نوشته‌های تازه …

  • ایرانیان در قلمرو روسیه؛ از مهاجرت برای کار تا تجربه انقلاب

    آماده برای انتشار +عکس +کامل مردن منابع+ توضیح برای چند شخصیت نریمان، اورژنیکدزه، حیدر خان، دوستدار، پیشه وری

    از میدان‌های نفتی باکو تا شبکه‌های سیاسی تاشکند

    مقدمه: راهی که با جست‌وجوی نان آغاز شد

    پیش از آنکه اعلامیه‌های انقلابی و برنامه‌های حزبی از قفقاز به ایران برسند، مردانی با پای پیاده راه شمال را در پیش گرفته بودند. مقنی‌های زنجانی، که مهارت کندن چاه و کار در ژرفای زمین را از نسل‌های پیش آموخته بودند، خود را از زنجان به انزلی می‌رساندند و از آنجا با کشتی راه باکو را در پیش می‌گرفتند. صنعت نفتِ رو به گسترش باکو به نیروی کار فراوان نیاز داشت و شماری از این مقنیان در حفاری‌های اولیه و دیگر کارهای وابسته به چاه‌های نفت به کار گرفته شدند. آنان برای یافتن نان مهاجرت می‌کردند، نه برای پیوستن به انقلاب؛ اما به شهری قدم می‌گذاشتند که سرمایه خارجی، کارخانه، کارگر چندملیتی، اعتصاب و سازمان سیاسی در کنار یکدیگر رشد می‌کردند.

    مقصد همه مهاجران باکو و تفلیس نبود. ایرانیان از خراسان به عشق‌آباد و مرو و از آنجا به بخارا، سمرقند و تاشکند نیز می‌رفتند. بازرگان، کارگر، پیشه‌ور، دانش‌آموخته و کنشگر سیاسی در شبکه‌ای حرکت می‌کردند که قفقاز، ترکستان روسیه و ایران را به یکدیگر پیوند می‌داد. آمدوشد حیدرخان عمواوغلی به تاشکند نیز در همین جغرافیای گسترده معنا می‌یافت؛ جغرافیایی که در آن مرز میان مهاجر کاری، تبعیدی، عضو حزب و مأمور سیاسی همیشه روشن نبود.

    بیشتر این مهاجران هرگز عضو حزب یا مبارز انقلابی نشدند. بااین‌همه، زندگی در کارخانه، معدن، بندر و شهر صنعتی، بخشی از آنان را با تجربه‌هایی آشنا کرد که در جامعه ایران هنوز دامنه‌ای محدود داشت: کار مزدی، اعتصاب، اتحادیه، روزنامه، حزب و سازمان مخفی. بدین‌سان، راهی که با جست‌وجوی معاش آغاز شده بود، به یکی از مجراهای انتقال سیاست جدید به ایران تبدیل شد.

    چرا ایرانیان مهاجرت می‌کردند؟

    مهاجرت گسترده نیروی کار ایرانی به قفقاز از میانه سده نوزدهم شتاب گرفت. فقر روستایی، فشار مالیاتی، ناامنی، کمبود فرصت کار و ناتوانی اقتصاد محلی در جذب جمعیت، هزاران تن را به حرکت وامی‌داشت. ورود کالاهای کارخانه‌ای روسی نیز برخی پیشه‌وری‌های سنتی را زیر فشار قرار داده بود. خشکسالی، بیماری و نوسان محصول کشاورزی می‌توانست خانواده‌ای را که اندک ذخیره‌ای نداشت، ناگزیر به فرستادن یک یا چند مرد به آن سوی مرز کند.

    در شمال، شهرهای روسیه و قفقاز به کارگر ارزان نیاز داشتند. میدان‌های نفتی باکو، معادن مس آلاوردی، بندرهای کاسپین و دریای سیاه، راه‌آهن، ساختمان‌سازی و کشاورزی فصلی، فرصت‌هایی فراهم می‌کردند که در ایران کمتر یافت می‌شد. در آستانه انقلاب ۱۹۰۵، نزدیک به ده هزار کارگر ایرانی در میدان‌های نفتی باکو و حدود دو هزار و پانصد تن در معدن‌ها و واحدهای صنعتی آلاوردی کار می‌کردند. در آنجا ایرانیان نزدیک به هفتاد درصد نیروی کار را تشکیل می‌دادند. این ارقام نشان می‌دهند که مهاجرت پدیده‌ای حاشیه‌ای نبود و اقتصاد قفقاز تا اندازه‌ای بر نیروی کار مهاجر تکیه داشت.

    آمار روادیدها نیز گستردگی رفت‌وآمد را نشان می‌دهد. کنسولگری روسیه در تبریز تنها در سال ۱۹۰۱ نزدیک به ۲۷ هزار و دو سال بعد بیش از ۳۲ هزار روادید صادر کرد. همه این افراد مهاجر دائمی نبودند؛ بسیاری پس از چند ماه کار به ایران بازمی‌گشتند و سال بعد دوباره راه شمال را در پیش می‌گرفتند. همین رفت‌وآمد فصلی، پیوند میان محیط کار روسیه و روستاها و شهرهای ایران را پایدار می‌ساخت.

    در کنار کارگران تهیدست، بازرگانان، صرافان، صنعتگران و پناهندگان سیاسی نیز حضور داشتند. تفاوت جایگاه آنان چشمگیر بود: تاجری ایرانی ممکن بود در تفلیس یا باکو خانه و حجره داشته باشد، حال آنکه کارگر روزمزد در اتاقی شلوغ با چند مهاجر دیگر زندگی می‌کرد. پس عنوان «ایرانیان مهاجر» جامعه‌ای یکدست را توصیف نمی‌کند؛ آنچه آنان را به هم پیوند می‌داد، تعلق به سرزمینی مشترک و موقعیت ناپایدارشان در قلمرو روسیه بود.

    جغرافیای مهاجرت؛ از انزلی و جلفا تا تاشکند

    راه‌های مهاجرت از جغرافیای ایران و شبکه تجارت پیروی می‌کردند. باشندگان آذربایجان بیشتر از تبریز، خوی و اردبیل به جلفا، ایروان، تفلیس و باکو می‌رفتند. مهاجران گیلان، زنجان و بخش‌هایی از مرکز ایران خود را به رشت و انزلی می‌رساندند و از آنجا از راه دریا به باکو می‌رفتند. آستارا و لنکران نیز حلقه‌های اتصال کرانه غربی کاسپین بودند.

    در شرق، خراسان به ترکستان روسیه گشوده می‌شد. راه مشهد، سرخس، عشق‌آباد و مرو، بازرگانان و کارگران را به بخارا، سمرقند و تاشکند می‌رساند. راه‌آهن ماورای کاسپین، که در آغاز برای پیشروی و تدارک ارتش روسیه ساخته شده بود، به‌تدریج حرکت کالا و انسان را نیز آسان کرد. باکو از راه کاسپین به کراسنوودسک پیوند می‌خورد و از آنجا خطوط ریلی به درون آسیای مرکزی امتداد می‌یافتند.

    هر شهر در این شبکه کارکردی متفاوت داشت. تفلیس مرکز اداری، آموزشی و فرهنگی فرمانروایی روسیه در قفقاز بود؛ باکو شهر نفت، کارگر و فعالیت حزبی؛ باتومی بندر صدور نفت و دروازه دریای سیاه؛ عشق‌آباد و مرو مراکز تماس خراسان با ترکستان؛ و تاشکند یکی از کانون‌های اداری و سیاسی آسیای روسی. انتقال اندیشه از یک مرکز یگانه صورت نمی‌گرفت؛ شبکه‌ای از شهرها و راه‌ها آن را ممکن می‌ساخت.

    زندگی در حاشیه امپراتوری

    تصویر رونق نفتی باکو دشواری زندگی مهاجران را پنهان نمی کند. ایرانیان غالباً در سخت‌ترین و کم‌درآمدترین کارها به کار گرفته می‌شدند. ساعت کار طولانی، ایمنی ناچیز، مسکن نامناسب و بی‌ثباتی اشتغال بخشی از زندگی روزمره آنان بود. بسیاری از کارگران در اتاق‌ها و خوابگاه‌هایی پرازدحام می‌زیستند و چون اقامتشان فصلی بود، کارفرمایان مسئولیت اندکی در برابر زندگی آنان احساس می‌کردند.

    مهاجر ایرانی در برابر کارفرما و اداره روسیه از پشتوانه حقوقی اندکی برخوردار بود. ناآشنایی با زبان، نداشتن اسناد اقامت و نیاز فوری به دستمزد، او را در معرض سوءاستفاده قرار می‌داد. در محیط چندملیتی قفقاز نیز سلسله‌مراتبی نانوشته میان گروه‌ها وجود داشت و مهاجر فقیر ایرانی اغلب در پایین آن قرار می‌گرفت.

    بااین‌حال، همین موقعیت دشوار به پیدایش شبکه‌های همیاری انجامید. همشهریان تازه‌وارد را برای یافتن کار و مسکن یاری می‌کردند؛ بازرگانان گاه واسطه انتقال پول و نامه به ایران می‌شدند؛ و قهوه‌خانه، مسجد، محله و انجمن مهاجران به محل دیدار و مبادله خبر تبدیل می‌گردیدند. روزنامه و اعلامیه سیاسی نیز از همین راه‌های غیررسمی میان کارگران می‌چرخید.

    مهاجرت، هویت اجتماعی تازه‌ای نیز می‌آفرید. مردی که در روستای خود بیشتر با خاندان، محل و پیشه‌اش شناخته می‌شد، در باکو به‌عنوان «کارگر ایرانی» طبقه‌بندی می‌گردید. او در کنار ارمنی، گرجی، روس و مسلمان قفقازی کار می‌کرد و درمی‌یافت که مشکلاتی چون دستمزد، ساعت کار و امنیت شغلی میان آنان مشترک است؛ هرچند تفاوت‌های قومی و دینی نیز می‌توانست به رقابت و درگیری بینجامد.

    کارخانه؛ مدرسه ناخواسته سیاست

    کارخانه و معدن فقط محل تولید نبودند؛ انسان‌ها را در نظمی تازه گرد هم می‌آوردند. توقف کار یک فرد اثر اندکی داشت، اما اعتصاب صدها کارگر می‌توانست تولید و سود را متوقف کند. از این تجربه، فهم تازه‌ای از قدرت جمعی پدید می‌آمد. کارگر می‌آموخت که رنج او صرفاً بدبختی شخصی نیست و ممکن است با سازمان‌دهی به خواستی عمومی تبدیل شود.

    سوسیال‌دموکرات‌ها، سازمان «همت» و دیگر گروه‌های قفقاز در میان کارگران مسلمان و ایرانی فعالیت می‌کردند. شماری از مهاجران ایرانی میدان‌های نفتی باکو و معادن ارمنستان و گرجستان به این شبکه‌ها پیوستند. اعضای این جریان‌ها بعدها در تبریز، مشهد و دیگر شهرهای ایران شعبه‌هایی ایجاد کردند. بااین‌همه، نباید همه مهاجران را انقلابی پنداشت. بیشتر آنان همچنان در پی دستمزد، پس‌انداز و بازگشت نزد خانواده بودند. سیاست تنها بخشی از این جمعیت بزرگ را جذب کرد، اما همان بخش کوچک در رخدادهای بعدی اثری فراتر از شمار خود گذاشت.

    انقلاب ۱۹۰۵ روسیه، که زمینه‌ها و پیامدهایش در جستارهای پیشین بررسی شده، برای مهاجران ایرانی تجربه‌ای مستقیم بود. اعتصاب، شورای کارگری، حزب و سرکوب دولتی، سیاست را از محفل روشنفکری به کارخانه، معدن و خیابان کشاند. شکست انقلاب نیز بسیاری از مبارزان قفقازی را به فعالیت زیرزمینی، مهاجرت یا جست‌وجوی میدان تازه‌ای برای ادامه مبارزه واداشت. آغاز جنبش مشروطه ایران اندکی پس از آن، راه انتقال نیروی انسانی، اسلحه و تجربه سازمان‌دهی را گشود.

    مشروطه ایران؛ ادامه مبارزه با تزاریسم در سرزمینی دیگر

    حضور مبارزان قفقازی در انقلاب مشروطه را نمی‌توان تنها دخالت نیروهایی خارجی در امور ایران دانست. برای بخش مهمی از آنان، نبرد در تبریز، رشت و تهران ادامه مبارزه با خودکامگی تزاری در جبهه‌ای دیگر بود. محمدعلی‌شاه برای درهم‌شکستن مجلس به بریگاد قزاق و حمایت روسیه تکیه داشت؛ ازاین‌رو، دفاع از مشروطه ایران با مبارزه آنان علیه تزاریسم پیوند می‌خورد.

    انگیزه‌ها البته یکسان نبود. سوسیال‌دموکرات‌های گرجی و مسلمان بر مبارزه با خودکامگی و عدالت اجتماعی تأکید داشتند. داشناک‌ها تجربه مسئله ارمنی در روسیه و عثمانی را با خود آورده بودند. ایرانیان ارمنی‌تبار مشارکت در مشروطه را بخشی از آینده مشترک ایران می‌دیدند و مهاجران ایرانی نیز از شبکه‌های حزبی و کارگری قفقاز بهره می‌گرفتند.

    بیش از پانصد مبارز مسلح از ماورای قفقاز—از جمله ایرانیان مهاجر، ارمنیان، گرجیان و سوسیالیست‌های روس—به یاری انقلاب آمدند. آنان در مقاومت تبریز، قیام رشت، حرکت به سوی قزوین، فتح تهران و نبرد با نیروهای محمدعلی‌شاه سهم داشتند. یپرم‌خان، کِری، نیکل دومان و مبارز گرجی جوان گریگول امخواری از چهره‌های شناخته‌شده‌تر این جریان‌اند؛ اما در خاطرات مبارزان ارمنی و گرجی نام‌های فراوان دیگری آمده است که در روایت عمومی مشروطه کمتر دیده می‌شوند. بسیاری از آنان در ایران کشته شدند و شناسایی نام و سرگذشتشان خود نیازمند پژوهشی مستقل است.

    قدردانی از فداکاری این مبارزان نباید به یکسان‌انگاری آنان بینجامد. برخی برای حکومت پارلمانی و آزادی جنگیدند؛ برخی عدالت اجتماعی یا هدف‌های ملی خود را دنبال می‌کردند؛ و شماری نیز سیاست را بیش از هر چیز میدان نبرد میان سازمان‌های رقیب می‌دیدند. نقش آنان هم رهایی‌بخش بود و هم حامل روش‌هایی که در شرایط سرکوب تزاری شکل گرفته بودند.

    گونه‌ای نوین از خشونت سیاسی

    خشونت در جامعه پیشامدرن ایران ناشناخته نبود. جنگ ایلی، قتل درباری، غارت، مجازات بدنی و سرکوب خونین سابقه‌ای طولانی داشتند. آنچه از قفقاز وارد شد، خود خشونت نبود؛ سازمان‌دهی و مشروعیت‌بخشی نوین به خشونت سیاسی بود. بمب، هسته مخفی، انضباط حزبی و ترور هدفمند به گروهی کوچک امکان می‌دادند اثری بزرگ بر سیاست بگذارد. حذف مخالف نیز دیگر صرفاً انتقام شخصی نبود؛ به نام ملت، انقلاب یا مجازات خائنان توجیه می‌شد.

    سوءقصد به محمدعلی‌شاه و عملیات منسوب به شبکه حیدرخان عمواوغلی از نخستین نشانه‌های آشکار این روش بود. چنین اقداماتی استبداد را به چالش می‌کشیدند، اما هم‌زمان به شاه و هوادارانش امکان می‌دادند مشروطه‌خواهان را آشوبگر معرفی کنند. پرسش دشوار این بود که آیا خشونت انقلابی حکومت را تضعیف می‌کند یا با فراهم‌کردن دستاویز سرکوب، به بازسازی آن یاری می‌رساند.

    بحران پارک اتابک تناقض دیگری را آشکار ساخت. پس از پیروزی مشروطه، دولت می‌خواست نیروهای مسلح غیردولتی را خلع سلاح کند، اما خود برای اجرای تصمیمش به فرماندهان و مجاهدان مسلح وابسته بود. رویارویی نیروی دولتی زیر فرمان یپرم‌خان با همراهان ستارخان به خون‌ریزی و زخمی‌شدن سردار ملی انجامید. انقلاب حکومت پیشین را شکست داده بود، ولی هنوز نتوانسته بود قواعد پذیرفته‌شده سیاست پس از پیروزی را بسازد.

    کمیته مجازات چند سال بعد گامی فراتر برداشت. اعضای آن کسانی را که خائن یا عامل بیگانه می‌دانستند، بیرون از دادگاه به مرگ محکوم می‌کردند. احسان‌الله‌خان دوستدار (صدر جمهوری سوسیالیستی گیلان)با این کمیته همکاری داشت؛ اما حیدرخان را نباید بدون سند دقیق از رهبران همان تشکیلات دانست. پیوند اصلی میان این دو، سازمانی نبود، بلکه در پذیرش این تصور قرار داشت که گروه انقلابی می‌تواند خود دادستان، قاضی و مجری مجازات باشد.

    انقلاب اکتبر و آزمون قدرت

    انقلاب اکتبر میان مبارزانی که زمانی در مخالفت با تزاریسم کنار هم قرار گرفته بودند، شکافی تازه پدید آورد. گروهی به حکومت پارلمانی، استقلال ملی یا کثرت‌گرایی وفادار ماندند؛ گروهی به حزب بلشویک پیوستند؛ و برخی از مخالفان دیروز خودکامگی، به کارگزاران دولت متمرکز تازه تبدیل شدند.

    نریمان نریمانف از آموزش و اصلاح فرهنگی مسلمانان قفقاز آغاز کرد و سپس در رأس حکومت شوروی آذربایجان قرار گرفت؛ موقعیتی که او را با تناقض میان خواست‌های ملی و فرمان مرکز روبه‌رو می‌کرد. سرگو ارژنیکیدزه از مبارز ضدتزاری به سازمان‌دهنده گسترش قدرت بلشویکی در قفقاز و گیلان تبدیل شد. *حزبی که پیش از پیروزی از مخفی‌کاری و انضباط سخت برای بقا بهره می‌گرفت، پس از تصرف دولت همان شیوه‌ها را به ابزار اداره جامعه بدل ساخت.

    مسیر ایرانیان هم‌فکر آنان نیز یکسان نبود. حیدرخان پس از تجربه مشروطه، مهاجرت و فعالیت حزبی، به حزب کمونیست ایران و سپس جنبش جنگل پیوست. او نماینده خط فکری حزب در جنبش جنگل بود. احسان‌الله‌خان از مجاهد مشروطه و عضو کمیته مجازات به رهبر جناح تندرو جمهوری شوروی گیلان بدل شد. آوتیس سلطان‌زاده برنامه‌ای آشکارا کمونیستی و طبقاتی برای ایران تدوین کرد و در شبکه کمینترن و ترکستان فعالیت داشت. جعفر پیشه‌وری نیز تجربه مهاجرت، کار مطبوعاتی، حزب عدالت و شوروی را بعدها به سیاست آذربایجان ایران پیوند زد.

    مسئله فساد اخلاقی اشخاص نبود. سازمان برای بقا به منابع، رهبری، انضباط و سلسله‌مراتب نیاز دارد و ممکن است به‌تدریج حفظ خود را با حفظ آرمان یکسان بگیرد. تاریخ ادیان نیز نمونه‌هایی مشابه عرضه می‌کند: راهبان مسیحی و صوفیان پشمینه‌پوشی که برای گریز از قدرت و ثروت به زهد روی آورده بودند، گاه پس از گردآمدن پیروان، موقوفات و دارایی‌ها، به فرقه‌ها و نهادهایی بانفوذ تبدیل شدند. در سیاست نیز حزب می‌تواند از ابزار آرمان به هدفی مستقل بدل شود.

    آزمون آزادی‌خواهی تنها رفتار انسان در برابر قدرت نیست؛ رفتار او پس از دستیابی به قدرت است. مبارزی که برای آزادی همفکران خود می‌جنگد، هنوز نشان نداده است که آزادی مخالفانش را نیز به رسمیت خواهد شناخت.

    نتیجه‌گیری: میراث دوگانه مهاجرت

    مهاجرت ایرانیان به قلمرو روسیه یکی از مهم‌ترین راه‌های پیوند جامعه ایران با صنعت و سیاست جدید بود. کارگران و مقنیان باکو، معدن‌کاران آلاوردی، بازرگانان تفلیس و مهاجران خراسانی آسیای مرکزی، شبکه‌ای انسانی ساختند که بسیار پیش از پیدایش رسانه‌های نوین، خبر، پول، کالا، تجربه و اندیشه را از مرز عبور می‌داد.

    از این راه، شناخت کار مزدی، اعتصاب، اتحادیه، حزب و همکاری جمعی به ایران رسید و در دفاع از مشروطه و گسترش عدالت‌خواهی نقشی ارزشمند ایفا کرد. صدها مبارز قفقازی و ایرانی مهاجر در نبرد با استبداد و دخالت تزاریسم جنگیدند و بسیاری جان باختند. سهم آنان بخشی جدایی‌ناپذیر از تاریخ مشروطه ایران است.

    اما همین شبکه، سازمان مخفی، ترور هدفمند و تصور تصرف قدرت به دست گروه پیشاهنگ را نیز منتقل کرد. خشونت پیشین ایران از میان نرفت؛ با تشکیلات، فناوری و ایدئولوژی جدید درآمیخت. انقلاب اکتبر نیز نشان داد که مبارزه با خودکامگی لزوماً به آزادی نمی‌انجامد و سازمان انقلابی ممکن است پس از پیروزی، بقای خود را بر آزادی جامعه مقدم بشمارد.

    میراث مهاجرت ایرانیان را نمی‌توان یکسره رهایی‌بخش یا ویرانگر دانست. آنان برای کار رفتند و جهانی تازه را تجربه کردند؛ جهانی که هم قدرت همکاری و آموزش سیاسی را نشان می‌داد و هم وسوسه خشونت و فرمانروایی حزبی را. شناخت این دو سوی تجربه، شرط فهم اثر قفقاز و آسیای مرکزی بر تاریخ معاصر ایران است.


    منابع راهنما

    • ژانت آفاری، انقلاب مشروطه ایران: دموکراسی توده‌ای، سوسیال‌دموکراسی و خاستگاه‌های فمینیسم.
    • خسرو شاکری، پژوهش‌ها درباره جنبش سوسیال‌دموکراتیک، حزب کمونیست ایران و جمهوری شوروی گیلان.
    • تورج اتابکی، «مهمانان ناخشنود: فرودستان ایرانی در حاشیه امپراتوری تزاری».
    • حوری بربریان، ارمنیان و انقلاب مشروطه ایران، ۱۹۰۵ـ۱۹۱۱.
    • دانشنامه ایرانیکا، مدخل‌های «انقلاب مشروطه»، «حیدرخان عمواوغلی»، «احسان‌الله‌خان دوستدار»، «باکو» و «گیلان در انقلاب مشروطه».