آماده انتشار/عکس ها زیر نویس شود و چند عکس اضافه شود
از ایروان تا دلیجان؛ شهر، راه و زندگی روزمره در ارمنستان
ورود به ایروان؛ نخستین نگاه از پنجره
درود بر همسفران؛ به ایروان، پایتخت ارمنستان، رسیدهایم.
دوستی ارمنی در فرودگاه به پیشوازمان آمد. در راه شهر از خیابانی گذشتیم که فروشگاههای مصالح ساختمانی در دو سوی آن ردیف شده بودند؛ میلگرد، نبشی، تیرآهن و دیگر ابزارهای ساختمانسازی. دوستم میگفت بخش بزرگی از این مصالح از ایران وارد میشود و دادوستد میان دو کشور، بهویژه در این زمینه، رونق دارد. در همان نخستین ساعت ورود، پیوند ایران و ارمنستان نه در کتابهای تاریخ یا سخنان رسمی، بلکه در سیمای یک خیابان و کالاهای چیدهشده کنار آن خود را نشان میداد.



آپارتمان کوچکی در اشکوب نخست ساختمانی قدیمی، در چهارراهی نزدیک مرکز شهر، در اختیار دارم. با کنجکاوی از پنجره به خیابانهای پیرامون نگاه میکنم. زنان و مردان پشت چراغ قرمز شکیبا میایستند، خودروها کمتر از تهران بوق میزنند و دختران و پسران مدرسهای، فارغ از گرفتاریهای زمانه، در راه بازگشت با یکدیگر گفتوگو میکنند.
اینها داوری دربارهٔ همهٔ زندگی در ارمنستان نیست؛ نخستین دریافتهای مسافری است که هنوز شهر را نمیشناسد و میکوشد از رفتار مردم در خیابان، نشانههایی از شیوهٔ زندگی آنان پیدا کند. شهرها خود را پیش از هر چیز در همین جزئیات روزمره آشکار میکنند: در چگونگی عبور از خیابان، در میزان شتاب مردم، در حضور زنان و کودکان و در اینکه پیادهرو تنها گذرگاه است یا بخشی از زندگی جمعی.
در نزدیکی خانه، پارکی آرام و بینرده قرار دارد. درختان، سایهٔ خود را بر سر رهگذران گرمازده گستردهاند و نیمکتها، کافهها و فضای باز، مردم را به ماندن دعوت میکنند. اندکاندک درمییابم که خیابان در مرکز ایروان تنها محل عبور نیست؛ جایی برای دیدار، گفتوگو، استراحت و زندگی روزانه نیز هست. خانوادهها همراه کودکان در فضای عمومی حضور دارند و پیر و جوان در کافهها و پارکها وقت میگذرانند.
ایروان شهر بسیار بزرگی نیست و بخش مرکزی آن را میتوان با پای پیاده شناخت. خیابانهای پهن، میدانها، ساختمانهای سنگی و بناهای برجامانده از روزگار شوروی، سیمایی نسبتاً منظم به شهر دادهاند. بااینهمه، در کنار این نظم، سیمهای برق، ساختمانهای فرسوده و نشانههای کمبود اقتصادی نیز دیده میشوند. شهر نه ویترینی بینقص است و نه مجموعهای از یادگارهای خاکستری شوروی؛ فضای زندهای است که گذشته و اکنون را در کنار یکدیگر نگاه داشته است.



رود هرازدان، که از دریاچهٔ سوان سرچشمه میگیرد و سرانجام به ارس میپیوندد، از کنارهٔ شهر میگذرد. کارخانهٔ نامدار کنیاکسازی ایروان و شماری از تأسیسات صنعتی در نزدیکی این رود قرار گرفتهاند. جایگاه رودخانه، راههای ورودی و بلندیهای پیرامون، در شکلگیری و گسترش شهر بیتأثیر نبودهاند؛ هرچند ایروان امروز بیش از آنکه رو به رودخانه داشته باشد، پیرامون میدانها و خیابانهای مرکزی خود شناخته میشود.
از بسیاری از نقاط شهر، ستیغ آرارات در دوردست پیداست؛ کوهی که اکنون در قلمرو ترکیه قرار دارد، اما در حافظه، هنر و نشانهای ملی ارمنیان حضوری فراگیر دارد. آرارات در افق شهر آرام و استوار ایستاده است؛ بیاعتنا به مرزهایی که در گذر تاریخ بارها جابهجا شدهاند. برای مسافر، منظرهای باشکوه است؛ اما برای بسیاری از ارمنیان، همزمان یادآور سرزمینی ازدسترفته و گذشتهای است که هنوز در حافظهٔ جمعی آنان زندگی میکند.
نخستین روز اقامت، بیش از آنکه زمان بازدید از بناهای تاریخی باشد، فرصتی برای نگاهکردن بود: نگاه از پنجره، قدمزدن در پارک و سنجیدن آهنگ زندگی شهر. هنوز پرسشهای بسیاری بیپاسخ مانده بود. میراث چند دهه فرمانروایی شوروی تا چه اندازه در کالبد و رفتار شهر حضور داشت؟ شهروندان چگونه فضاهای ساختهشده در آن دوره را از آنِ خود کرده بودند؟ و ایروان امروز چگونه میان تنگناهای اقتصادی، خاطرهٔ تاریخی و خواست زندگی آرام تعادل برقرار میکرد؟
پاسخ این پرسشها را باید در پرسهزدن در میدان جمهوری، اپرا، محلههای مسکونی و کاسکاد جستوجو میکردم.
نسخهٔ بازنگریشدهٔ بخش دوم:
پرسه در مرکز شهر؛ معماری، هنر و حافظه
بخش مهمی از سیمای ایروان امروز در دورهٔ شوروی شکل گرفته است. الکساندر تامانیان در دههٔ ۱۹۲۰ طرحی برای بازسازی پایتخت تهیه کرد که میدانها، خیابانهای اصلی و فضای سبز را در شبکهای منظم به هم پیوند میداد. شکل نسبتاً مدور مرکز شهر ممکن است شهرهای کهن را به یاد آورد، اما برای نسبتدادن آن به شهرسازی اشکانی سندی در دست نداریم. ایروان نوین، در اساس، زادهٔ برنامهریزی شهری سدهٔ بیستم است؛ برنامهای که کوشید طرحی تازه را با سنگ، نقش و خاطرهٔ معماری ارمنی درآمیزد.



میدان جمهوری از روشنترین نمودهای این شهرسازی است. بناهای دولتی و فرهنگی، با نمای سنگی و رنگ گرم خود، گرداگرد میدان جای گرفتهاند. ابعاد میدان و ساختمانهای پیرامونش از میل حکومت شوروی به نمایش نظم و اقتدار حکایت دارد؛ با گذشت زمان، مردم آن را به مکانی برای گردش، گردهمایی و تماشای آبنماها تبدیل کردهاند. قدرت سیاسی فضا را ساخت، اما زندگی روزمره معنای تازهای به آن بخشید.
نشانههای دورهٔ شوروی در گوشهوکنار شهر پراکندهاند: ایستگاه راهآهن، ساختمانهای اداری، مجتمعهای مسکونی و بنای سنگین دستگاه امنیتی. هرکدام گوشهای از آن نظام را بازمیتابانند. ایستگاه و خانههای جمعی از طرح نوسازی و گسترش خدمات خبر میدهند؛ ساختمان بسته و هراسانگیز امنیتی، نظارت و سرکوب را به یاد میآورد. ارزیابی آن دوران بدون دیدن هر دو سوی این میراث، تصویری ناتمام به دست میدهد.
در محلههای مسکونی، گاه دروازهای بزرگ خیابان را به چند ساختمان و حیاطی مشترک پیوند میدهد؛ الگویی که در دیگر جمهوریهای پیشین شوروی نیز دیدهام. ساختمانهای تازه، کلیساهای نوساز و خانههایی با سیمای روستاییتر در کنار این مجموعهها قرار گرفتهاند. ایروان در یک زمان ساخته نشده است؛ هر دوره لایهای بر پیکر شهر افزوده و شیوهای از زیستن را در آن برجای گذاشته است.
در زمان سفر، دوستانم از دستمزد پایین برخی کارگران، ساعتهای دراز کار فروشندگان جوان و بهای اندک رفتوآمد عمومی سخن میگفتند. این گفتهها، که به ژوئن ۲۰۱۹ مربوطاند، باید در همان چارچوب زمانی فهمیده شوند. آنچه در برابر چشمانم قرار داشت، شهری برخوردار نبود؛ بااینهمه، شماری از امکانات فرهنگی و تفریحی آن در دسترس لایههای گوناگون جامعه قرار داشت. همین نکته نشان میداد که کیفیت زندگی شهری را نمیتوان فقط با میزان درآمد سنجید. سیاست شهری، نهادهای فرهنگی و چگونگی بهرهگیری مردم از امکانات موجود نیز سهمی تعیینکننده دارند.
اپرا و خاچاتوریان؛ موسیقی در قلب شهر
ساختمان اپرا، یکی از آثار تامانیان، در مرکز زندگی فرهنگی ایروان جای دارد. موقعیت آن در میان باغ، میدان و دیگر مراکز هنری، به بنا نقشی فراتر از یک تالار نمایش بخشیده است. گویی شهر در این نقطه میخواهد جایگاه موسیقی و نمایش را در هویت فرهنگی خود آشکار سازد.
در برابر ساختمان اپرا، تندیس آرام خاچاتوریان، آهنگساز پرآوازهٔ ارمنی، قرار دارد. آرام خاچاتوریان در سال ۱۹۰۳ در تفلیس، یکی از کانونهای مهم فرهنگی قفقاز، زاده شد و آموزش عالی موسیقی خود را در مسکو گذراند. او در آثارش برخی نغمهها و ضربآهنگهای موسیقی ارمنی و قفقازی را با امکانات ارکستر سمفونیک درآمیخت و از این راه صدایی پدید آورد که در جهان موسیقی کلاسیک شناخته شد.
بالههای «گایانه» و «اسپارتاکوس» از نامدارترین آثار اویند و «رقص شمشیر» از بالهٔ گایانه شهرتی جهانی یافته است. خاچاتوریان در همان حال که در دستگاه رسمی فرهنگی اتحاد شوروی پرورش یافت و فعالیت کرد، بخشی از میراث موسیقایی ارمنیان را به تالارهای بینالمللی برد. تندیس او در برابر اپرا از همین پیوند سخن میگوید: پیوند فرهنگ ارمنی، نهادهای هنری شوروی و جهانیشدن موسیقی یک آهنگساز قفقازی.



به دعوت یکی از همسفران ایروانی، به تماشای بالهای برگرفته از دو اثر هوهانس تومانیان رفتیم. تومانیان، شاعر و نویسندهٔ نامدار ارمنی، میان سالهای ۱۸۶۹ و ۱۹۲۳ زیست و در بسیاری از نوشتههایش از زندگی مردم، افسانهها و فرهنگ بومی الهام گرفت. اجرای آن شب آمیزهای از رقص، موسیقی، فیلم و تصویر بود. هماهنگی حرکتهای گروهی، ظرافت ترکیب صحنهها و مهارت هنرمندان، وجود سنتی دیرپا در آموزش موسیقی و رقص را نشان میداد.
گسترش اپرا، باله و موسیقی کلاسیک را میتوان از دستاوردهای سیاست فرهنگی اتحاد شوروی شمرد. دولت برای آموزش هنر، ساخت تالارها و پرورش گروههای حرفهای هزینه میکرد و در نتیجه، این هنرها مخاطبانی فراتر از محافل ثروتمند یافتند. البته همان دستگاه فرهنگی، آزادی هنرمندان را محدود میکرد و از آنان فرمانبرداری ایدئولوژیک میخواست. بنابراین، رونق نهادهای هنری و فشار سیاسی دو واقعیت همزمان آن دوره بودند.
شب با شامی محلی در خانهٔ میزبانان پایان یافت. صمیمیت و مهربانی آنان در خاطرم مانده است. تاریخ رسمی ایران و ارمنستان از جنگها، کوچها و جابهجایی مرزها بسیار میگوید؛ تجربهٔ آن شب چهرهٔ دیگری از همسایگی را نشان میداد: دوستی، خوراک، موسیقی و گفتوگویی ساده که از مرز روایتهای سیاسی فراتر میرفت.
در ادامهٔ جستار نیز مراقب خواهم بود که توصیفهای بهکاررفته تکرار نشوند و ساختار جملهها تنوع بیشتری داشته باشد. اطلاعات خاچاتوریان با زندگینامهٔ رسمی موزهٔ او و پروندهٔ آثارش در یونسکو سنجیده شده است.
کاسکاد و مجسمههای شهر؛ چه کسی در حافظه میماند؟
از مرکز شهر به سوی کاسکاد رفتیم؛ مجموعهای از پلکانهای بلند که از دامنهٔ تپه بالا میرود و چشماندازی گسترده از ایروان پیش روی رهگذر میگذارد. در پایین پلکان، تندیسها در میان باغچهها پراکندهاند و کافهها و فروشگاهها بر رفتوآمد مردم میافزایند. شبها موسیقی و گاه رقص دستهجمعی، فضا را از حالت یادمانی بیرون میآورد و به آن زندگی میبخشد.
هرچه از پلهها بالاتر میرویم، شهر آرامآرام زیر پایمان گسترده میشود. در روزهای صاف، آرارات نیز در افق پدیدار است. در فراز مجموعه، ساختمانی وابسته به بنیاد شارل آزناوور قرار دارد؛ خوانندهای فرانسوی با تبار ارمنی که نامش در هر دو کشور شناخته شده است. حضور او در حافظهٔ عمومی ایروان نشان میدهد که مرزهای فرهنگی ارمنستان با مرزهای سیاسی جمهوری امروز یکسان نیست. پراکندگی ارمنیان در جهان، بسیاری از چهرههای فرهنگی آنان را به حلقههای پیوند میان سرزمین نیاکان و کشورهای محل زندگی تبدیل کرده است.



ایروان شهر تندیسهاست. آهنگسازان، شاعران، بازیگران، فرماندهان و شخصیتهای سیاسی در میدانها و خیابانهای آن حضور دارند. این مجسمهها را میتوان همچون کتابی سنگی خواند: هر دوره کسانی را برجسته میکند و کسانی دیگر را در حاشیه میگذارد. حافظهٔ شهری همهٔ گذشته را به یک اندازه حفظ نمیکند؛ انتخاب میکند، رتبه میدهد و گاه فراموش میکند.
در جستوجوی نشانی از میساک مانوشیان، شاعر، روزنامهنگار و مبارز مقاومت فرانسه، با همین پرسش روبهرو شدم. در سال ۲۰۱۹، نام او در ایروان کمتر از آنچه انتظار داشتم دیده میشد. خیابانی در حومهٔ شهر به نامش بود، اما محلی که در برخی نوشتهها «پارک مانوشیان» خوانده میشد، در خود شهر با نام دیگری شناخته میشد. همین ناهمخوانی مرا به فکر انداخت: چه کسی در وطن تاریخی خود شناخته میشود و چه کسی بخش اصلی شهرتش را در سرزمین مهاجرت به دست میآورد؟*
پانویس
*مانوشیان در سال ۱۹۰۶ در آدیامان، در قلمرو امپراتوری عثمانی، به دنیا آمد. نسلکشی سال ۱۹۱۵ او را در کودکی یتیم کرد. پس از گذراندن سالهایی در یتیمخانه، به فرانسه رفت و در آنجا به کارگری، شعر، روزنامهنگاری و فعالیت سیاسی پرداخت. در زمان اشغال فرانسه به مقاومت پیوست و سرانجام فرماندهی گروهی از مبارزان مهاجر را بر عهده گرفت؛ گروهی متشکل از ارمنیها، یهودیان اروپای شرقی، لهستانیها، مجارها، ایتالیاییها و دیگر مهاجرانی که برای آزادی کشوری میجنگیدند که بسیاری از آنان هنوز تابعیتش را نداشتند.
پلیس فرانسهٔ تحت اشغال او را در نوامبر ۱۹۴۳ بازداشت کرد. دادگاه نظامی آلمان مانوشیان و همراهانش را به مرگ محکوم کرد و او در ۲۱ فوریهٔ ۱۹۴۴ در مونوالرین تیرباران شد. تبلیغات نازی کوشید با «پوستر سرخ» آنان را بیگانگانی جنایتکار بنمایاند؛ اما همان پوستر، با گذشت زمان، به یکی از نمادهای مقاومت مهاجران در فرانسه تبدیل شد.
آخرین نامهٔ مانوشیان به همسرش ملینه بیش از شرح دلاوری نظامی، سیمای انسانی او را نشان میدهد. در آستانهٔ مرگ نوشت که نسبت به مردم آلمان و هیچکس دیگری نفرتی ندارد. از همسرش خواست پس از او زندگی کند و خوشبخت شود. مردی که کودکیاش را در کشتار و آوارگی از دست داده بود، هنگام روبهروشدن با جوخهٔ اعدام، از انتقال نفرت به آینده خودداری کرد.
سرگذشت او معنای «وطن» را پیچیدهتر میکند. زادگاهش در امپراتوری عثمانی بود، میراث فرهنگیاش ارمنی، زندگی بزرگسالیاش فرانسوی و مبارزهاش علیه اشغال نازیها. نمیتوان او را در مرز یک کشور یا یک هویت بسته محصور کرد. شاید همین چندلایگی سبب شده باشد که جایگاهش در حافظهٔ عمومی ملتها یکسان نباشد.



سالها پس از سفر ما، در ۲۱ فوریهٔ ۲۰۲۴، پیکر میساک و ملینه مانوشیان به پانتئون فرانسه انتقال یافت. فرانسه سرانجام یکی از مهاجرانی را که برای آزادی آن جان داده بود، در بلندترین آرامگاه ملی خود جای داد. این رویداد پس از سفر ۲۰۱۹ رخ داد و بهتر است در پینوشتی جدا ثبت شود؛ بااینهمه، پاسخی دیرهنگام به همان پرسشی است که در خیابانهای ایروان به ذهنم رسید: چه کسی حافظهٔ یک قهرمان آواره را نگاه میدارد؟
تاریخ زندگی و فعالیت مانوشیان با مدخل تخصصی فرهنگنامهٔ جنبش کارگری و اجتماعی فرانسه، «مِترون» سنجیده شده است. انتقال میساک و ملینه مانوشیان به پانتئون نیز در گزارش رسمی ریاستجمهوری فرانسه ثبت شده است.
یادداشت: پراکندگی ارمنیان چهرههای فرهنگی بسیاری را در بیرون از سرزمین تاریخی آنان پروراند. از میان نمونههای شناختهشده میتوان به شارل آزناوور (۱۹۲۴–۲۰۱۸)، خوانندهٔ فرانسوی و فرزند مهاجران ارمنی؛ ویلیام سارویان (۱۹۰۸–۱۹۸۱)، نویسندهٔ ارمنیـآمریکایی که زندگی مهاجران کالیفرنیا را در داستانها و نمایشنامههایش بازتاب داد؛ آرشیل گورکی (حدود ۱۹۰۴–۱۹۴۸)، نقاش زادهٔ حوالی وان که پس از آوارگی به آمریکا رفت و در پیدایش نقاشی انتزاعی آمریکا اثری مهم گذاشت؛ و آنری ورنوی، با نام اصلی آشوت مالاکیان (۱۹۲۰–۲۰۰۲)، فیلمساز فرانسوی ارمنیتبار و سازندهٔ فیلم «مِیریگ» دربارهٔ تجربهٔ مهاجرت یک خانوادهٔ ارمنی، اشاره کرد. این چهرهها در فرهنگ کشورهای محل زندگی خود ریشه دواندند، بیآنکه خاطرهٔ ارمنی در آثار و زندگیشان از میان برود.
پرسه در ایروان؛ شهر، هنر و حافظه
ورود به ایروان؛ نخستین نگاه از پنجره
درود بر همسفران؛ به ایروان، پایتخت ارمنستان، رسیدهایم.
دوستی ارمنی در فرودگاه به پیشوازمان آمد. در راه شهر از خیابانی گذشتیم که فروشگاههای مصالح ساختمانی در دو سوی آن ردیف شده بودند؛ میلگرد، نبشی، تیرآهن و دیگر ابزارهای ساختمانسازی. دوستم میگفت بخش بزرگی از این مصالح از ایران وارد میشود و دادوستد میان دو کشور، بهویژه در این زمینه، رونق دارد. در همان نخستین ساعت ورود، پیوند ایران و ارمنستان نه در کتابهای تاریخ یا سخنان رسمی، بلکه در سیمای یک خیابان و کالاهای چیدهشده کنار آن خود را نشان میداد.
آپارتمان کوچکی در اشکوب نخست ساختمانی قدیمی، در چهارراهی نزدیک مرکز شهر، در اختیار دارم. با کنجکاوی از پنجره به خیابانهای پیرامون نگاه میکنم. زنان و مردان پشت چراغ قرمز شکیبا میایستند، خودروها کمتر از تهران بوق میزنند و دختران و پسران مدرسهای، فارغ از گرفتاریهای زمانه، در راه بازگشت با یکدیگر گفتوگو میکنند.
اینها داوری دربارهٔ همهٔ زندگی در ارمنستان نیست؛ نخستین دریافتهای مسافری است که هنوز شهر را نمیشناسد و میکوشد از رفتار مردم در خیابان، نشانههایی از شیوهٔ زندگی آنان پیدا کند. شهرها خود را پیش از هر چیز در همین جزئیات روزمره آشکار میکنند: در چگونگی عبور از خیابان، میزان شتاب مردم، حضور زنان و کودکان و اینکه پیادهرو گذرگاه است یا بخشی از زندگی جمعی.
در نزدیکی خانه، پارکی آرام و بینرده قرار دارد. درختان سایهٔ خود را بر سر رهگذران گرمازده گستردهاند و نیمکتها و فضای باز، مردم را به ماندن دعوت میکنند. اندکاندک درمییابم که خیابان در مرکز ایروان محل دیدار، گفتوگو و استراحت نیز هست.
ایروان شهر بسیار بزرگی نیست و بخش مرکزی آن را میتوان با پای پیاده شناخت. خیابانها، میدانها، ساختمانهای سنگی و بناهای برجامانده از روزگار شوروی، سیمایی نسبتاً منظم به شهر دادهاند. در کنار این نظم، سیمهای برق، ساختمانهای فرسوده و نشانههای کمبود اقتصادی نیز دیده میشوند. شهر نه ویترینی بینقص است و نه مجموعهای از یادگارهای خاکستری شوروی؛ فضای زندهای است که گذشته و اکنون را کنار یکدیگر نگاه داشته است.
رود هرازدان، که از دریاچهٔ سوان سرچشمه میگیرد و سرانجام به ارس میپیوندد، از کنارهٔ شهر میگذرد. کارخانهٔ نامدار کنیاکسازی ایروان و شماری از تأسیسات صنعتی در نزدیکی این رود قرار گرفتهاند. جایگاه رودخانه، راههای ورودی و بلندیهای پیرامون در شکلگیری شهر بیتأثیر نبودهاند؛ هرچند ایروان امروز بیش از رودخانه، با میدانها و خیابانهای مرکزی خود شناخته میشود.
از بسیاری نقاط شهر، ستیغ آرارات در دوردست پیداست؛ کوهی که اکنون در قلمرو ترکیه قرار دارد، اما در هنر و حافظهٔ ملی ارمنیان حضوری فراگیر دارد. برای مسافر منظرهای باشکوه است و برای بسیاری از ارمنیان یادآور سرزمینی ازدسترفته. آرارات در افق آرام ایستاده است؛ بیاعتنا به مرزهایی که بارها جابهجا شدهاند.
نخستین روز، بیش از آنکه زمان بازدید از بناهای تاریخی باشد، فرصتی برای نگاهکردن بود. میراث چند دهه فرمانروایی شوروی تا چه اندازه در کالبد شهر حضور داشت؟ شهروندان چگونه فضاهای ساختهشده در آن دوره را از آنِ خود کرده بودند؟ پاسخ را باید در پرسهزدن در میدان جمهوری، اپرا، محلههای مسکونی و کاسکاد جستوجو میکردم.
پرسه در مرکز شهر؛ معماری و زندگی جمعی
بخش مهمی از سیمای ایروان امروز در دورهٔ شوروی شکل گرفته است. الکساندر تامانیان در دههٔ ۱۹۲۰ طرحی برای بازسازی پایتخت تهیه کرد که میدانها، خیابانهای اصلی و فضای سبز را در شبکهای منظم به هم پیوند میداد. ایروان نوین، در اساس، زادهٔ برنامهریزی شهری سدهٔ بیستم است؛ برنامهای که کوشید طرحی تازه را با سنگ، نقش و خاطرهٔ معماری ارمنی درآمیزد.
میدان جمهوری از روشنترین نمودهای این شهرسازی است. بناهای دولتی و فرهنگی، با نمای سنگی و رنگ گرم خود، گرداگرد میدان جای گرفتهاند. ابعاد میدان و ساختمانهای پیرامونش از میل حکومت شوروی به نمایش نظم و اقتدار حکایت دارد؛ با گذشت زمان، مردم آن را به مکانی برای گردش، گردهمایی و تماشای آبنماها تبدیل کردهاند. قدرت سیاسی فضا را ساخت، اما زندگی روزمره معنای تازهای به آن بخشید.
نشانههای دورهٔ شوروی در گوشهوکنار شهر پراکندهاند: ایستگاه راهآهن، ساختمانهای اداری، مجتمعهای مسکونی و بنای سنگین دستگاه امنیتی. هرکدام گوشهای از آن نظام را بازمیتابانند. ایستگاه و خانههای جمعی از طرح نوسازی و گسترش خدمات خبر میدهند؛ ساختمان بسته و هراسانگیز امنیتی، نظارت و سرکوب را به یاد میآورد. ارزیابی آن دوران بدون دیدن هر دو سوی این میراث، تصویری ناتمام به دست میدهد.
در محلههای مسکونی، گاه دروازهای بزرگ خیابان را به چند ساختمان و حیاطی مشترک پیوند میدهد؛ الگویی که در دیگر جمهوریهای پیشین شوروی نیز دیدهام. ساختمانهای تازه، کلیساهای نوساز و خانههایی با سیمای روستاییتر در کنار این مجموعهها قرار گرفتهاند. ایروان در یک زمان ساخته نشده است؛ هر دوره لایهای بر پیکر شهر افزوده و شیوهای از زیستن را در آن برجای گذاشته است.
دوستانم از دستمزد پایین برخی کارگران، ساعتهای دراز کار فروشندگان جوان و بهای اندک رفتوآمد عمومی سخن میگفتند. این گفتهها به ژوئن ۲۰۱۹ مربوطاند و نباید به وضع امروز تعمیم داده شوند. آنچه در برابر چشمانم قرار داشت، شهری برخوردار نبود؛ بااینهمه، شماری از امکانات فرهنگی و تفریحی آن در دسترس لایههای گوناگون جامعه قرار داشت. کیفیت زندگی شهری را نمیتوان فقط با میزان درآمد سنجید. سیاست شهری، نهادهای فرهنگی و چگونگی بهرهگیری مردم از امکانات موجود نیز سهمی تعیینکننده دارند.
اپرا و خاچاتوریان؛ موسیقی در قلب شهر
ساختمان اپرا، یکی از آثار تامانیان، در مرکز زندگی فرهنگی ایروان جای دارد. موقعیت آن در میان باغ، میدان و دیگر مراکز هنری، جایگاه موسیقی و نمایش را در هویت فرهنگی شهر آشکار میکند.
در برابر ساختمان اپرا، تندیس آرام خاچاتوریان، آهنگساز پرآوازهٔ ارمنی، قرار دارد. آرام خاچاتوریان در سال ۱۹۰۳ در تفلیس زاده شد و آموزش عالی موسیقی خود را در مسکو گذراند. او برخی نغمهها و ضربآهنگهای موسیقی ارمنی و قفقازی را با امکانات ارکستر سمفونیک درآمیخت و صدایی پدید آورد که در جهان موسیقی کلاسیک شناخته شد.
خاچاتوریان در دستگاه رسمی فرهنگی اتحاد شوروی پرورش یافت، اما بخشی از میراث موسیقایی ارمنیان را به تالارهای بینالمللی برد. تندیس او در برابر اپرا از پیوند فرهنگ ارمنی، نهادهای هنری شوروی و جهانیشدن موسیقی یک آهنگساز قفقازی سخن میگوید.
به دعوت یکی از همسفران ایروانی، به تماشای بالهای برگرفته از دو اثر هوهانس تومانیان رفتیم. اجرای آن شب آمیزهای از رقص، موسیقی، فیلم و تصویر بود. هماهنگی حرکتهای گروهی، ظرافت ترکیب صحنهها و مهارت هنرمندان، وجود سنتی دیرپا در آموزش موسیقی و رقص را نشان میداد.
گسترش اپرا، باله و موسیقی کلاسیک را میتوان از دستاوردهای سیاست فرهنگی اتحاد شوروی شمرد. دولت برای آموزش هنر، ساخت تالارها و پرورش گروههای حرفهای هزینه میکرد و در نتیجه، این هنرها مخاطبانی فراتر از محافل ثروتمند یافتند. همان دستگاه فرهنگی، آزادی هنرمندان را محدود میکرد و از آنان فرمانبرداری ایدئولوژیک میخواست. رونق نهادهای هنری و فشار سیاسی دو واقعیت همزمان آن دوره بودند.
شب با شامی محلی در خانهٔ میزبانان پایان یافت. صمیمیت و مهربانی آنان در خاطرم مانده است. تاریخ رسمی ایران و ارمنستان از جنگها، کوچها و جابهجایی مرزها بسیار میگوید؛ تجربهٔ آن شب چهرهٔ دیگری از همسایگی را نشان میداد: دوستی، خوراک، موسیقی و گفتوگویی ساده که از مرز روایتهای سیاسی فراتر میرفت.
کاسکاد و مجسمههای شهر
از مرکز شهر به سوی کاسکاد رفتیم؛ مجموعهای از پلکانهای بلند که از دامنهٔ تپه بالا میرود و چشماندازی گسترده از ایروان پیش روی رهگذر میگذارد. در پایین پلکان، تندیسها میان باغچهها پراکندهاند و شبها موسیقی و گاه رقص دستهجمعی، فضا را از حالت یادمانی بیرون میآورد.
هرچه بالاتر میرویم، شهر آرامآرام زیر پایمان گسترده میشود و در روزهای صاف، آرارات در افق پدیدار است. در فراز مجموعه، ساختمانی وابسته به بنیاد شارل آزناوور قرار دارد؛ خوانندهای فرانسوی با تبار ارمنی که نامش در هر دو کشور شناخته شده است. حضور او در حافظهٔ عمومی ایروان نشان میدهد که مرزهای فرهنگی ارمنستان با مرزهای سیاسی جمهوری امروز یکسان نیست. پراکندگی ارمنیان، بسیاری از چهرههای فرهنگی آنان را به حلقههای پیوند میان سرزمین نیاکان و کشورهای محل زندگی تبدیل کرده است.
ایروان شهر تندیسهاست. آهنگسازان، شاعران، بازیگران، فرماندهان و شخصیتهای سیاسی در میدانها و خیابانهای آن حضور دارند. این مجسمهها را میتوان همچون کتابی سنگی خواند: هر دوره کسانی را برجسته میکند و کسانی دیگر را در حاشیه میگذارد. حافظهٔ شهری همهٔ گذشته را به یک اندازه حفظ نمیکند؛ انتخاب میکند، رتبه میدهد و گاه فراموش میکند.
میساک مانوشیان؛ در وطن خویش غریب؟
در جستوجوی نشانی از میساک مانوشیان، شاعر، روزنامهنگار و مبارز مقاومت فرانسه، با همین پرسش روبهرو شدم. در سال ۲۰۱۹، نام او در ایروان کمتر از آنچه انتظار داشتم دیده میشد. خیابانی در حومهٔ شهر به نامش بود، اما محلی که در برخی نوشتهها «پارک مانوشیان» خوانده میشد، در خود شهر با نام دیگری شناخته میشد. چه کسی در وطن تاریخی خود شناخته میشود و چه کسی بخش اصلی شهرتش را در سرزمین مهاجرت به دست میآورد؟
مانوشیان در سال ۱۹۰۶ در آدیامان، در قلمرو امپراتوری عثمانی، به دنیا آمد. نسلکشی سال ۱۹۱۵ او را در کودکی یتیم کرد. پس از گذراندن سالهایی در یتیمخانه، به فرانسه رفت و در آنجا به کارگری، شعر، روزنامهنگاری و فعالیت سیاسی پرداخت. در زمان اشغال فرانسه به مقاومت پیوست و سرانجام فرماندهی گروهی از مبارزان مهاجر را بر عهده گرفت؛ گروهی از ارمنیها، یهودیان اروپای شرقی، لهستانیها، مجارها، ایتالیاییها و دیگر مهاجرانی که برای آزادی کشوری میجنگیدند که بسیاری از آنان هنوز تابعیتش را نداشتند.
پلیس فرانسهٔ تحت اشغال او را در نوامبر ۱۹۴۳ بازداشت کرد. دادگاه نظامی آلمان مانوشیان و همراهانش را به مرگ محکوم کرد و او در ۲۱ فوریهٔ ۱۹۴۴ در مونوالرین تیرباران شد. تبلیغات نازی کوشید با «پوستر سرخ» آنان را بیگانگانی جنایتکار بنمایاند؛ اما همان پوستر، با گذشت زمان، به یکی از نمادهای مقاومت مهاجران در فرانسه تبدیل شد.
آخرین نامهٔ مانوشیان به همسرش ملینه بیش از شرح دلاوری نظامی، سیمای انسانی او را نشان میدهد. در آستانهٔ مرگ نوشت که نسبت به مردم آلمان و هیچکس دیگری نفرتی ندارد. از همسرش خواست پس از او زندگی کند و خوشبخت شود. مردی که کودکیاش را در کشتار و آوارگی از دست داده بود، هنگام روبهروشدن با جوخهٔ اعدام از انتقال نفرت به آینده خودداری کرد.
سرگذشت او معنای «وطن» را پیچیدهتر میکند. زادگاهش در امپراتوری عثمانی بود، میراث فرهنگیاش ارمنی، زندگی بزرگسالیاش فرانسوی و مبارزهاش علیه اشغال نازیها. نمیتوان او را در مرز یک کشور یا هویتی بسته محصور کرد. شاید همین چندلایگی سبب شده باشد که جایگاهش در حافظهٔ عمومی ملتها یکسان نباشد.
پرسه در ایروان با پاسخ قطعی پایان نمییابد. شهر از خلال خیابان، معماری، موسیقی و تندیسهایش بخشی از گذشته را آشکار میکند و بخشهایی دیگر را در سایه میگذارد. مسافر میتواند آنچه را در برابر چشم اوست توصیف کند؛ شناختن غیبتها و خاموشیهای شهر به درنگی بیشتر نیاز دارد.
پانویسها
پرسه در ایروان؛ شهر، هنر و حافظه
ورود به ایروان؛ نخستین نگاه از پنجره
درود بر همسفران؛ به ایروان، پایتخت ارمنستان، رسیدهایم.
دوستی ارمنی در فرودگاه به پیشوازمان آمد. در راه شهر از خیابانی گذشتیم که فروشگاههای مصالح ساختمانی در دو سوی آن ردیف شده بودند؛ میلگرد، نبشی، تیرآهن و دیگر ابزارهای ساختمانسازی. دوستم میگفت بخش بزرگی از این مصالح از ایران وارد میشود و دادوستد میان دو کشور، بهویژه در این زمینه، رونق دارد. در همان نخستین ساعت ورود، پیوند ایران و ارمنستان نه در کتابهای تاریخ یا سخنان رسمی، بلکه در سیمای یک خیابان و کالاهای چیدهشده کنار آن خود را نشان میداد.
آپارتمان کوچکی در اشکوب نخست ساختمانی قدیمی، در چهارراهی نزدیک مرکز شهر، در اختیار دارم. با کنجکاوی از پنجره به خیابانهای پیرامون نگاه میکنم. زنان و مردان پشت چراغ قرمز شکیبا میایستند، خودروها کمتر از تهران بوق میزنند و دختران و پسران مدرسهای، فارغ از گرفتاریهای زمانه، در راه بازگشت با یکدیگر گفتوگو میکنند.
اینها داوری دربارهٔ همهٔ زندگی در ارمنستان نیست؛ نخستین دریافتهای مسافری است که هنوز شهر را نمیشناسد و میکوشد از رفتار مردم در خیابان، نشانههایی از شیوهٔ زندگی آنان پیدا کند. شهرها خود را پیش از هر چیز در همین جزئیات روزمره آشکار میکنند: در چگونگی عبور از خیابان، میزان شتاب مردم، حضور زنان و کودکان و اینکه پیادهرو گذرگاه است یا بخشی از زندگی جمعی.
در نزدیکی خانه، پارکی آرام و بینرده قرار دارد. درختان سایهٔ خود را بر سر رهگذران گرمازده گستردهاند و نیمکتها و فضای باز، مردم را به ماندن دعوت میکنند. اندکاندک درمییابم که خیابان در مرکز ایروان محل دیدار، گفتوگو و استراحت نیز هست.
ایروان شهر بسیار بزرگی نیست و بخش مرکزی آن را میتوان با پای پیاده شناخت. خیابانها، میدانها، ساختمانهای سنگی و بناهای برجامانده از روزگار شوروی، سیمایی نسبتاً منظم به شهر دادهاند. در کنار این نظم، سیمهای برق، ساختمانهای فرسوده و نشانههای کمبود اقتصادی نیز دیده میشوند. شهر نه ویترینی بینقص است و نه مجموعهای از یادگارهای خاکستری شوروی؛ فضای زندهای است که گذشته و اکنون را کنار یکدیگر نگاه داشته است.
رود هرازدان، که از دریاچهٔ سوان سرچشمه میگیرد و سرانجام به ارس میپیوندد، از کنارهٔ شهر میگذرد. کارخانهٔ نامدار کنیاکسازی ایروان و شماری از تأسیسات صنعتی در نزدیکی این رود قرار گرفتهاند. جایگاه رودخانه، راههای ورودی و بلندیهای پیرامون در شکلگیری شهر بیتأثیر نبودهاند؛ هرچند ایروان امروز بیش از رودخانه، با میدانها و خیابانهای مرکزی خود شناخته میشود.
از بسیاری نقاط شهر، ستیغ آرارات در دوردست پیداست؛ کوهی که اکنون در قلمرو ترکیه قرار دارد، اما در هنر و حافظهٔ ملی ارمنیان حضوری فراگیر دارد. برای مسافر منظرهای باشکوه است و برای بسیاری از ارمنیان یادآور سرزمینی ازدسترفته. آرارات در افق آرام ایستاده است؛ بیاعتنا به مرزهایی که بارها جابهجا شدهاند.
نخستین روز، بیش از آنکه زمان بازدید از بناهای تاریخی باشد، فرصتی برای نگاهکردن بود. میراث چند دهه فرمانروایی شوروی تا چه اندازه در کالبد شهر حضور داشت؟ شهروندان چگونه فضاهای ساختهشده در آن دوره را از آنِ خود کرده بودند؟ پاسخ را باید در پرسهزدن در میدان جمهوری، اپرا، محلههای مسکونی و کاسکاد جستوجو میکردم.
پرسه در مرکز شهر؛ معماری و زندگی جمعی
بخش مهمی از سیمای ایروان امروز در دورهٔ شوروی شکل گرفته است. الکساندر تامانیان در دههٔ ۱۹۲۰ طرحی برای بازسازی پایتخت تهیه کرد که میدانها، خیابانهای اصلی و فضای سبز را در شبکهای منظم به هم پیوند میداد.[۱] ایروان نوین، در اساس، زادهٔ برنامهریزی شهری سدهٔ بیستم است؛ برنامهای که کوشید طرحی تازه را با سنگ، نقش و خاطرهٔ معماری ارمنی درآمیزد.
میدان جمهوری از روشنترین نمودهای این شهرسازی است. بناهای دولتی و فرهنگی، با نمای سنگی و رنگ گرم خود، گرداگرد میدان جای گرفتهاند. ابعاد میدان و ساختمانهای پیرامونش از میل حکومت شوروی به نمایش نظم و اقتدار حکایت دارد؛ با گذشت زمان، مردم آن را به مکانی برای گردش، گردهمایی و تماشای آبنماها تبدیل کردهاند. قدرت سیاسی فضا را ساخت، اما زندگی روزمره معنای تازهای به آن بخشید.
نشانههای دورهٔ شوروی در گوشهوکنار شهر پراکندهاند: ایستگاه راهآهن، ساختمانهای اداری، مجتمعهای مسکونی و بنای سنگین دستگاه امنیتی. هرکدام گوشهای از آن نظام را بازمیتابانند. ایستگاه و خانههای جمعی از طرح نوسازی و گسترش خدمات خبر میدهند؛ ساختمان بسته و هراسانگیز امنیتی، نظارت و سرکوب را به یاد میآورد. ارزیابی آن دوران بدون دیدن هر دو سوی این میراث، تصویری ناتمام به دست میدهد.
در محلههای مسکونی، گاه دروازهای بزرگ خیابان را به چند ساختمان و حیاطی مشترک پیوند میدهد؛ الگویی که در دیگر جمهوریهای پیشین شوروی نیز دیدهام. ساختمانهای تازه، کلیساهای نوساز و خانههایی با سیمای روستاییتر در کنار این مجموعهها قرار گرفتهاند. ایروان در یک زمان ساخته نشده است؛ هر دوره لایهای بر پیکر شهر افزوده و شیوهای از زیستن را در آن برجای گذاشته است.
دوستانم از دستمزد پایین برخی کارگران، ساعتهای دراز کار فروشندگان جوان و بهای اندک رفتوآمد عمومی سخن میگفتند.[۲] این گفتهها به ژوئن ۲۰۱۹ مربوطاند و نباید به وضع امروز تعمیم داده شوند. آنچه در برابر چشمانم قرار داشت، شهری برخوردار نبود؛ بااینهمه، شماری از امکانات فرهنگی و تفریحی آن در دسترس لایههای گوناگون جامعه قرار داشت. کیفیت زندگی شهری را نمیتوان فقط با میزان درآمد سنجید. سیاست شهری، نهادهای فرهنگی و چگونگی بهرهگیری مردم از امکانات موجود نیز سهمی تعیینکننده دارند.
اپرا و خاچاتوریان؛ موسیقی در قلب شهر
ساختمان اپرا، یکی از آثار تامانیان، در مرکز زندگی فرهنگی ایروان جای دارد. موقعیت آن در میان باغ، میدان و دیگر مراکز هنری، جایگاه موسیقی و نمایش را در هویت فرهنگی شهر آشکار میکند.
در برابر ساختمان اپرا، تندیس آرام خاچاتوریان، آهنگساز پرآوازهٔ ارمنی، قرار دارد. آرام خاچاتوریان در سال ۱۹۰۳ در تفلیس زاده شد و آموزش عالی موسیقی خود را در مسکو گذراند. او برخی نغمهها و ضربآهنگهای موسیقی ارمنی و قفقازی را با امکانات ارکستر سمفونیک درآمیخت و صدایی پدید آورد که در جهان موسیقی کلاسیک شناخته شد.[۳]
خاچاتوریان در دستگاه رسمی فرهنگی اتحاد شوروی پرورش یافت، اما بخشی از میراث موسیقایی ارمنیان را به تالارهای بینالمللی برد. تندیس او در برابر اپرا از پیوند فرهنگ ارمنی، نهادهای هنری شوروی و جهانیشدن موسیقی یک آهنگساز قفقازی سخن میگوید.
به دعوت یکی از همسفران ایروانی، به تماشای بالهای برگرفته از دو اثر هوهانس تومانیان رفتیم.[۴] اجرای آن شب آمیزهای از رقص، موسیقی، فیلم و تصویر بود. هماهنگی حرکتهای گروهی، ظرافت ترکیب صحنهها و مهارت هنرمندان، وجود سنتی دیرپا در آموزش موسیقی و رقص را نشان میداد.
گسترش اپرا، باله و موسیقی کلاسیک را میتوان از دستاوردهای سیاست فرهنگی اتحاد شوروی شمرد. دولت برای آموزش هنر، ساخت تالارها و پرورش گروههای حرفهای هزینه میکرد و در نتیجه، این هنرها مخاطبانی فراتر از محافل ثروتمند یافتند. همان دستگاه فرهنگی، آزادی هنرمندان را محدود میکرد و از آنان فرمانبرداری ایدئولوژیک میخواست. رونق نهادهای هنری و فشار سیاسی دو واقعیت همزمان آن دوره بودند.
شب با شامی محلی در خانهٔ میزبانان پایان یافت. صمیمیت و مهربانی آنان در خاطرم مانده است. تاریخ رسمی ایران و ارمنستان از جنگها، کوچها و جابهجایی مرزها بسیار میگوید؛ تجربهٔ آن شب چهرهٔ دیگری از همسایگی را نشان میداد: دوستی، خوراک، موسیقی و گفتوگویی ساده که از مرز روایتهای سیاسی فراتر میرفت.
کاسکاد و مجسمههای شهر
از مرکز شهر به سوی کاسکاد رفتیم؛ مجموعهای از پلکانهای بلند که از دامنهٔ تپه بالا میرود و چشماندازی گسترده از ایروان پیش روی رهگذر میگذارد. در پایین پلکان، تندیسها میان باغچهها پراکندهاند و شبها موسیقی و گاه رقص دستهجمعی، فضا را از حالت یادمانی بیرون میآورد.
هرچه بالاتر میرویم، شهر آرامآرام زیر پایمان گسترده میشود و در روزهای صاف، آرارات در افق پدیدار است. در فراز مجموعه، ساختمانی وابسته به بنیاد شارل آزناوور قرار دارد؛ خوانندهای فرانسوی با تبار ارمنی که نامش در هر دو کشور شناخته شده است. حضور او در حافظهٔ عمومی ایروان نشان میدهد که مرزهای فرهنگی ارمنستان با مرزهای سیاسی جمهوری امروز یکسان نیست. پراکندگی ارمنیان، بسیاری از چهرههای فرهنگی آنان را به حلقههای پیوند میان سرزمین نیاکان و کشورهای محل زندگی تبدیل کرده است.[۵]
ایروان شهر تندیسهاست. آهنگسازان، شاعران، بازیگران، فرماندهان و شخصیتهای سیاسی در میدانها و خیابانهای آن حضور دارند. این مجسمهها را میتوان همچون کتابی سنگی خواند: هر دوره کسانی را برجسته میکند و کسانی دیگر را در حاشیه میگذارد. حافظهٔ شهری همهٔ گذشته را به یک اندازه حفظ نمیکند؛ انتخاب میکند، رتبه میدهد و گاه فراموش میکند.
میساک مانوشیان؛ در وطن خویش غریب؟
در جستوجوی نشانی از میساک مانوشیان، شاعر، روزنامهنگار و مبارز مقاومت فرانسه، با همین پرسش روبهرو شدم. در سال ۲۰۱۹، نام او در ایروان کمتر از آنچه انتظار داشتم دیده میشد. خیابانی در حومهٔ شهر به نامش بود، اما محلی که در برخی نوشتهها «پارک مانوشیان» خوانده میشد، در خود شهر با نام دیگری شناخته میشد. چه کسی در وطن تاریخی خود شناخته میشود و چه کسی بخش اصلی شهرتش را در سرزمین مهاجرت به دست میآورد؟
مانوشیان در سال ۱۹۰۶ در آدیامان، در قلمرو امپراتوری عثمانی، به دنیا آمد. نسلکشی سال ۱۹۱۵ او را در کودکی یتیم کرد. پس از گذراندن سالهایی در یتیمخانه، به فرانسه رفت و در آنجا به کارگری، شعر، روزنامهنگاری و فعالیت سیاسی پرداخت. در زمان اشغال فرانسه به مقاومت پیوست و سرانجام فرماندهی گروهی از مبارزان مهاجر را بر عهده گرفت؛ گروهی از ارمنیها، یهودیان اروپای شرقی، لهستانیها، مجارها، ایتالیاییها و دیگر مهاجرانی که برای آزادی کشوری میجنگیدند که بسیاری از آنان هنوز تابعیتش را نداشتند.
پلیس فرانسهٔ تحت اشغال او را در نوامبر ۱۹۴۳ بازداشت کرد. دادگاه نظامی آلمان مانوشیان و همراهانش را به مرگ محکوم کرد و او در ۲۱ فوریهٔ ۱۹۴۴ در مونوالرین تیرباران شد. تبلیغات نازی کوشید با «پوستر سرخ» آنان را بیگانگانی جنایتکار بنمایاند؛ اما همان پوستر، با گذشت زمان، به یکی از نمادهای مقاومت مهاجران در فرانسه تبدیل شد.[۶]
آخرین نامهٔ مانوشیان به همسرش ملینه بیش از شرح دلاوری نظامی، سیمای انسانی او را نشان میدهد. در آستانهٔ مرگ نوشت که نسبت به مردم آلمان و هیچکس دیگری نفرتی ندارد. از همسرش خواست پس از او زندگی کند و خوشبخت شود. مردی که کودکیاش را در کشتار و آوارگی از دست داده بود، هنگام روبهروشدن با جوخهٔ اعدام از انتقال نفرت به آینده خودداری کرد.
سرگذشت او معنای «وطن» را پیچیدهتر میکند. زادگاهش در امپراتوری عثمانی بود، میراث فرهنگیاش ارمنی، زندگی بزرگسالیاش فرانسوی و مبارزهاش علیه اشغال نازیها. نمیتوان او را در مرز یک کشور یا هویتی بسته محصور کرد. شاید همین چندلایگی سبب شده باشد که جایگاهش در حافظهٔ عمومی ملتها یکسان نباشد.[۷]
پرسه در ایروان با پاسخ قطعی پایان نمییابد. شهر از خلال خیابان، معماری، موسیقی و تندیسهایش بخشی از گذشته را آشکار میکند و بخشهایی دیگر را در سایه میگذارد. مسافر میتواند آنچه را در برابر چشم اوست توصیف کند؛ شناختن غیبتها و خاموشیهای شهر به درنگی بیشتر نیاز دارد.
پانویسها
۱. طرح جامع تامانیان در سال ۱۹۲۴ تصویب شد. شکل نسبتاً مدور مرکز شهر ممکن است شهرهای کهن را به یاد آورد، اما برای نسبتدادن مستقیم آن به شهرسازی اشکانی سند کافی در دست نیست. بنای اپرا نیز بر پایهٔ طرح تامانیان ساخته و در سال ۱۹۳۳ گشوده شد. بنگرید به معرفی رسمی تالار ملی اپرا و بالهٔ ارمنستان.
۲. ارقام دستمزد، ساعت کار، بهای بلیت و خدمات درمانی در نوشتهٔ نخستین، حاصل گفتوگوهای محلی در ژوئن ۲۰۱۹ بودند، نه بررسی آماری. ازاینرو در متن اصلی فقط به مضمون آنها اشاره شده و نباید به امروز تعمیم داده شوند.
۳. دو بالهٔ «گایانه» و «اسپارتاکوس» از نامدارترین آثار خاچاتوریاناند و «رقص شمشیر» از بالهٔ گایانه شهرتی جهانی یافته است. زندگی و آثار او در موزهٔ آرام خاچاتوریان و پروندهٔ آثارش در یونسکو معرفی شدهاند.
۴. هوهانس تومانیان، شاعر و نویسندهٔ نامدار ارمنی، میان سالهای ۱۸۶۹ و ۱۹۲۳ زیست. بسیاری از آثارش از زندگی مردم، افسانهها و فرهنگ بومی الهام گرفتهاند. برای زندگی و جایگاه ادبی او بنگرید به زندگینامهٔ یونسکو.
۵. از میان چهرههای فرهنگی پراکندگی ارمنی میتوان به شارل آزناوور (۱۹۲۴–۲۰۱۸)، خوانندهٔ فرانسوی و فرزند مهاجران ارمنی؛ ویلیام سارویان (۱۹۰۸–۱۹۸۱)، نویسندهٔ ارمنیـآمریکایی که زندگی مهاجران کالیفرنیا را بازتاب داد؛ آرشیل گورکی (حدود ۱۹۰۴–۱۹۴۸)، نقاش زادهٔ حوالی وان و مهاجر آمریکا؛ و آنری ورنوی، با نام اصلی آشوت مالاکیان (۱۹۲۰–۲۰۰۲)، فیلمساز فرانسوی و سازندهٔ فیلم «مِیریگ» دربارهٔ مهاجرت یک خانوادهٔ ارمنی، اشاره کرد. آنان در فرهنگ کشورهای محل زندگی خود ریشه دواندند، بیآنکه خاطرهٔ ارمنی در آثارشان از میان برود. بنگرید به بنیاد آزناوور، معرفی ویلیام سارویان در بلومزبری و بنیاد آرشیل گورکی.
۶. مانوشیان فرمانده نظامی گروه پاریسی «تیراندازان و پارتیزانها ــ نیروی کار مهاجر» بود. بیستودو تن از محکومان مرد در ۲۱ فوریهٔ ۱۹۴۴ در مونوالرین تیرباران شدند؛ اولگا بانچیک، تنها زن گروه، چند ماه بعد در آلمان اعدام شد. تاریخ زندگی و فعالیت مانوشیان با مدخل تخصصی فرهنگنامهٔ جنبش کارگری و اجتماعی فرانسه، «مِترون» و اسناد ریاستجمهوری فرانسه دربارهٔ گروه مانوشیان سنجیده شده است.
۷. سالها پس از سفر ما، در ۲۱ فوریهٔ ۲۰۲۴، میساک و ملینه مانوشیان به پانتئون فرانسه انتقال یافتند. این تحول به تجربهٔ سفر ۲۰۱۹ تعلق ندارد، اما پاسخی دیرهنگام به پرسش جایگاه مانوشیان در حافظهٔ ملی فرانسه بود. بنگرید به گزارش رسمی ریاستجمهوری فرانسه.