فروپاشی امپراتوری روسیه؛ برآیند بحرانهای انباشته
فروپاشی امپراتوری روسیه در سال ۱۹۱۷ رخدادی ناگهانی و تنها پیامد جنگ جهانی اول یا انقلاب بلشویکی نبود؛ بلکه فرجام بحرانهایی بود که در سراسر سده نوزدهم در ساختار سیاسی، اجتماعی و اقتصادی این امپراتوری انباشته شده بود. دولت تزاری، با وجود گسترش سرزمینی و افزایش توان نظامی، نتوانست خود را با دگرگونیهای جهان صنعتی و پیدایش نیروهای اجتماعی تازه سازگار سازد. تمرکز قدرت در دست تزار، نفوذ اشراف زمیندار، ضعف نهادهای نمایندگی و ناتوانی حکومت در پاسخگویی به خواستههای طبقات و اقوام گوناگون، شکافی روزافزون میان دولت و جامعه پدید آورده بود.
لغو نظام رعیتی(سرواژ) در سال ۱۸۶۱، که مهمترین اصلاح دوران الکساندر دوم به شمار میرفت، میلیونها روستایی را از وابستگی حقوقی به مالکان رها ساخت؛ اما زمین کافی و امکانات اقتصادی لازم را در اختیار آنان قرار نداد. بسیاری از دهقانان ناچار بودند برای زمینهای واگذارشده، سالها مبالغ سنگینی بپردازند و همچنان در فقر و بدهکاری زندگی کنند. در همان حال، صنعتیشدن شتابان در شهرهایی چون سنپترزبورگ، مسکو، باکو و تفلیس، طبقهای گسترده از کارگران شهری پدید آورد که در شرایط دشوار، با دستمزد اندک و بدون حقوق سیاسی زندگی میکردند.* بدینسان، اصلاحات به جای آنکه بحران را برطرف سازد، نیروهای اجتماعی تازهای پدید آورد که خواستار دگرگونیهای عمیقتر بودند.



این ناتوانی تنها به مسائل اجتماعی محدود نمیشد. امپراتوری روسیه مجموعهای گسترده از ملتها، اقوام، زبانها و ادیان بود که از لهستان و فنلاند تا آسیای مرکزی و قفقاز امتداد داشت. سیاست یکسانسازی اداری و فرهنگی، گسترش زبان روسی و محدود کردن برخی نهادهای محلی، در بسیاری از سرزمینهای پیرامونی به رشد نارضایتی و تقویت جنبشهای قومی و ملی انجامید. در قفقاز، ارمنیان، گرجیان و مسلمانان ترکزبان، در کنار هویتهای دینی و محلی خود، بهتدریج با اندیشههای تازه سیاسی و ملی نیز آشنا شدند. توسعه راهآهن، گسترش شهرها، رونق تجارت و صنعت نفت باکو، از یک سو منطقه را بیش از پیش به اقتصاد امپراتوری پیوند داد و از سوی دیگر، زمینه ارتباط روشنفکران و کارگران قفقاز با جریانهای سوسیالیستی، لیبرال و ملیگرا را فراهم آورد.
شکست روسیه در جنگ با ژاپن در سالهای ۱۹۰۴ و ۱۹۰۵، هیبت نظامی و سیاسی دولت تزاری را بهشدت آسیب زد. برای نخستین بار در دوران جدید، یک قدرت آسیایی توانسته بود امپراتوری بزرگی از اروپا را در میدان جنگ شکست دهد. این رویداد نهتنها ضعف ارتش و دستگاه اداری روسیه را آشکار کرد، بلکه بر بحران اقتصادی و نارضایتیهای اجتماعی نیز افزود و زمینه انقلاب ۱۹۰۵ را فراهم ساخت. اعتصابهای کارگری، شورشهای روستایی، نافرمانی در ارتش و گسترش اعتراضها در سرزمینهای پیرامونی، حکومت را واداشت تا تشکیل مجلس دوما و برخی آزادیهای محدود را بپذیرد؛ اما تزار خیلی زود اختیارات دوما را کاهش داد و از واگذاری قدرت واقعی خودداری کرد. بدینترتیب، انقلاب ۱۹۰۵ نتوانست نظام سیاسی روسیه را به یک پادشاهی مشروطه پایدار تبدیل کند و کشاکش میان اصلاحات و انقلاب همچنان ادامه یافت.
بازتاب شکست روسیه و انقلاب ۱۹۰۵ از مرزهای این امپراتوری نیز فراتر رفت. این رخدادها در میان روشنفکران و جنبشهای آزادیخواه قفقاز، ایران، امپراتوری عثمانی و دیگر سرزمینهای آسیا، این امید را پدید آورد که حکومتهای استبدادی و قدرتهای بزرگ اروپایی شکستناپذیر نیستند. قفقاز، بهویژه شهرهای باکو و تفلیس، به یکی از گذرگاههای انتقال اندیشههای مشروطهخواهانه، سوسیالیستی و انقلابی به ایران تبدیل شد. از این دیدگاه، انقلاب ۱۹۰۵ روسیه تنها یک رویداد داخلی نبود، بلکه بخشی از موج گستردهتری از مبارزات سیاسی در سرزمینهای پیرامونی به شمار میرفت.
با وجود این هشدارها، حکومت تزاری نتوانست اصلاحات سیاسی و اجتماعی لازم را به انجام رساند. هنگامی که جنگ جهانی اول آغاز شد، روسیه با اقتصادی ناهماهنگ، دستگاه اداری ناکارآمد، ارتشی عظیم اما کمبودمند و جامعهای سرشار از نارضایتی وارد جنگ گردید. شکستهای نظامی، تلفات سنگین، کمبود مواد غذایی، اختلال در راهآهن و افزایش بهای کالاها، اعتماد مردم و سربازان به حکومت را از میان برد. جنگ، بحرانهای پیشین را ایجاد نکرد؛ بلکه همه آنها را در زمانی کوتاه به نقطه انفجار رساند.
انقلاب فوریه ۱۹۱۷ به پادشاهی چندصدساله رومانوف پایان داد و دولت موقت را بر سر کار آورد. اما دولت تازه میان دو خواسته ناسازگار گرفتار بود: از یک سو میکوشید اصلاحات سیاسی را در چهارچوب نظمی قانونی پیش ببرد و از سوی دیگر، با شوراهای کارگران و سربازان، جنبشهای دهقانی، مطالبات ملیتها و خواست عمومی برای پایان جنگ روبهرو بود. ادامه حضور روسیه در جنگ، ناتوانی در حل مسئله زمین و ضعف دولت در برقراری نظم، اعتبار نیروهای میانهرو را کاهش داد و راه را برای بلشویکها گشود.
انقلاب اکتبر، کشاکش میان اصلاحات و انقلاب را به سود جناحی پایان داد که خواهان برچیدن کامل نظم پیشین بود. بلشویکها پس از بهدست گرفتن قدرت، رقیبان لیبرال، سوسیالیست و ملیگرای خود را بهتدریج از عرصه سیاسی کنار زدند؛ اما در نخستین ماههای انقلاب هنوز توان اعمال اقتدار مؤثر بر سراسر امپراتوری پیشین را نداشتند. جنگ داخلی، فروپاشی ارتش، مداخله قدرتهای خارجی و گسستن دستگاه اداری، خلأ بزرگی در سرزمینهای پیرامونی پدید آورد. در قفقاز، این خلأ قدرت، احزاب ملی، شوراهای انقلابی، نخبگان محلی و دولتهای عثمانی، آلمان و بریتانیا را وارد میدان رقابت کرد و زمینه را برای پیدایش دولتهای مستقل گرجستان، ارمنستان و جمهوری آذربایجان فراهم ساخت.



پیدایش جمهوری های سه گانه در قفقاز جموبی
پیدایش جمهوریهای ارمنستان، گرجستان و جمهوری آذربایجان بخشی از روند گستردهای بود که پس از جنگ جهانی اول نقشه سیاسی اروپا و خاورمیانه را دگرگون ساخت. با فروپاشی امپراتوریهای روسیه، عثمانی، اتریش ـ مجارستان و آلمان، دولتهای ملی تازهای چون فنلاند، استونی، لتونی، لیتوانی، لهستان، چکسلواکی و یوگسلاوی در اروپا و نیز کشورهایی مانند ترکیه، عراق، سوریه، لبنان، اردن و حجاز (که بعدها در روندی متفاوت در پادشاهی عربستان سعودی ادغام شد) در خاورمیانه پدید آمدند یا شکل تازهای به خود گرفتند. این دگرگونی تنها نتیجه تصمیم قدرتهای پیروز یا قراردادهای پس از جنگ نبود، بلکه بازتاب تحولی عمیقتر نیز به شمار میرفت؛ عصری که در آن گسترش آموزش، شهرنشینی، اقتصاد ملی، ارتباطات نوین و مشارکت سیاسی، ایجاد دولتهای متمرکز و هویتهای ملی را به یکی از نیازهای اساسی سازماندهی جوامع تبدیل کرده بود.
با این همه، قدرتهای بزرگ در تعیین مرزها، شناسایی دولتهای جدید و شکلگیری نظم سیاسی پس از جنگ نقشی تعیینکننده داشتند. از این رو، بسیاری از مرزهای تازه نه تنها بازتاب پراکندگی واقعی جمعیتها نبود، بلکه حاصل مصالحههای دیپلماتیک، موازنه قدرت و پیامدهای جنگ نیز به شمار میرفت.
تقریباً هیچیک از دولتهای تازهتأسیس، چه در اروپا و چه در خاورمیانه، راهی هموار پیش رو نداشتند. آنها با اقتصادهای ویرانشده، نهادهای اداری ناپایدار، اقلیتهای قومی و دینی پرشمار، اختلافهای مرزی، ادعاهای ارضی متقابل و رقابت قدرتهای خارجی روبهرو بودند. ملتسازی نیز فرایندی تدریجی و گاه پرتنش بود که در بسیاری از کشورها دههها به طول انجامید.
قفقاز نیز از این قاعده مستثنا نبود. سه جمهوری تازهاستقلالیافته از همان آغاز با اختلاف بر سر مرزها، مناقشه بر سر مناطق مختلطی چون قرهباغ، زنگزور، نخجوان، لوری و جاواختی، فشار نظامی همسایگان، مداخله قدرتهای بزرگ و پیامدهای جنگ داخلی روسیه روبهرو شدند. از این رو، آنان پیش از آنکه فرصت یابند نهادهای سیاسی، اقتصادی و نظامی خود را استوار سازند، بار دیگر در گرداب رقابتهای منطقهای و بینالمللی گرفتار شدند.
«نخستین تجربه دولتسازی ملی در قفقاز عمر کوتاهی داشت و پیش از آنکه نهادهای سیاسی، اقتصادی و نظامی آن استوار شود، زیر فشار همزمان جنگ، اختلافهای داخلی، رقابت قدرتهای منطقهای و بینالمللی و گسترش قدرت بلشویکها ناتمام ماند.»
«استقلال جمهوریهای قفقاز پایان یک روند نبود، بلکه آغاز فرایند دشوار دولتسازی و ملتسازی بود؛ فرایندی که در بسیاری از کشورهای اروپا و خاورمیانه دههها به طول انجامید و در قفقاز، با استقرار حکومت شوروی، مسیر دیگری یافت.»
***********************
بازگشت ارتش سرخ به قفقاز
استقلال سه جمهوری قفقاز بیش از دو سال دوام نیاورد. از بهار ۱۹۲۰ تا اوایل ۱۹۲۱، ارتش سرخ به ترتیب جمهوری آذربایجان، ارمنستان و گرجستان را تصرف کرد و حکومتهای شوروی را در آنها برپا ساخت. این رخداد را نباید تنها به عنوان یک لشکرکشی نظامی یا گسترش قلمرو روسیه تفسیر کرد. رهبران بلشویک بازپسگیری قفقاز را برای امنیت، اقتصاد و آینده انقلاب شوروی ضرورتی راهبردی میدانستند.
در سالهای نخست پس از انقلاب اکتبر، حکومت بلشویکی هنوز با جنگ داخلی، مداخله قدرتهای خارجی و جنبشهای مخالف در بخشهای مختلف روسیه دستوپنجه نرم میکرد. تا زمانی که این جنگها ادامه داشت، توان کافی برای بازگرداندن اقتدار خود بر قفقاز نداشت. اما با شکست عمده ارتشهای سفید در سالهای ۱۹۱۹ و ۱۹۲۰، موازنه نیروها به سود بلشویکها تغییر کرد و آنان توانستند بار دیگر به سرزمینهای پیرامونی امپراتوری پیشین توجه کنند.
قفقاز برای دولت شوروی تنها منطقهای مرزی نبود. این سرزمین، روسیه را به آناتولی، ایران و خاورمیانه پیوند میداد و گذرگاه ارتباطی اروپا و آسیا به شمار میرفت. کنترل رشتهکوههای قفقاز، بنادر دریای سیاه، راهآهن تفلیس ـ باکو و بنادر دریای خزر، ارزش نظامی و اقتصادی فراوانی داشت. افزون بر آن، میدانهای نفتی باکو، که پیش از جنگ جهانی اول یکی از بزرگترین مراکز تولید نفت جهان بودند، برای بازسازی اقتصاد و صنعت شوروی اهمیتی حیاتی داشتند. لنین بارها تأکید کرده بود که بدون نفت باکو، بازسازی اقتصاد روسیه با دشواریهای فراوان روبهرو خواهد شد.
قفقاز برای بلشویکها تنها ارزش اقتصادی و نظامی نداشت. آنان این منطقه را پلی میان انقلاب روسیه و جنبشهای ضداستعماری آسیا میدانستند. رهبران شوروی امیدوار بودند از راه قفقاز با ایران، آناتولی، افغانستان و حتی هند ارتباط برقرار کنند و جنبشهای انقلابی را در شرق پشتیبانی نمایند. برگزاری کنگره خلقهای شرق در باکو در سپتامبر ۱۹۲۰، بازتاب همین نگرش بود. در نگاه بلشویکها، قفقاز نه پایان قلمرو شوروی، بلکه آغاز راهی به سوی شرق به شمار میرفت.
در مقابل، جمهوریهای قفقاز از نظر سیاسی و نظامی در موقعیتی دشوار قرار داشتند. اختلافهای مرزی، جنگهای متقابل، بحران اقتصادی، کمبود منابع مالی و اتکای هر یک به قدرتهای خارجی، توان مقاومت آنها را کاهش داده بود. شکست عثمانی، خروج تدریجی نیروهای بریتانیا از منطقه و پایان جنگ جهانی اول نیز موازنه سیاسی را به سود دولت شوروی تغییر داد. هنگامی که ارتش سرخ عملیات خود را آغاز کرد، جمهوریهای قفقاز دیگر از پشتیبانی مؤثر هیچ قدرت خارجی برخوردار نبودند و هر یک ناچار بودند تقریباً به تنهایی با ارتشی روبهرو شوند که از جنگ داخلی روسیه پیروز بیرون آمده بود.
ملتسازی به سبک شوروی در قفقاز؛ تاریخنگاری، هویت و مرزهای نوین
بدینترتیب، بازگشت قفقاز به قلمرو شوروی تنها نتیجه برتری نظامی ارتش سرخ نبود، بلکه حاصل همزمان دگرگونی موازنه قدرت در منطقه، پایان جنگ جهانی اول، عقبنشینی قدرتهای غربی، ضعف دولتهای تازهتأسیس و اهمیت راهبردی قفقاز برای رهبران بلشویک بود.
با این همه، برشمردن اهمیت نظامی، اقتصادی و جغرافیایی قفقاز برای حکومت بلشویکی نباید به توجیه لشکرکشی ارتش سرخ بینجامد. نفت باکو، راهآهن قفقاز، بنادر دریای سیاه و امنیت مرزهای جنوبی، برای روسیه تزاری نیز اهمیتی حیاتی داشتند. امپراتوریهای اروپایی نیز همواره برای توسعه قلمرو خود دلایلی چون امنیت، تجارت، دسترسی به مواد خام و حفظ راههای ارتباطی عرضه میکردند؛ اما وجود چنین منافعی، ماهیت استعماری تصرف سرزمینهای دیگر را از میان نمیبرد. همانگونه که دلایل نظامی، اقتصادی و راهبردی فرانسه برای حضور در شمال آفریقا، اشغال الجزایر را مشروع نمیساخت، نیازهای روسیه شوروی نیز اشغال جمهوریهای مستقل قفقاز را به اقدامی دفاعی یا رهاییبخش تبدیل نمیکرد.
تناقض بنیادی در آن بود که بلشویکها خود از منتقدان سرسخت امپراتوری روسیه بودند. لنین روسیه تزاری را «زندان ملتها» میخواند و حزب بلشویک حق ملتها برای تعیین سرنوشت، تا مرز جدایی و تشکیل دولت مستقل، را به رسمیت میشناخت. این شعارها در پیروزی بلشویکها و جلب پشتیبانی بسیاری از ملتهای زیر فرمان روسیه نقشی مهم داشت. بااینحال، هنگامی که جمهوریهای قفقاز استقلال خود را اعلام کردند، حکومت شوروی حاضر نشد حق جدایی آنان را در عمل بپذیرد. دولتهایی که با انتخابات، پارلمان و نهادهای ملی پدید آمده بودند، با نیروی نظامی برانداخته شدند و حکومتهای وابسته به حزب بلشویک جای آنها را گرفتند. بدینسان، دولتی که با شعار مبارزه با استعمار و آزادی ملتها به قدرت رسیده بود، در قفقاز خود به بازسازی سلطهای استعماری دست زد.


البته روسیه شوروی تکرار ساده امپراتوری تزاری نبود. ساختار مالکیت، ایدئولوژی رسمی، نظام سیاسی و شیوه اداره ملیتها دگرگون شده بود. جمهوریهای شوروی در ظاهر از نهادهای دولتی، مرزهای معین، زبان رسمی و حتی حق قانونی جدایی برخوردار بودند و حکومت تازه در سالهای نخست به پرورش زبانها و نخبگان بومی یاری رساند. اما در ورای این ساختار فدرال، قدرت نظامی، سیاست خارجی، منابع اصلی اقتصادی و تصمیمگیری سیاسی در دست حزب کمونیست و مرکز مسکو باقی ماند. از این نظر، گسستی عمیق در شکل حکومت رخ داد، اما پیوستگی مهمی نیز در جغرافیای قدرت، مرکزیت مسکو و کوشش برای نگهداشتن بیشتر قلمرو امپراتوری پیشین ادامه یافت.
اتحاد شوروی را میتوان از این دیدگاه یگانه امپراتوری بزرگ سده نوزدهمی دانست که نه با همان نام و ساختار، بلکه با پوششی ایدئولوژیک و سازمانی تازه، بخش اصلی قلمرو خود را بازسازی کرد و تا پایان سده بیستم حفظ نمود. امپراتوری عثمانی و اتریش ـ مجارستان فروپاشیدند، مستعمرات بریتانیا و فرانسه بهتدریج استقلال یافتند، اما بیشتر سرزمینهای زیر فرمان روسیه تزاری، پس از دورهای کوتاه از استقلال یا خودمختاری، بار دیگر در چهارچوب دولت شوروی گرد آمدند. از این رو، اشغال قفقاز به دست ارتش سرخ را باید نه تنها بخشی از جنگ داخلی روسیه و گسترش انقلاب، بلکه مرحلهای از بازسازی امپراتوری روسیه در قالبی نوین دانست.
بازگشت ارتش سرخ به قفقاز تنها به استقلال کوتاهمدت سه جمهوری پایان نداد، بلکه مرحله تازهای در تاریخ منطقه و کشورهای همسایه آغاز کرد. از این پس، قفقاز دیگر صرفاً یکی از سرزمینهای مرزی روسیه نبود، بلکه به پایگاه سیاسی، نظامی و ایدئولوژیک اتحاد شوروی در مرزهای ایران، آناتولی و خاورمیانه تبدیل شد. بسیاری از رخدادهای مهم دهههای بعد، از جنبش جنگل و جمهوری گیلان گرفته تا روابط شوروی با ترکیه، ایران و جنبشهای ضداستعماری آسیا، بدون شناخت جایگاه قفقاز در راهبرد دولت شوروی بهدرستی قابل فهم نیست.


پانویس:
*/پدیدهای رایج در نخستین مراحل گسترش سرمایهداری که به مهاجرت گسترده روستاییان به شهرهای بزرگ میانجامد. در این روند، بیکاران و جمعیت مازادِ پراکنده در روستاها، در حاشیه شهرهای بزرگ متمرکز میشوند و زمینه اجتماعی مناسبی برای شورشهای شهری و، در برخی شرایط، انقلابها فراهم میآورند.