از کشاکش قدرت‌های جهانی تا برآمدن قدرت‌های محلی

در بخش نخست کوشیدیم سیمای ایران در آستانهٔ سدهٔ چهاردهم خورشیدی را از درون بنگریم: سرزمینی پهناور با جمعیتی عمدتاً روستایی و ایلی، راه‌های پیونددهندهٔ محدود، شهرنشینی اندک و دولتی که توان اعمال فرمانروایی یکسان بر سراسر قلمرو خود را نداشت. اما این تصویر بدون توجه به جایگاه جغرافیایی ایران و دگرگونی‌هایی که در پیرامون آن روی می‌داد کامل نمی‌شود.

ایران در میانهٔ پهنه‌ای قرار گرفته بود که در واپسین دهه‌های سدهٔ نوزدهم و آغاز سدهٔ بیستم به یکی از میدان‌های مهم کشاکش قدرت‌های بزرگ بدل شد: روسیه از شمال، بریتانیا از جنوب و مسیر هند، عثمانی از غرب و سپس آلمان نوخاسته که می‌کوشید جایگاهی در خاورمیانه به دست آورد.

در شمال نیز قفقاز، که در سدهٔ نوزدهم از ایران جدا شده و زیر فرمان روسیه قرار گرفته بود، به یکی از مهم‌ترین گذرگاه‌های پیوند ایران با جهان روسی و اروپایی تبدیل شده بود. کالا و سرمایه از این مسیر می‌گذشت، اما جاده‌ها و شبکه‌های بازرگانی تنها حامل کالا نبودند؛ کارگران مهاجر، روشنفکران، روزنامه‌ها، اندیشه‌های سیاسی و شیوه‌های تازهٔ سازمان‌یابی نیز میان تبریز، باکو، تفلیس و دیگر شهرهای منطقه در حرکت بودند.

این فرایندها را در جستارهای مربوط به قفقاز به تفصیل بررسی کرده‌ایم. در اینجا پرسش دیگری در میان است: دگرگونی توازن قدرت در پیرامون ایران چگونه با ناتوانی درونی دولت قاجار درآمیخت و زمینه را برای برآمدن قدرت‌های محلی فراهم ساخت؟

روسیه و قفقاز؛ خلأ قدرت در شمال

در آغاز سدهٔ بیستم، روسیه بیش از هر قدرت خارجی دیگری در شمال ایران حضور مستقیم داشت. این موقعیت حاصل فرایندی طولانی بود که با چیرگی روسیه بر قفقاز آغاز شده و با گسترش نفوذ اقتصادی، سیاسی و نظامی آن در ایران ادامه یافته بود.

انقلاب ۱۹۱۷ این آرایش را ناگهان برهم زد. فروپاشی حکومت تزاری و خروج نیروهای روس از ایران، قدرتی را که تا آن هنگام بخش بزرگی از شمال کشور را زیر فشار خود داشت از صحنه بیرون برد؛ اما عقب‌نشینی روسیه به خودی خود به معنای بازگشت فرمانروایی تهران نبود. دولت مرکزی توان آن را نداشت که جای خالی ایجادشده را در همه‌جا پر کند.

خود قفقاز نیز وارد دوره‌ای از دگرگونی شد. در ۱۹۱۸ جمهوری‌های گرجستان، ارمنستان و آذربایجان پدید آمدند. استقلال آنها چندان نپایید و ارتش سرخ در سال‌های ۱۹۲۰ و ۱۹۲۱ بار دیگر منطقه را زیر چیرگی روسیه، این بار روسیهٔ شوروی، درآورد.

این جابه‌جایی قدرت برای ایران اهمیت مستقیم داشت. ورود نیروهای شوروی به انزلی و تشکیل جمهوری شورایی گیلان نشان داد که انقلاب روسیه می‌تواند از مرز بگذرد و با نیروهای سیاسی و اجتماعی داخل ایران پیوند بخورد.

با این همه، سیاست بلشویک‌ها تنها تابع آرمان صدور انقلاب نماند. هنگامی که ملاحظات سیاسی و جغرافیایی می‌طلبید، مسکو از گسترش انقلاب در ایران فاصله گرفت و به برقراری رابطه با دولت مرکزی روی آورد.

در پس تغییر حکومت تزاری به بلشویکی، واقعیتی پایدار باقی مانده بود: جغرافیا تغییر نکرده بود. قدرت بزرگ مستقر در شمال، با هر نظام سیاسی، همچنان یکی از عوامل مهم در معادلات ایران باقی می‌ماند.

عثمانی؛ گشایش جبهه شرق در جنگ جهانی

در غرب نیز مناسبات ایران و عثمانی پیشینه‌ای طولانی از اختلافات مرزی و رقابت بر سر نفوذ داشت. این موضوع را در جستارهای دیگر بررسی کرده‌ایم؛ برای بحث کنونی همین اندازه اهمیت دارد که مرزهای غربی ایران در آغاز سدهٔ بیستم هنوز پهنه‌هایی نفوذپذیر بودند و ایلات و نیروهای محلی در دو سوی آنها رفت‌وآمد می‌کردند.

ورود عثمانی به جنگ جهانی اول در کنار آلمان این وضعیت را به بحرانی بزرگ‌تر تبدیل کرد. ایران اعلام بی‌طرفی کرده بود، اما دولت مرکزی توان پاسداری از بی‌طرفی خود را نداشت. نیروهای عثمانی برای مقابله با روسیه وارد غرب و شمال‌غرب ایران شدند و بخش‌هایی از آذربایجان و مناطق مرزی چند بار میان ارتش‌های روس و عثمانی دست‌به‌دست شد.

عثمانی همچنین کوشید از اعلام جهاد و پیوندهای مذهبی برای بسیج مسلمانان علیه روسیه و بریتانیا بهره گیرد. اما در مناطق چندقومی و چندمذهبی شمال‌غرب ایران، جنگ و ورود نیروهای خارجی بیش از آنکه نظمی تازه ایجاد کند، بر ناامنی، جابه‌جایی جمعیت و درگیری‌های محلی افزود.

اهمیت این رخداد برای بحث ما روشن است: ایران مرز داشت، اما دولت توان دفاع مؤثر و پیوسته از همهٔ مرزهای خود را نداشت.

آلمان؛ قدرتی بدون مرز مشترک

ظهور آلمان نیز توازن دیرین میان روسیه و بریتانیا را تغییر داد. آلمان نه مرز مشترکی با ایران داشت و نه می‌توانست مانند روسیه و بریتانیا بخش‌های بزرگی از کشور را مستقیماً زیر فرمان خود بگیرد. از این رو بیشتر از دیپلماسی، فعالیت اطلاعاتی و پیوند با نیروهای سیاسی و محلی بهره گرفت.

نارضایتی ایرانیان از مداخلات روس و انگلیس نیز فرصت مناسبی در اختیار آلمان قرار می‌داد. بخشی از ملیون و مشروطه‌خواهان، آلمان را نه الزاماً از سر همدلی با سیاست‌های آن کشور، بلکه به عنوان نیرویی می‌دیدند که شاید بتوان با کمک آن موازنهٔ روس و انگلیس را برهم زد.

فعالیت ویلهلم واسموس در جنوب، پیوند با ایلات و نیروهای محلی و پشتیبانی آلمان و عثمانی از مهاجران سیاسی و دولت موقت کرمانشاه، نمودهای همین سیاست بودند.

این تجربه نکته‌ای اساسی را آشکار می‌کند: یک قدرت خارجی حتی بدون اشغال گستردهٔ کشور می‌توانست از شکاف‌های سیاسی و شبکه‌های محلی برای پیشبرد سیاست خود استفاده کند. از سوی دیگر، نیروهای ایرانی نیز می‌کوشیدند رقابت قدرت‌های خارجی را در خدمت هدف‌های خود قرار دهند.

بریتانیا؛ راه هند، نفت و جنوب ایران

اگر روسیه از شمال به ایران می‌نگریست، نگاه بریتانیا بیش از هر چیز متوجه جنوب و امنیت هند بود. موقعیت جغرافیایی ایران در مسیرهای منتهی به هند سبب شده بود جلوگیری از نفوذ قدرت‌های رقیب در جنوب و شرق کشور از پایه‌های سیاست بریتانیا باشد.

قرارداد ۱۹۰۷ روسیه و بریتانیا نمود آشکاری از ناتوانی ایران بود. دو قدرت خارجی توانستند ایران را به حوزه‌های نفوذ تقسیم کنند، بی‌آنکه دولت ایران طرف این توافق باشد.

اندکی بعد عامل دیگری بر اهمیت جنوب ایران افزود: نفت. کشف نفت در مسجدسلیمان در ۱۹۰۸ و افزایش اهمیت سوخت نفتی برای نیروی دریایی بریتانیا، جنوب ایران را از حائلی در راه هند به منطقه‌ای دارای اهمیت مستقیم اقتصادی و نظامی تبدیل کرد.

در جنگ جهانی اول حضور بریتانیا در جنوب افزایش یافت و نیرویی چون پلیس جنوب شکل گرفت. اما بریتانیا نیز برای کنترل سرزمینی پهناور تنها به سربازان خود متکی نبود. مناسبات با سران ایلات، خوانین و دیگر قدرت‌های منطقه‌ای بخشی از سیاست آن بود.

در اینجا منافع جهانی و ساختار قدرت محلی ایران به یکدیگر می‌رسیدند. قدرت خارجی برای حفظ راه‌ها، نفت و حوزهٔ نفوذ خود به نیروهای محلی نیاز داشت و یک خان یا قدرت منطقه‌ای نیز می‌توانست از رابطه با قدرت خارجی برای تقویت موقعیت خود در برابر رقیبان یا دولت مرکزی بهره گیرد.

البته این روابط را نباید ساده کرد. خوانین و سران ایلات صرفاً ابزار قدرت‌های خارجی نبودند؛ آنان نیز منافع، رقابت‌ها و محاسبات خود را داشتند و هم‌پیمانی‌ها با تغییر شرایط دگرگون می‌شدند.

ناکار آمدی ساختار سیاسی و دستگاه دولتی

روسیه، عثمانی، آلمان یا بریتانیا هیچ‌یک به‌تنهایی نمی‌توانند برآمدن قدرت‌های محلی در ایران را توضیح دهند. عامل تعیین‌کننده، برخورد فشار خارجی با ساختار درونی ایران بود.

دولت قاجار بر سرزمینی گسترده فرمان می‌راند، اما برای ادارهٔ بسیاری از مناطق به حکام محلی، خوانین، سران ایلات و صاحبان نفوذ وابسته بود. ارتشی یکپارچه و نیرومند برای اعمال پیوستهٔ ارادهٔ مرکز در سراسر کشور وجود نداشت و منابع مالی و شبکهٔ اداری حکومت نیز محدود بود.

جنبش مشروطه نظم سیاسی پیشین را به چالش کشید، اما نتوانست بی‌درنگ دستگاه دولتی نیرومندی جایگزین آن کند. سپس جنگ جهانی اول فرا رسید: ورود ارتش‌های خارجی، ناامنی راه‌ها، اختلال تجارت و دشواری گردآوری مالیات، پیوند مرکز و ولایات را بیش از پیش سست کرد.

در چنین وضعیتی قدرت ناپدید نمی‌شود؛ دیگران جای خالی آن را پر می‌کنند.

اما این «دیگران» یکسان نبودند. جنبش جنگل را نمی‌توان با سمیتکو یکی دانست؛ همان‌گونه که حرکت خیابانی یا پسیان را نمی‌توان با قدرت یک خان ایلی یا گروهی راهزن در یک ردیف سیاسی قرار داد. برخی خود را ادامه‌دهندهٔ آرمان‌های مشروطه می‌دانستند، برخی خواهان اصلاح یا تغییر مناسبات مرکز و ولایت بودند و برخی پیش از هر چیز بر نیروی ایلی و منطقه‌ای تکیه داشتند.

وجه مشترک آنان در هدف نبود؛ در شرایط امکان ظهورشان بود.

پراکندگی قدرت ، جالی خالی دولت

ایران در آستانهٔ سدهٔ چهاردهم خورشیدی در نقطهٔ برخورد دو فرایند قرار گرفته بود: از بیرون، نظم منطقه‌ای و جهانی در حال دگرگونی بود؛ و در داخل، دولت هنوز ابزار لازم برای اعمال فرمانروایی پایدار بر سراسر قلمرو خود را در اختیار نداشت.

جنگ جهانی اول این دو فرایند را به هم پیوند زد و شکاف‌های موجود را عمیق‌تر کرد. از این رو، برآمدن قدرت‌های محلی را نه می‌توان صرفاً نتیجهٔ «توطئهٔ خارجی» دانست و نه می‌توان نقش قدرت‌های خارجی را در فراهم آمدن شرایط آن نادیده گرفت. فشار بیرونی هنگامی تعیین‌کننده شد که با ناتوانی ساختاری درونی درهم آمیخت.

اکنون می‌توان از تصویر کلی فاصله گرفت و نیروهایی را که در این فضای آشفته سر برآوردند جداگانه بررسی کرد: جنگل در گیلان، خیابانی در آذربایجان، پسیان در خراسان، سمیتکو در غرب آذربایجان و قدرت‌های ایلی و منطقه‌ای در جنوب و دیگر نقاط کشور.

این نیروها پاسخ‌های متفاوتی به یک وضعیت تاریخی مشترک بودند. شناخت تفاوت‌های آنان شاید ما را از دو ساده‌سازی رایج دور کند: اینکه همه را «جنبش‌های آزادی‌بخش» بدانیم، یا برعکس، همه را «تجزیه‌طلب» و ساختهٔ قدرت‌های خارجی بخوانیم.

پرسش بنیادی عمیق‌تر بود: ایران چگونه می‌توانست از سرزمینی با مراکز متعدد قدرت به دولتی با فرمانروایی سراسری گذر کند؟

و پرسش دوم، که در جستارهای بعدی اهمیت بیشتری خواهد یافت، این است: بهای این تمرکز قدرت چه بود؟