جاده و اداره دولتی رخ داد. مأموران ایرانی که به تفلیس، مسکو و سن‌پترزبورگ می‌رفتند، با مدرسه فنی، بیمارستان، زرادخانه، ضرابخانه، اتاق بازرگانی، وزارتخانه و تئاتر روبه‌رو می‌شدند. میرزا تقی‌خان امیرکبیر در سفر هیئت خسرو میرزا به روسیه در سال‌های ۱۸۲۹ و ۱۸۳۰ از شماری از همین نهادها دیدن کرد. این تجربه را نمی‌توان علت یگانه اصلاحات بعدی او دانست، اما بی‌گمان تصورش را از توانایی‌های دولت جدید گسترش داد.

بانکداری، راه‌سازی و تجارت نیز چهره‌ای دوگانه داشتند. آن‌ها مبادله را آسان‌تر و ایران را به بازارهای بزرگ‌تر پیوند می‌دادند، اما هم‌زمان ابزار نفوذ روسیه و بریتانیا بودند. بانک استقراضی روس فقط بنگاهی مالی نبود؛ وام و اعتبار می‌توانست بر تصمیم‌های دربار و دولت اثر بگذارد. راه شمال، افزون بر حمل کالا، حرکت نیروهای روسی را آسان می‌کرد. امتیاز اقتصادی نیز غالباً در شرایطی واگذار می‌شد که دو طرف از قدرت برابر برخوردار نبودند.

بریگاد قزاق روشن‌ترین نمونه این دوگانگی بود. ناصرالدین‌شاه پس از مشاهده واحدهای قزاق، خواهان ایجاد نیرویی مشابه در ایران شد. قزاقخانه آموزش، انضباط، پرداخت منظم و سازمان فرماندهی جدید را وارد ارتش ایران کرد؛ اما به نیرویی ملی و پاسخ‌گو در برابر نهادهای انتخابی تبدیل نشد. فرماندهان روس آن با سفارت روسیه ارتباط داشتند و این نیرو بیش از آنکه پاسدار قانون باشد، ابزار قدرت پادشاهی و نفوذ همسایه شمالی شد.

تناقض قزاقخانه در به‌توپ‌بستن مجلس در ۱۲۸۷ خورشیدی آشکار شد. ابزار نوین نظامی، نه برای دفاع از کشور یا قانون اساسی، بلکه برای درهم‌شکستن نخستین نهاد نمایندگی ملی به کار رفت. این واقعه نشان داد که نوسازی ابزارهای دولت، بدون تغییر رابطه دولت و جامعه، می‌تواند تنها توان حکومت برای سرکوب را افزایش دهد.

راه نخست: اصلاح جامعه از مسیر آموزش و قانون

در چاپخانه‌ها، مدارس و تماشاخانه‌های تفلیس، ایرانیان با روی دیگری از جهان جدید آشنا شدند. چندزبانی قفقاز—گرجی، ارمنی، روسی، ترکی و فارسی—فضایی برای ترجمه و دادوستد فرهنگی فراهم می‌کرد. اندیشه‌های اروپایی گاه از زبان روسی به زبان‌های قفقاز و سپس به فارسی راه می‌یافتند. در چنین محیطی، گروهی از اصلاح‌خواهان به این نتیجه رسیدند که دگرگونی پایدار باید از آموزش، نقد اجتماعی و حکومت قانون آغاز شود.

میرزا فتحعلی آخوندزاده یکی از برجسته‌ترین چهره‌های این جریان بود. زندگی در تفلیس و آشنایی با ادبیات روسی و اروپایی به او امکان داد تا جامعه شرقی را با زبانی تازه نقد کند. نمایشنامه‌هایش خرافات، تعصب، جهل و مناسبات کهنه را به میدان طنز و پرسش کشیدند. پیشنهاد اصلاح خط نیز از همین دغدغه برمی‌خاست: تا زمانی که خواندن و نوشتن دشوار و سواد محدود باشد، انتقال دانش جدید و مشارکت گسترده مردم در زندگی عمومی امکان اندکی خواهد داشت.

عبدالرحیم طالبوف، زاده تبریز و ساکن قفقاز، علوم طبیعی، قانون، تربیت مدنی و نهادهای اروپایی را با زبانی نسبتاً ساده به خواننده ایرانی معرفی کرد. او ترقی را تنها در خرید اسلحه و ساخت کارخانه نمی‌دید؛ جامعه برای پیشرفت به انسانی آگاه، آموزش‌دیده و مسئول نیاز داشت. قانون نیز نباید فرمانی موقت از سوی پادشاه باشد، بلکه می‌بایست رابطه حکومت و مردم را تنظیم کند.

حسن رشدیه این اندیشه را از حوزه کتاب به میدان عمل برد. اهمیت او تنها در پایه‌گذاری مدرسه به شیوه جدید نبود؛ روش آموزش ابتدایی را دگرگون کرد و کوشید سوادآموزی را از انحصار گروهی محدود بیرون آورد. مدرسه برای رشدیه کارخانه تولید فرمان‌بردار نبود؛ می‌توانست انسان‌هایی پرورش دهد که روزنامه بخوانند، قانون را بفهمند و در امور عمومی مشارکت کنند.

البته آزادی‌های فردی به معنای امروزی در مرکز اندیشه همه این اصلاح‌خواهان قرار نداشت. آنان بیش از آزادی وجدان، حقوق اقلیت یا استقلال فرد در برابر دولت، درباره ترقی، علم، تربیت ملت، حکومت قانون و دولت کارآمد سخن می‌گفتند. برخی نیز به فرمانروای مصلح یا دولت مقتدری امید داشتند که اصلاحات را از بالا پیش ببرد. بااین‌حال، ابزار اصلی آنان—مدرسه، کتاب، ترجمه و قانون—در صورت گسترش، توانایی جامعه را افزایش می‌داد و امکان مشارکت مردم را بیشتر می‌کرد.

دو راه دگرگونی؛ مدرسه یا تصرف دولت؟

همان قفقازی که آخوندزاده و طالبوف را پروراند، زادگاه احزاب مخفی و سازمان‌های انقلابی نیز بود. خودکامگی تزاری، سانسور، پلیس سیاسی و بسته‌بودن راه فعالیت قانونی، مخالفان را به سوی شبکه‌های زیرزمینی، نام مستعار، انضباط تشکیلاتی و عملیات مسلحانه سوق می‌داد. در این محیط، این باور رشد کرد که آموزش و اصلاح تدریجی، بدون شکستن ساختار قدرت، به نتیجه نخواهد رسید.

تفاوت دو رویکرد را می‌توان در مقایسه رشدیه و حیدرخان عمواوغلی دید. رشدیه مدرسه می‌ساخت. کار او کند، تدریجی و وابسته به پذیرش اجتماعی بود. آموزگار نمی‌توانست به جای شاگرد بیاموزد؛ می‌بایست توانایی یادگیری و اندیشیدن را در او پدید آورد.

حیدرخان، که آموزش فنی دیده و با محافل انقلابی قفقاز آشنا شده بود، به سازمان مخفی و عملیات مستقیم سیاسی گرایش یافت. در این نگاه، قدرت سیاسی مانع اصلی دگرگونی بود و باید پیش از هر چیز شکست می‌خورد. فن جدید نیز می‌توانست در خدمت سیاست انقلابی قرار گیرد؛ بمب، شبکه پنهانی و تشکیلات منظم، به گروهی کوچک امکان می‌داد اثری بزرگ بر صحنه سیاست بگذارد.

این مقایسه به معنای نادیده‌گرفتن فداکاری انقلابیان نیست. بسیاری از مبارزان قفقازی در دفاع از مشروطه ایران جنگیدند و جان باختند. برای بخش مهمی از آنان، نبرد در تبریز، رشت و تهران ادامه مبارزه با تزاریسم در جبهه‌ای دیگر بود، به‌ویژه آنکه محمدعلی‌شاه برای سرکوب مجلس به بریگاد قزاق و پشتیبانی روسیه تکیه داشت. اما آرمان آزادی همراه با روش‌هایی وارد ایران شد که در فضای سرکوب روسیه شکل گرفته بودند: سازمان مخفی، اطاعت حزبی، ترور هدفمند و تقدم پیروزی بر گفت‌وگوی عمومی.

مرکز ثقل دو رویکرد متفاوت بود. اصلاح‌خواه می‌پرسید چگونه می‌توان جامعه را آگاه‌تر و تواناتر کرد؛ انقلابی می‌پرسید چگونه می‌توان قدرت را به دست آورد و برنامه دگرگونی را اجرا کرد. رشدیه در پی ساختن انسان‌هایی بود که بتوانند در اداره جامعه مشارکت کنند؛ سازمان انقلابی می‌خواست قدرتی به دست آورد که جامعه را بر پایه برنامه خود بازسازی کند.

از تجدد آمرانه تا حکومت ایدئولوژیک

تمرکز قدرت در دوران گذار همیشه و در همه‌جا پیامدی یکسان ندارد. جوامع پیشامدرن فاقد هرگونه دیوان‌سالاری یا نیروی نظامی نبودند، اما دولت جدید به دستگاه اداری فراگیر، ارتش دائمی، مالیات‌ستانی منظم، آموزش عمومی و اقتدار قانون در سراسر کشور نیاز داشت. در جامعه‌ای گرفتار ناامنی، پراکندگی قدرت و جنگ‌های محلی، دولتی متمرکز می‌توانست راه‌ها را امن کند، سپاهیان خصوصی را مهار سازد، بازار ملی پدید آورد و زیرساخت‌های عمومی بسازد.

از این منظر، تجدد آمرانه ممکن است در دوره‌ای گذار نقشی سازنده ایفا کند؛ اما تنها به یک شرط: اقتدار باید نهادهایی پایدارتر از فرمانروا بسازد و به‌تدریج امکان مشارکت جامعه را افزایش دهد. اگر «دوران گذار» پایانی نداشته باشد، امنیت به بهانه تعطیل‌کردن آزادی و توسعه به وسیله مشروعیت‌بخشی به فرمانروایی نامحدود تبدیل می‌شود.

قزاقخانه نمونه‌ای از نوسازی آمرانه‌ای بود که ابزار دولت را تقویت کرد، اما آن را به قانون و جامعه پاسخ‌گو نساخت. تجربه بلشویکی مرحله‌ای فراتر را نشان داد. حزبی که در دوران تزاری با سانسور، پلیس سیاسی و خودکامگی مبارزه می‌کرد، پس از انقلاب اکتبر، سازمان زیرزمینی و انضباط دوران مبارزه را به الگوی اداره کشور تبدیل کرد. آزادی احزاب، مطبوعات مستقل و حق مخالفت، هنگامی که مانع برنامه حزب تلقی شدند، محدود یا حذف گردیدند.

میان روسیه تزاری و شوروی تفاوت‌های بنیادی وجود داشت؛ مالکیت، ایدئولوژی رسمی، ساختار حکومت و شیوه اداره ملیت‌ها دگرگون شده بود. بااین‌همه، تمرکز تصمیم‌گیری در مرکز و تقدم دولت بر جامعه ادامه یافت. تفاوت مهم‌تر آن بود که حکومت ایدئولوژیک خود را فقط مسئول امنیت و توسعه نمی‌دانست؛ مدعی بود حقیقت تاریخ و منافع واقعی مردم را، حتی بهتر از خود آنان، می‌شناسد.

تجدد آمرانه می‌گوید برای ساختن دولت و ایجاد امنیت باید قدرت را موقتاً متمرکز کرد. حکومت ایدئولوژیک می‌گوید چون حقیقت تاریخی، دینی یا طبقاتی را نمایندگی می‌کند، حق فرمانروایی‌اش به رضایت مردم وابسته نیست. در چنین نظامی، پیشرفت و رفاه مردم هدف نهایی نیست؛ تا آنجا ارزش دارد که به حفظ قدرت و اثبات حقانیت ایدئولوژی یاری رساند. اگر میان بقای جامعه و بقای دستگاه فرمان‌روا تعارضی پدید آید، حکومت ممکن است جامعه را قربانی کند، اما از انحصار قدرت چشم نپوشد.

بنابراین، قزاقخانه نشان داد که نوسازی بدون آزادی می‌تواند ابزار استبداد را نیرومندتر کند؛ تجربه بلشویکی نشان داد که انقلاب بدون آزادی نیز می‌تواند استبدادی تازه و فراگیرتر پدید آورد.

آزادی را نمی‌توان بدست آورد؛ باید آن را ساخت

جنبش مشروطه توانست فرمان مشروطیت را به دست آورد، مجلس تشکیل دهد و سرانجام محمدعلی‌شاه را شکست دهد؛ اما پیروزی نظامی بر استبداد برای برقراری آزادی پایدار کافی نبود. دستگاه قضایی مستقل هنوز شکل نگرفته بود، دولت انحصار قانونی نیروی مسلح را در دست نداشت، احزاب و انجمن‌ها ناپایدار بودند، مطبوعات امنیت حقوقی کافی نداشتند و روسیه و بریتانیا آشکارا در سیاست کشور مداخله می‌کردند.

بحران پارک اتابک بخشی از همین ناتوانی را آشکار کرد. دولتی که می‌خواست نیروهای مسلح غیردولتی را خلع سلاح کند، خود برای اجرای تصمیمش به مجاهدان و فرماندهان انقلابی متکی بود. رویارویی نیروی دولتی زیر فرمان یپرم‌خان با همراهان باقر به خون‌ریزی و زخمی‌شدن سردار ملی انجامید. انقلاب توانسته بود حکومت پیشین را شکست دهد، اما هنوز نتوانسته بود قواعد پذیرفته‌شده سیاست پس از پیروزی را بسازد.

در برابر، مدرسه‌های جدید، مطبوعات، انجمن‌های ایالتی و ولایتی و تشکل‌های صنفی، هرچند کوتاه‌عمر و شکننده، نمونه‌هایی از ساخته‌شدن آزادی بودند. آن‌ها به مردم امکان می‌دادند همکاری، انتخاب نماینده، نقد قدرت و حل اختلاف بدون توسل به اسلحه را تمرین کنند.

آزادی غنیمتی نیست که با شکست یک فرمانروا یک‌بار برای همیشه به دست آید. اگر آزادی‌های فردی در قانون و فرهنگ همگانی ریشه ندوانند، اگر جامعه مدنی گسترش نیابد و اگر قدرت میان نهادهای مستقل، قوای حکومتی و واحدهای محلی پراکنده نشود، مخالفان دیروز می‌توانند پس از پیروزی بر همان جایگاه فرمانروای پیشین بنشینند.

پراکندگی قدرت به معنای دولت ضعیف و جامعه آشفته نیست. امنیت و توسعه به دولتی توانمند نیاز دارند، اما چنین دولتی باید به قانون محدود و در برابر جامعه‌ای سازمان‌یافته پاسخ‌گو باشد. دستگاه قضایی مستقل، مطبوعات آزاد، اتحادیه‌ها، احزاب، شوراهای محلی و حق مخالفت، آزادی را از فضیلت شخصی رهبران مستقل می‌کنند. آزمون آزادی‌خواهی نیز نه فقط مبارزه با استبداد موجود، بلکه به‌رسمیت‌شناختن آزادی مخالفان پس از دستیابی به قدرت است.

سخن پایانی

قفقاز برای ایران هم گذرگاه مدرسه، دانش، راه، بانک و قانون‌خواهی بود و هم مجرای انتقال دولت‌گرایی، سازمان مخفی و تمرکز قدرت. از این پنجره، دو راه در برابر ایرانیان گشوده شد: اصلاح‌خواهانی چون آخوندزاده، طالبوف و رشدیه می‌خواستند با آموزش، توسعه و قانون، توانایی جامعه را افزایش دهند؛ انقلابیان تصرف قدرت سیاسی را شرط اجرای برنامه خود می‌دانستند.

این تمایز مطلق نبود. اصلاح‌خواهان نیز گاه به دولت مقتدر دل می‌بستند و انقلابیان نیز از آموزش و عدالت سخن می‌گفتند. اما تجربه قزاقخانه، مشروطه و سپس انقلاب اکتبر نشان داد که نه نوسازی دولت و نه سرنگونی حکومت، به‌خودی‌خود آزادی نمی‌آفریند. آزادی باید در مدرسه، دادگاه، مطبوعات، انجمن، شورا و تقسیم قدرت ساخته شود.

راه‌ها و نهادها به‌تنهایی اندیشه‌ای را منتقل نمی‌کنند؛ حاملان واقعی دگرگونی انسان‌هایی‌اند که درمسیر آن‌ها حرکت می‌کنند. برای شناخت ژرف‌تر اثر قفقاز بر ایران، باید اکنون از ساختمان‌های اداری و چاپخانه‌های تفلیس بیرون آمد و به زندگی هزاران کارگر، بازرگان، دانش‌آموخته و مبارز ایرانی در باکو و دیگر شهرهای روسیه نگریست.