میهندوستی، قدرت محلی و مسئلهٔ دولتسازی
گیلان؛ یکی از کانونهای جنبش مشروطه
گیلان برای پیدایش چنین جنبشی زمینهای ویژه داشت. پیوند با بنادر دریای کاسپین، باکو و قفقاز، این ایالت را در معرض رفتوآمد کالا، کارگر، اندیشه و کنشگر سیاسی قرار داده بود. مهاجران ایرانی در قفقاز با صنعت نفت، تشکلهای کارگری، سوسیالدموکراسی و شیوههای تازهٔ سازماندهی آشنا میشدند. بازرگانان، پیشهوران، روشنفکران، مجاهدان قفقازی و گروههایی از دهقانان گیلان نیز در جنبش مشروطه فعال بودند.
نیروهای برخاسته از گیلان در سال ۱۲۸۸ خورشیدی، همراه با مجاهدان بختیاری، به تهران رفتند و به استبداد صغیر پایان دادند. آن حرکت حاصل اقدام جداگانهٔ یک ولایت نبود. انجمنها، احزاب، بازرگانان، مطبوعات و شبکههای مشروطهخواه میان تبریز، رشت، اصفهان و تهران پیوند برقرار کرده بودند و خواست مشترکی—بازگشت قانون اساسی و مجلس—نیروهای گوناگون را گرد هم میآورد.



میرزا کوچکخان نیز در همین فضای سیاسی پرورش یافت. او تحصیلکردهٔ مدارس دینی بود، اما در رخدادهای مشروطه به مبارزهٔ سیاسی و نظامی روی آورد و در حرکت مجاهدان گیلان به سوی تهران شرکت کرد. بنابراین، جنگل از نظر تاریخی از جنبش مشروطه جدا نبود؛ اما میراثبردن از یک جنبش الزاماً به معنای ادامهدادن نهادها و منطق سیاسی آن نیست.
پس از سرکوب مشروطهخواهان به دست نیروهای روس در سال ۱۹۱۱م/1290خ، نفوذ روسیه در شمال ایران افزایش یافت. با آغاز جنگ جهانی نخست، ایران بیطرفی اعلام کرد، ولی توان پاسداری از آن را نداشت. نیروهای روس، انگلیس و عثمانی وارد بخشهای گوناگون کشور شدند؛ ادارهٔ محلی در بسیاری از نواحی از هم گسیخت و فشار بر روستاییان و شهرنشینان افزایش یافت. جنبش جنگل در سال ۱۲۹۴ خورشیدی از دل همین آشفتگی و اشغال خارجی سر برآورد.
روشن در اعتراض، ناروشن در جایگزین
خواستهای آغازین جنگلیان با بخش بزرگی از افکار میهندوستانهٔ ایران سازگار بود: بیرونراندن نیروهای خارجی، استقلال کشور، اجرای قانون، بازگشایی مجلس، مبارزه با فساد مأموران و کاهش فشار مالکان و صاحبان قدرت بر مردم. نشریهٔ جنگل نیز خود را پاسدار حقوق ایرانیان معرفی میکرد.
پایهٔ اجتماعی جنبش چندگانه بود. دهقانان و نیروهای روستایی بخش اصلی نیروی رزمی را فراهم میکردند؛ پیشهوران، روشنفکران و بخشی از بازار و مالکان نیز با آن همراه بودند. همین گستردگی به جنگل توان بقا داد، اما توافق بر سر دشمن مشترک جای توافق دربارهٔ اداره امور مردم و جامعهٔ آینده را گرفت. برخی از رهبران محلی خواهان سازش بیشتری با دولت مرکزی بودند؛ و شماری از رهبران بعدی به دگرگونیهای اجتماعی ژرفتر میاندیشیدند؛ برخی به اتحاد اسلامی گرایش داشتند و شماری بعدها به سوسیالیسم و بلشویسم نزدیک شدند.
در نتیجه، خواستهای اعتراضی جنبش از برنامهٔ نهادی آن روشنتر بود. استقلال، عدالت و مشروطه هدفهایی ارزشمند بودند، اما پاسخ پرسشهای حکمرانی نبودند: مجلس آینده چگونه تشکیل میشد؟ رابطهٔ دولت مرکزی و ولایتها چه صورتی مییافت؟ ارتش و مالیات زیر فرمان کدام نهاد قرار میگرفت؟ حقوق مخالفان چگونه تضمین میشد؟ و قدرت رهبران مسلح با چه قانونی محدود میگردید؟



کمیته بود، اما نهاد پایدار نبود
جنگلیان در سال ۱۲۹۶ «کمیتهٔ اتحاد اسلام» را بهعنوان بازوی سیاسی خود پذیرفتند. این عنوان در فضای گستردهتر اتحاد اسلامی آن روزگار، با سرچشمههایی در ایران، عثمانی و قفقاز معنا مییافت. کمیته را نمیتوان تنها بر پایهٔ همانندی نام، شعبهای از تشکیلات عثمانی دانست و میرزا نیز تابع سیاست عثمانی نبود؛ اما پیوند عملی جنگل با شبکههای عثمانی را هم نباید کمرنگ کرد. در کتاب ایران و جنگ جهانی اول آمده است: «گیلان تحت حاکمیت کوچکخان پناهگاه نسبتاً امنی برای مأموران سرگردانِ “تشکیلات مخصوصه”عثمانی باقی ماند»؛ مأمورانی که در شمال ایران و قفقاز به فعالیتهای جاسوسی و تبلیغاتی اشتغال داشتند (ص. ۶۳). این شاهد از فراهمبودن پناهگاه و میدان فعالیت خبر میدهد، نه لزوماً فرمانبرداری سازمانی جنگل از عثمانی.
اتحاد اسلام برای جنگل پوششی سیاسی فراهم کرد و روزنامه، تبلیغات و هماهنگی بخشی از فعالیتها را بر عهده گرفت. در درون جنبش نیز کمیتهها، جناحها و گاه انتخابات رهبری وجود داشت. بنابراین، جنگل کاملاً فاقد تشکیلات یا هرگونه صورت جمعی تصمیمگیری نبود.
در مرحلهٔ نخست، وجود کمیته برای ساماندادن یک جنبش مقاومت اهمیت داشت و منصفانه نیست آن را با دستگاه یک دولت مستقر بسنجیم. بااینهمه، هرچه جنگلیان بیشتر وظایف ادارهٔ منطقه را بر عهده گرفتند، پرسش از قواعد عضویت، حدود اختیارات، پاسخگویی فرماندهان و نسبت دستگاه سیاسی با نیروی نظامی نیز جدیتر شد. اقتدار جنبش بیش از آنکه بر نهادی مستقل و ماندگار استوار باشد، به اعتبار شخصی میرزا، وفاداری یاران و فرماندهی نیروی مسلح وابسته ماند.
پس جنگل جنبشی بیسازمان نبود؛ کمیته، روزنامه، انجمن و تجربههایی از ادارهٔ محلی داشت. نقد از جایی آغاز میشود که این سازمان، همزمان با گسترش اعمال قدرت، نتوانست حدود اختیار رهبران و فرماندهان یا رابطهٔ خود با مردم و دولت مرکزی را روشن کند.
راه گشودهٔ قفقاز و پیوند گسسته با ایران
در جنگ جهانی نخست، مأموران عثمانی و آلمانی با جنگلیان تماس گرفتند و افسران آلمانی و اتریشی در آموزش نیروها و ساماندادن تجهیزات مشارکت کردند. این همکاری از دشمنی مشترک با روسیه و بریتانیا سرچشمه میگرفت، نه از یگانگی هدفهای بلندمدت.
همین توان تماس با بیگانگان پرسشی دشوار پدید میآورد: چرا جنبشی که خود را وارث مشروطه و خواهان رهایی سراسر ایران میدانست، برای پیوند با مشروطهخواهان تبریز، خراسان، اصفهان، استرآباد و دیگر نواحی شبکهای همانند شبکهٔ مشروطه ایجاد نکرد؟ آیا جنبشی بر پایه اجتماعی دهقانی در خطه گیلان توانائی بدل شدن به جنبشی فرا گیر را داشت؟
شواهدی وجود دارد که جنگلیان در اندیشهٔ حرکت به تهران بودند و همکاری آذربایجان و بختیاریها را برای آن لازم میدانستند. میرزا نیز در نامهای، اتحاد گیلان، آذربایجان ایران و بلشویکهای قفقاز را شرط تصرف تهران شمرده بود. اما «تصور اتحاد» با «ساختن ائتلاف» تفاوت دارد. از اعزام منظم نمایندگان، تدوین برنامهٔ مشترک، گردهمایی نیروهای مشروطهخواه یا ایجاد فرماندهی سیاسی سراسری نشانهٔ استواری در دست نیست.
راه ارتباط با قفقاز به یاری شبکههای بازرگانی، مهاجرتی و انقلابی فعال بود؛ قدرتهای خارجی نیز با پول، جنگافزار و مأموران خود در جستوجوی جنگلیان بودند. ولی ساختن ائتلاف داخلی نیازمند کاری بود که خود جنبش باید انجام میداد: ارائهٔ برنامهای که دیگران بتوانند به آن بپیوندند و پذیرفتن تقسیم قدرت با آنان. آرمان جنگل ملی بود، اما سازمان و ابزار آن منطقهای باقی ماند.
جمهوری گیلان؛ ائتلافی با هدفهای ناسازگار
انقلاب ۱۹۱۷ روسیه توازن نیروها را در شمال ایران دگرگون کرد. عقبنشینی ارتش تزاری فشار مستقیم روسیه را کاهش داد، اما خلأیی پدید آورد که دولت ایران توان پرکردنش را نداشت. بلشویکها و نیروهای انقلابی قفقاز از راه انزلی، لنکران و باکو با گیلان ارتباط برقرار کردند.
در اردیبهشت ۱۲۹۹/مه ۱۹۲۰ ناوگان سرخ به انزلی آمد. اندکی بعد، ائتلاف میرزا، جنگلیان، کمونیستهای ایرانی و نمایندگان شوروی جمهوری شورایی را در گیلان اعلام کرد. برای میرزا، این ائتلاف فرصتی بود تا نیروهای انگلیسی را عقب براند، قرارداد ۱۹۱۹ را به چالش بکشد و شاید راهی به سوی تهران بگشاید. برای کمونیستهای ایرانی و بخشی از بلشویکهای قفقاز، گیلان میتوانست آغاز انقلاب اجتماعی در ایران و پلی برای گسترش انقلاب در آسیا باشد.
دو طرف در دشمن مشترک به هم رسیدند، اما دربارهٔ هدف نهایی توافقی استوار نداشتند. میرزا خواهان حفظ استقلال جنبش، رعایت باورهای دینی مردم و پرهیز از اجرای شتابزدهٔ دگرگونیهای اجتماعی بود. جناح کمونیست و احساناللهخان به انقلاب اجتماعی سریعتر و حرکت بیدرنگ به سوی تهران گرایش داشتند. اختلاف دربارهٔ مالکیت، مذهب، فرماندهی نیروها و اندازهٔ مداخلهٔ شوروی، ائتلاف را در زمانی کوتاه از هم گسست. میرزا رشت را ترک کرد و به جنگل بازگشت؛ جناح رقیب قدرت را به دست گرفت، اما حرکت شتابزدهاش به سوی تهران شکست خورد.
این گسست تنها اختلافی شخصی یا تاکتیکی نبود. دو تصور متفاوت از جنبش روبهروی یکدیگر قرار گرفته بود: جنبشی ملی و تدریجی با زبان عدالت و مشروطه از یک سو، و جمهوری سوسیالیستی در چارچوب الگوی بلشویکی از سوی دیگر. هیچ نهاد مشترکی نیز وجود نداشت که اختلافها را حل کند و فرماندهی نیروها را زیر قانونی واحد قرار دهد.
حیدرخان و بازسازی ائتلاف
حیدرخان عمواوغلی، انقلابی باتجربهٔ جنبش مشروطه و شبکههای سوسیالدموکرات قفقاز، برای بازسازی ائتلاف و متقاعدکردن میرزا به پذیرش جمهوری سوسیالیستی به گیلان بازگشت. او جمهوری گیلان را حلقهای از دگرگونی سوسیالیستی ایران در چارچوب بلشویکی میدید. ممکن بود با بعضی همفکرانش دربارهٔ شتاب اصلاحات یا شیوهٔ برخورد با میرزا اختلاف داشته باشد، اما این اختلافهای روشی اصل هدف او را تغییر نمیداد.
ائتلاف تازه نیز بر ناسازگاری هدفها غلبه نکرد. میرزا میخواست نیروی ملی خود را حفظ کند و از فرمانبرداری از مسکو یا حزب کمونیست دور بماند؛ حیدرخان و کمونیستها در پی ساختاری سوسیالیستی و حزبی بودند؛ فرماندهانی مانند خالو قربان و احساناللهخان نیز نیرو و محاسبات خود را داشتند. در نبود نهادی که همه اقتدارش را بپذیرند، ائتلاف بیشتر تقسیم موقت قدرت بود تا پیدایش دولت مشترک.
کشتهشدن حیدرخان در رویداد ملاسرا واپسین امکان سازش را از میان برد. دربارهٔ مسئولیت مستقیم و جزئیات حادثه روایتهای متعارضی وجود دارد، اما معنای ساختاری آن روشن است: اختلاف سیاسی بار دیگر نه از راه قانون و داوری نهادی، بلکه با خشونت حل شد.
پشتیبانی شوروی و منطق منافع دولتی
نقش شوروی را نباید به توطئهای ساده فروکاست. کمونیستهای ایرانی و بسیاری از بلشویکهای قفقاز واقعاً به انقلاب جهانی به رهبری لنین باور داشتند؛ اما دولت شوروی همزمان امنیت قفقاز، نفت باکو و رابطه با بریتانیا و دولت ایران را در نظر میگرفت.
تا زمانی که گسترش انقلاب در ایران با نیازهای بلشویکها سازگار بود، گیلان پشتیبانی دریافت کرد. هنگامی که مسکو به تثبیت قفقاز، پیمان با دولت ایران و کاهش تنش با بریتانیا نیاز یافت، اولویتها تغییر کرد. قرارداد ایران و شوروی در ۱۹۲۱ و خروج نیروهای شوروی، جمهوری سوسیالیستی گیلان را از پشتوانهٔ اصلی نظامی خود محروم ساخت.
این چرخش نشان داد که جنبش محلی، هنگامی که برای پول، جنگافزار و ابزار های سیاسی به یک قدرت خارجی وابسته میشود، در محاسبات آن قدرت جای میگیرد. تناقض تلخ جنگل در همین بود: جنبشی که برای استقلال ایران برخاسته بود، می بایست خود را با چارچوب سیاست انقلاب جهانی به شیوه بلشویکی جای دهد .
میهندوستی و مسئلهٔ دولتسازی
جنبش جنگل دولت مرکزی را فاسد، وابسته و ناتوان میدانست؛ این داوری بیپایه نبود. اما اصلاح ایران نیز بدون وجود دولتی سراسری ممکن نبود. آموزش، دادگستری، راه، مالیات، ارتش ملی و اجرای قانون اساسی به دستگاهی نیاز داشت که فرمانش در سراسر کشور اعتبار داشته باشد.
ناسازهٔ جنبش در همینجا آشکار میشود. جنگلیان برای اصلاح دولت برخاستند، اما قدرت منطقهای و ارتش جداگانهٔ آنان همان اقتدار اندک دولت را نیز کاهش میداد. اگر قدرت گیلان به ائتلافی ملی، مجلس یا مجمعی مؤسس و برنامهای روشن برای بازسازی دولت پیوند نمیخورد، میهندوستی رهبر—با همهٔ اهمیت اخلاقی آن—نمیتوانست جای قانون مشترک را بگیرد.
قدرتخواهی در اینجا الزاماً به معنای جاهطلبی شخصی نیست. رهبری میتواند پاکدست و فداکار باشد و سیاست را چنین بفهمد: نخست قدرت را به دست آوریم، سپس اصلاحات را آغاز کنیم. اما اگر حدود قدرت، حقوق مخالفان و سازوکار انتقال آن از پیش روشن نباشد، اعتماد به فضیلت رهبر جای نهاد را میگیرد. دولت مدرن باید قدرت را حتی در دست پاکدستان محدود و پاسخگو کند.
فرجام
فروپاشی جنگل حاصل اختلافهای درونی، نبود برنامه و فرماندهی مشترک، تغییر سیاست شوروی و افزایش توان دولت مرکزی بود. اما ژرفترین علت را باید در ناسازگاری هدفهای نیروهای ائتلاف دید. آنان بر سر دشمنان خود توافق داشتند، نه بر سر دولت و جامعهای که میخواستند بسازند.
ضرورت دولت سراسری به معنای تأیید استبداد و تمرکز نامحدود نیست. ایران به دولتی نیاز داشت که نیرومند باشد، اما قدرتش با قانون اساسی، مجلس، حقوق شهروندان و انجمنهای ایالتی و ولایتی محدود شود. مسئله انتخاب میان دولت مرکزی خودکامه و شورشهای محلی آزادیخواه نبود؛ دشواری اصلی ساختن دولتی ملی، توانا و در همان حال مقید به قانون بود.
از این منظر، شکست جنگل تنها شکست یک نیروی نظامی نبود. تجربهٔ آن پرسشی بزرگتر برای تاریخ معاصر ایران بر جای گذاشت:
چگونه میتوان دولت ناتوان و فاسد را اصلاح کرد،بی آنکه دستگاه اداره کشور از هم گسیخته نشود؟
پانویس
آشنایی با چند تن از افرادی که در جنبش جنگل نقش پر رنگی داشتند.
احسان اله خان دوستدار: حساناللهخان دوستدار از چهرههای تندرو و انقلابی جنبش جنگل بود که گرایشهای سوسیالیستی و ضدسلطنتی داشت. او از فعالان جنبش مشروطه بهشمار میرفت و پس از پیوستن به جنبش جنگل، به یکی از چهرههای اثرگذار جناح چپ جنگلیان بدل شد. احساناللهخان در برپایی جمهوری گیلان و همکاری با بلشویکها نقشی برجسته داشت و خواهان دگرگونیهای ژرف اجتماعی و سیاسی بود. دیدگاههای تند او، بهویژه در زمینهٔ مذهب و مالکیت، سبب بروز اختلاف با میرزا کوچکخان و بخشی از جنگلیان شد. نامه های او به سران شوروی ، نشانه از ایراندوستی و پریشانی از سیاست های بلشویک ها بود.او پس از شکست جنبش، به شوروی رفت و سرانجام در جریان پاکسازیهای دوران استالین کشته شد. در دوره اقامتش در شوروی دو نامه سر گشاده به رضا خان سردار سپه داردکه او تشویق به در پیش گفتن اصلاحات به شیوه مصطفی کمال در ترکیه می کند .
خالو قربان رهبر گروهی از مبارزان کُرد بود که به جنبش جنگل پیوست. او به دلیل شجاعت و توانایی نظامی، به یکی از فرماندهان ارشد نظامی میرزا کوچک خان تبدیل شد. در این دوران، او نقش مهمی در نبردهای چریکی علیه نیروهای دولتی و اشغالگران انگلیسی ایفا کرد.خا لو قربان هرسینی یکی از چهرههای جنجالی و تأثیرگذار در تاریخ جنبش جنگل است. نقطه چرخش زندگی او زمانی بود که حزب کمونیست ایران (عدالت) نفوذ خود را در گیلان گسترش داد. خالو قربان به همراه برخی دیگر از سران جنگل مانند احسانالله خان دوستدار، به جناح چپ و تندرو متمایل شد.کودتای سرخ: او در کودتایی که علیه میرزا کوچک خان شکل گرفت شرکت داشت، که منجر به عقبنشینی میرزا به جنگلهای فومنات و تضعیف شدید جنبش شد.تشکیل حکومت انقلابی: او در دولتهای انقلابی که تحت حمایت شوروی در رشت تشکیل شد، سمتهای نظامی و دولتی داشت. پس از فروپاشی “جمهوری سوسیالیستی گیلان” او شماری مجاهدین به دولت مرکزی پیوستند. خالو قربان از سوی دولت مرکزی به جنگ اسماعیل آقای سیمکو رفت و کشته شد.



پیشه وری:جعفر جوادزاده موسوم به” پیشهوری” از کنشگران برجستهٔ سوسیالیست و از بنیادگذاران حزب کمونیست ایران بود. او پس از سالها فعالیت سیاسی و روزنامهنگاری در قفقاز و باکو، به جنبش جنگل پیوست و در پیدایش ورویدادهای جمهوری سوسیالیستی گیلان نقشی چشمگیر یافت. پیشهوری از هواداران نزدیکی جنگلیان با بلشویکها و گسترش اندیشههای بلشویکی در ایران بود.اختلاف میان جناح کمونیست و میرزا کوچکخان بر سر شیوهٔ ادارهٔ جمهوری گیلان و اندازهٔ وابستگی به بلشویکها، از زمینههای فروپاشی آن جمهوری بود.
پیشهوری بعدها رهبری «فرقهٔ دموکرات آذربایجان» را در سال 1324 خورشیدی بر عهده گرفت و با پشتیبانی شوروی، حکومتی خودمختار در آذربایجان برپا کرد. با عقبنشینی نیروهای شوروی و بازگشت ارتش ایران، حکومت او فروپاشید و پیشهوری به شوروی گریخت؛ او اندکی بعد در سانحهای رانندگی ( شاید ساختگی)جان باخت
او همچنین در بنیانگذاری حزب کمونیست ایران، که در سال ۱۲۹۹ خورشیدی در بندرانزلی برپا شد، نقشی اثرگذار ایفا کرد و از چهرههای اندیشهورز و تبلیغاتی آن بهشمار میرفت. پیشهوری با نگارش مقالهها و روزنامههای سیاسی، در گسترش اندیشههای سوسیالیستی و کارگری کوشید و از چهرههای شناختهشدهٔ جریان چپ ایران شد.
هوشنگ “گائوک آلمانی”او فنون جنگهای نامنظم و کار با سلاحهای مدرن آن زمان را به چریکهای جنگلی آموزش میداد. گفته میشود او در راهاندازی کارگاههای تعمیر اسلحه و حتی ساخت نارنجکهای دستی و مواد منفجره در دل جنگلهای گیلان تخصص داشت. در چندین نبرد علیه نیروهای انگلیسی و قزاقهای دولتی، هوشنگ در کنار میرزا به عنوان مشاور نظامی یا فرمانده میدانی حضور داشت
یان کولاژ مهندسی اهل کشور چک که در اواخر دوره روسیه تزاری در روسیه کار میکرد. پس از تحولات انقلاب اکتبر از باکو به ایران آمد و به جنبش جنگل در گیلان پیوست و به دلیل تجربه اش در مدیریت کارخانه اسلحه سازی در باکو، عهده اداره پست” اسلحه باشی ” را در جنبش جنگل شد.با اینهه او خود را بعنوان یک ناظر بیگانه معرفی می کند و نه یک قهرمان . اهمیت کتاب روایت دستاول و خارجی از نهضت جنگل است، نکاتش با روایتهای مورخان ایرانی تفاوت دارد،فضای داخلی جنبش را از زاویه یک «بیگانه» نشان میدهد
نمایندهگان شوروی در گیلان، که بیشتر با نام «کمیسران بلشویک» شناخته میشدند، نقشی بنیادین در برپایی و جهتدهی جمهوری سوسیالیستی گیلان داشتند. در میان آنان، سرگو ارژنیکیدزه و فئودور راسکولنیکف از چهرههای برجسته بودند که با ناوگان سرخ شوروی به بندرانزلی آمدند و زمینهٔ همکاری میان بلشویکها و جنبش جنگل را فراهم کردند. این نمایندگان میکوشیدند نفوذ سیاسی و ایدئولوژیک شوروی را در شمال ایران گسترش دهند و از جنبش جنگل، در چارچوب سیاستهای انقلابی مسکو، پشتیبانی کنند.
نمایندگان شوروی در آغاز، با میرزا کوچکخان بر سر حفظ استقلال ظاهری جمهوری گیلان و پرهیز از دخالت آشکار روسها به توافق رسیدند؛ اما با گذشت زمان، فشار جناح کمونیست و دخالت روزافزون بلشویکها، شکاف میان میرزا و نیروهای چپگرا را ژرفتر کرد. این کشاکشها، همراه با دگرگونی سیاست شوروی پس از قرارداد 1921با دولت ایران، سرانجام به فروپاشی جمهوری گیلان انجامید.
سرگو ارژنیکیدزه از انقلابیون برجستهٔ بلشویک و از یاران نزدیک ژوزف استالین بود که در حزب کمونیست شوروی جایگاهی بلندپایه داشت. او از اعضای کمیتهٔ مرکزی حزب بلشویک بهشمار میرفت و در سالهای پس از انقلاب اکتبر، مسئولیتهای مهمی در قفقاز و سیاستهای شوروی در خاورزمین بر عهده داشت. ارژنیکیدزه از سازماندهندگان گسترش نفوذ بلشویکها در قفقاز و ایران بود و در رخدادهای جمهوری گیلان نیز نقشی اثرگذار ایفا کرد. او بعدها به یکی از مدیران اصلی صنعتیسازی شوروی در دوران استالین بدل شد و ریاست کمیساریای صنایع سنگین را بر عهده گرفت.
یکی از کمیسر های شوروی در گیلان به نام “مدونی” بود. او در دوره ای که تروتسکی فرمانده ارتش سرخ بود، سیاست های ارتش سرخ را در گیلان هدایت می کرد. لئون تروتسکی پس از برپایی جمهوری سوسیالیستی گیلان، در پیامی تشکیل این جمهوری را به انقلابیون گیلان شادباش گفت و آن را نشانهای از گسترش جنبشهای انقلابی در خاورزمین دانست. در این پیام، تروتسکی جنبش گیلان را بخشی از پیکار جهانی علیه امپریالیسم و استعمار برمیشمرد و ابراز امیدواری میکرد که انقلاب از راه ایران به دیگر سرزمینهای آسیایی نیز گسترش یابد.
این پیام بازتاب نگاه بلشویکها به ایران در آن دوران بود؛ نگاهی که جنبش جنگل و جمهوری گیلان را زمینهای برای پیشروی انقلاب سوسیالیستی در آسیا میدید، هرچند این همسویی سیاسی و ایدئولوژیک بعدها با اختلاف میان میرزا کوچکخان و جناح کمونیست دچار بحران شد.