نوشته‌های تازه …

  • ایران در آستانه سده چهاردهم خورشیدی/بخش دوم

    این جستار درآمدی است بر بررسی پدیدهٔ برآمدن قدرت‌های محلی در ایرانِ. گذار از ممالک محروسه به دولت ملی؛ پدیده‌ای که در اشکال گوناگون، از جنبش جنگل و خیزش‌های شهری چون خیابانی و پسیان، تا کنش‌های ایلی و منطقه‌ای همچون گردنکشی‌های سمیتکو، قاضی محمد و راهزانی گروه هایی چون نایب حسین کاشی، تبلور یافت.

    این هم‌زمانیِ ضعف درونی و فشار بیرونی، پیامدی فراتر از مداخلهٔ صرف خارجی داشت وبه گسست اقتدار دولت مرکزی و گشایش میدان برای برآمدن قدرت‌های محلی انجامید.

    ***

    تنیدگی عوامل برون مرزی با دگرگونی های اجتماعی در ایران

    در اواخر سده نوزدهم میلادی، با برآمدن آلمان به‌عنوان قدرتی صنعتی و نظامی، توازن سنتی میان قدرت‌های اروپایی دستخوش دگرگونی شد. هم‌پیمانی آلمان با امپراتوری عثمانی، بُعد تازه‌ای به رقابت‌ها افزود و جبهه‌های جدیدی را در خاورمیانه و قفقاز گشود.

    با آغاز جنگ جهانی اول، ایران—با وجود اعلام بی‌طرفی—به‌سرعت به میدان رویارویی نیروهای متخاصم بدل شد. موقعیت جغرافیایی کشور، آن را به گذرگاهی راهبردی میان قفقاز، آسیای مرکزی و هند بدل می‌ساخت و همین امر، حضور نظامی و سیاسی قدرت‌های خارجی را اجتناب‌ناپذیر می‌کرد.

    در این میان، نواحی شمالی ایران، به‌ویژه گیلان و آذربایجان، بیش از دیگر مناطق تحت تأثیر این تحولات قرار گرفتند و به کانون‌های اصلی مقاومت و جنبش‌های بومی بدل شدند.

    دگرگونی آرایش جهانی و بازتاب آن در ایران

    در ادامه به نقش چند کشور همسایه ودو قدرت هماورد اروپایی در ایران اشاراتی کوتاه می شود

    روسیه: از توسعه‌طلبی تزاری تا چرخش بلشویکی

    سیاست برون‌مرزی روسیه از سدهٔ هجدهم بر پایهٔ گسترش سرزمینی و دست‌یابی به آب‌های گرم استوار بود. این راهبرد در سدهٔ نوزدهم به جدایی قفقاز از ایران انجامید و در آستانهٔ سدهٔ بیستم، به اشغال نظامی بخش‌هایی از شمال ایران منتهی شد.

    فروپاشی حکومت تزاری در سال ۱۹۱۷، وقفه‌ای در این روند ایجاد کرد. بلشویک‌ها در آغاز، با طرح شعارهایی چون حق تعیین سرنوشت ملت‌ها، رویکردی متفاوت در پیش گرفتند. با این حال، تثبیت قدرت شوروی به بازگشت تدریجی نفوذ روسیه در قالبی نو انجامید.*

    برپایی «جمهوری شورایی گیلان» را می‌توان نمونه‌ای از تلاش برای صدور انقلاب به ایران دانست؛ تلاشی که در نهایت، در برابر ملاحظات ژئوپلیتیکی و برآمدن دولت‌های ملی در منطقه، کنار گذاشته شد.

    قفقاز: گسست از امپراتوری و تجربهٔ دولت‌سازی

    قفقاز، به‌عنوان یکی از کانون‌های تاریخی رقابت امپراتوری‌ها، در پی فروپاشی روسیه تزاری، وارد مرحله‌ای تازه شد. در سال ۱۹۱۸م، سه دولت مستقل در این منطقه پدید آمدند که هرچند عمر کوتاهی داشتند، اما نخستین تجربه‌های دولت-ملت مدرن را در این سرزمین رقم زدند.

    این تحولات، تأثیری مستقیم بر ایران داشت. نزدیکی جغرافیایی و پیوندهای اقتصادی و انسانی، سبب شد که اندیشه‌های سیاسی نوین از قفقاز به ایران راه یابد. فعالان قفقازی، به‌ویژه در جریان انقلاب مشروطه، نقشی برجسته در انتقال تجربه‌های انقلابی و سازماندهی سیاسی ایفا کردند.

    عثمانی: رقابت مرزی در بستر جنگ جهانی

    روابط ایران و عثمانی در این دوره، از تقابل‌های کلاسیک نظامی فاصله گرفت و به رقابت‌های مرزی و مداخلات محدود بدل شد. ضعف دولت مرکزی ایران، زمینه را برای نفوذ و پیشروی‌های مقطعی عثمانی فراهم ساخت.**

    با آغاز جنگ جهانی اول، این رقابت به سطحی تازه ارتقا یافت. حضور نظامی عثمانی در غرب ایران، افزون بر اهداف راهبردی، با بهره‌گیری از گفتمان دینی برای بسیج نیروها همراه بود. با این حال، این سیاست در عمل به تشدید تنش‌های محلی انجامید.

    آلمان: راهبرد نفوذ غیرمستقیم

    آلمان، با درک محدودیت‌های خود در رقابت مستقیم با بریتانیا و روسیه، راهبردی مبتنی بر نفوذ غیرمستقیم در پیش گرفت. ایران در این میان، به یکی از کانون‌های اصلی فعالیت‌های دیپلماتیک و اطلاعاتی آلمان بدل شد.

    تلاش برای جلب حمایت نیروهای ملی‌گرا، ارتباط با قبایل محلی، و پشتیبانی از تشکیل دولت موقت در کرمانشاه، بخشی از این راهبرد بود. با وجود برخی کامیابی‌های مقطعی، این سیاست نتوانست به ایجاد یک جبههٔ پایدار ضد استعماری بینجامد.****

    بریتانیا: از موازنه‌گری تا مداخله مستقیم

    سیاست بریتانیا در ایران، در آغاز سدهٔ بیستم، از موازنه‌گری میان نیروهای داخلی و خارجی آغاز شد، اما به‌تدریج به مداخله مستقیم انجامید. توافق با روسیه در سال ۱۹۰۷، ایران را به حوزه‌های نفوذ تقسیم کرد و استقلال سیاسی آن را به‌شدت محدود ساخت.

    با آغاز جنگ جهانی اول، اهمیت راهبردی منابع نفتی و مسیرهای ارتباطی، بریتانیا را به اشغال نظامی بخش‌هایی از جنوب ایران واداشت. این حضور، ساختار قدرت در کشور را بیش از پیش دچار فرسایش کرد.

    نتیجه

    در چنین بستری، که در آن اقتدار دولت مرکزی در اثر فشارهای بیرونی و فرسایش درونی دچار گسست شده بود، ایران به صحنه‌ای چندپاره بدل گشت؛ صحنه‌ای که در آن، نیروهای محلی و منطقه‌ای توانستند از حاشیه به متن قدرت راه یابند و هر یک به‌گونه‌ای داعیهٔ کنشگری سیاسی پیدا کنند. این جستار، در همین چارچوب، در حکم درآمدی است برای فهم این دگرگونی بنیادین: پرتو افکندن بر زمینه‌هایی که به برآمدن و گردنکشی این نیروها انجامید. از جنبش جنگل در گیلان، که در پیوندی پیچیده با تحولات جهانی و آرمان‌های عدالت‌خواهانه شکل گرفت، تا خیزش‌های شهری چون خیابانی در تبریز و پسیان در خراسان، و نیز کنش‌های ایلی و منطقه‌ای همچون گردنکشی‌های سمیتکو، قاضی محمد و نایب حسین کاشی—همگی نمودهایی گوناگون از یک واقعیت مشترک‌اند: فروکاست اقتدار مرکزی و گشایش میدان برای تکثر قدرت در سطح سرزمینی. آنچه در ادامه می‌آید، کوششی است برای درک این پیوند میان کشاکش امپراتوری‌ها و زایش نیروهای محلی، به‌مثابه یکی از کلیدهای فهم گذار ایران به عصر دولت نوین.

    …………………….

    پانویس/ توضیخات بیشتر

    *دورهٔ شوروی حزب بلشویک، بر پایهٔ سخن مارکس که «روسیه بزرگ‌ترین زندان ملت‌هاست»، خواهان خودمختاری سرزمین‌های زیر چیرگی روسیهٔ تزاری بود. از این رو، پس از دگرگونی اکتبر ۱۹۱۷، بسیاری از این سرزمین‌ها به استقلال رسیدند؛ از جمله در قفقاز. در ایران نیز ارتش تزاری از آذربایجان به روسیه بازگشت. اما پس از درگیری‌های آغازین و پدید آمدن ارتش سرخ، بلشویک‌ها دوباره به قفقاز رخنه کردند و با برپایی «جمهوری شورایی گیلان» در سال ۱۲۹۸ خورشیدی (۱۹۲۰ میلادی) در پی گستراندن دگرگونی به ایران برآمدند. با این همه، برآمدن جنبش‌های میهن‌خواه در ترکیه، ایران و چین، بلشویک‌ها را به برقراری پیوندهای دوستانه با دولت‌های مرکزی این کشورها کشاند. بازتاب این چرخش در ایران، فرمان بی‌واسطهٔ لنین و تروتسکی به کنار گذاشتن برنامهٔ پیش‌روی نیروهای جنگل به پشتیبانی ارتش سرخ برای گرفتن تهران بود. جنگ جهانی دوم و بحران آذربایجان جنگ جهانی دوم (۱۹۳۹–۱۹۴۵) و اشغال ایران به دست هم‌پیمانان در شهریور ۱۳۲۰ (۱۹۴۱)، اشغال دوبارهٔ آذربایجان را در پی داشت. همزمانی این اشغال با سر برآوردن فرقهٔ دموکرات آذربایجان، دشواری‌های بسیاری برای دولت مرکزی پدید آورد. سرانجام، فشار سازمان ملل به بیرون رفتن ارتش سرخ از تبریز انجامید و در پی آن، حکومت فرقهٔ دموکرات در آذر ۱۳۲۵ (دسامبر ۱۹۴۶) فروپاشید.

    **در آغاز سده‌ی بیستم، مناسبات ایران و امپراتوری عثمانی دیگر آن سیمای کهنِ نبردهای پی‌درپی و لشکرکشی‌های کلاسیک را نداشت؛ بلکه به عرصه‌ای پیچیده از رقابت‌های مرزی، نفوذ سیاسی و مداخلات غیرمستقیم بدل شده بود. این دگرگونی نه از سر آشتی، بلکه زاده‌ی ضعف تدریجی هر دو امپراتوری و فشار فزاینده‌ی نظم نوین جهانی بود که به‌واسطه‌ی قدرت‌های بزرگ شکل می‌گرفت.

    پس از عهدنامه ارزنه‌الروم دوم، گرچه خطوط کلی مرزی میان ایران و عثمانی تثبیت شد، اما این مرزها بیش از آنکه مرزهای قطعی دولت-ملت‌های مدرن باشند، پهنه‌هایی سیال و تنش پذیر بر جا ماندند. نواحی کردنشین و عرب‌نشین غرب ایران، نه تنها از نظر جغرافیایی، بلکه از حیث وفاداری‌های سیاسی و اجتماعی نیز در وضعیتی میانجی قرار داشتند؛ فضایی که همواره امکان مداخله و تنش را فراهم می‌ساخت.

    با وقوع انقلاب مشروطه ایران، ساختار سیاسی ایران دستخوش تزلزلی عمیق شد. دولت مرکزی، که خود درگیر کشاکش میان نیروهای مشروطه‌خواه و استبداد سلطنتی بود، عملاً توان اعمال حاکمیت مؤثر بر مناطق مرزی را از دست داد. در همین زمان، امپراتوری عثمانی نیز با بحران‌های درونی و دگرگونی‌های سیاسی ناشی از انقلاب ترکان جوان مواجه بود. این همزمانیِ بحران، مرزهای مشترک را به ناحیه‌ای بی‌ثبات و آماده تنش بدل ساخت.

    در این دوره، درگیری‌ها دیگر به‌صورت جنگ‌های رسمی میان دو دولت ظاهر نشد، بلکه در قالب پیشروی‌های محدود نظامی، تعقیب عشایر، و هماوردی برای جلب وفاداری قبایل محلی بروز یافت. نیروهای عثمانی گاه به بهانه‌ی برقراری نظم یا مقابله با ناامنی‌های مرزی، وارد خاک ایران می‌شدند و در مقابل، دولت ایران نیز—با وجود ضعف—این اقدامات را نقض حاکمیت خود تلقی می‌کرد. اما واقعیت آن بود که درنبود اقتدار مرکزی، مرزها بیش از آنکه خطی سیاسی باشند، میدان کنش نیروهای محلی و منطقه‌ای بودند.

    با آغاز جنگ جهانی اول، این تنش‌های پراکنده به مرحله‌ای تازه وارد شد. ایران اگرچه بی‌طرفی خود را اعلام کرد، اما این بی‌طرفی در عمل معنایی نداشت؛ چرا که سرزمین آن به صحنه‌ی رویارویی قدرت‌های جهانی بدل شد. امپراتوری عثمانی، که در کنار آلمان وارد جنگ شده بود، برای مقابله با نفوذ روسیه تزاری در قفقاز و شمال ایران، نیروهای خود را به مناطق غربی و شمال‌غربی ایران گسیل داشت. در نتیجه، شهرهایی چون تبریز و ارومیه به میدان نبرد میان قوای عثمانی و روس تبدیل شدند.

    حضور نظامی عثمانی در ایران، افزون بر اهداف نظامی، واجد ابعاد ایدئولوژیک نیز بود. اعلام «جهاد» از سوی دولت عثمانی، تلاشی برای بسیج مسلمانان علیه قدرت‌های مسیحی—به‌ویژه بریتانیا و روسیه—به شمار می‌رفت. با این حال، این سیاست در عمل بیش از آنکه به همبستگی اسلامی بینجامد، به تشدید تنش‌های محلی و مذهبی انجامید، به‌ویژه در مناطق چند قومیتی آذربایجان غربی.

    در این میان، ایران نه بازیگری فعال، بلکه صحنه‌ای منفعل بود که نیروهای خارجی بر آن نقش می‌آفریدند. حضور هم‌زمان روسیه در شمال، بریتانیا در جنوب، و عثمانی در غرب، ساختار حاکمیت ملی را به‌شدت فرسوده ساخت و کشور را در وضعیت نوعی «اشغال چندگانه» قرار داد.

    پایان جنگ جهانی اول، همراه با فروپاشی امپراتوری عثمانی و پیامدهای انقلاب روسیه، نقطه‌ی عطفی در این مناسبات بود. با خروج تدریجی نیروهای عثمانی از ایران و دگرگونی نظم منطقه‌ای، فصل تازه‌ای در تاریخ سیاسی خاورمیانه آغاز شد—فصلی که در آن، دولت‌های ملی نوظهور جای امپراتوری‌های کهن را گرفتند.

    در جمع‌بندی، می‌توان گفت که در فاصله‌ی میان مشروطه و پایان جنگ جهانی اول، روابط ایران و عثمانی از تقابل مستقیم نظامی به رقابتی پیچیده در بستر تحولات جهانی تغییر شکل داد. این دوره، نه پایان منازعه، بلکه مرحله‌ای گذار بود؛ گذاری از جهان امپراتوری‌ها به جهانی که در آن، مرزها، هویت‌ها و مناسبات قدرت به‌گونه‌ای بنیادین بازتعریف می‌شدند.

    ***قفقاز—سرزمینی میان دریای سیاه و دریای کاسپین—از دیرباز یکی از کانون‌های اصلی کشاکش میان قدرت‌های بزرگ منطقه‌ای بوده است. این ناحیه که امروزه کشورهای گرجستان، ارمنستان و جمهوری آذربایجان را دربر می‌گیرد، در دوران باستان و میانه عرصه رقابت میان امپراتوری‌های ایران از یک سو و روم و سپس بیزانس از سوی دیگر بود.

    با برآمدن امپراتوری عثمانی و گسترش تدریجی قدرت روسیه تزاری، این رقابت شکلی سه‌جانبه به خود گرفت و قفقاز به صحنه رویارویی سه نیروی بزرگ بدل شد.

    در واپسین سال‌های فرمانروایی صفویان، بخش‌هایی از قفقاز به تصرف عثمانی درآمد، اما با قدرت‌گیری نادرشاه، این سرزمین‌ها بار دیگر به قلمرو ایران بازگشت و حاکمان وابسته به ایران در آن مستقر شدند. با این حال، پس از مرگ نادر و فروپاشی انسجام سیاسی ایران، خلأ قدرتی پدید آمد که زمینه را برای پیشروی روسیه و رقابت دوباره عثمانی فراهم ساخت.

    در آغاز دوره قاجار، تلاش‌هایی برای بازپس‌گیری قفقاز صورت گرفت، اما این کوشش‌ها در نهایت با شکست در برابر روسیه تزاری به پایان رسید. پیمان‌های گلستان و ترکمانچای، جدایی همیشگی قفقاز از ایران را رقم زدند و این منطقه را به حوزه نفوذ روسیه وارد کردند.

    با خروج ایران از این عرصه، رقابت میان روسیه و عثمانی در قفقاز ادامه یافت. روسیه با تکیه بر حمایت از جمعیت‌های مسیحی، به‌ویژه ارامنه، در پی گسترش نفوذ خود در آناتولی شرقی بود، در حالی که عثمانی با بسیج نیروهای مسلمان، در صدد نگهداری و گسترش قلمرو خود برآمد.

    در نیمه دوم سده نوزدهم، قفقاز به یکی از مراکز مهم شکل‌گیری اندیشه‌های نوین سیاسی بدل شد. جریان‌هایی چون پان‌اسلامیسم و پان‌ترکیسم در این منطقه رشد یافتند و بر تحولات فکری و سیاسی پیرامون خود، از جمله در ایران، تأثیر گذاشتند.

    با آغاز جنگ جهانی اول و گشوده شدن جبهه قفقاز، این تنش‌ها به اوج رسید. درگیری‌های قومی و مذهبی میان مسلمانان و مسیحیان از مرزهای قفقاز فراتر رفت و به آناتولی و شمال‌غرب ایران کشیده شد. در این میان، مناطقی چون آذربایجان غربی به صحنه نبرد نیروهای گوناگون—از جمله آشوریان، نیروهای عثمانی و برخی ایلات کرد—تبدیل شد.

    پیامد این درگیری‌ها، موج‌های گسترده‌ای از جابه‌جایی جمعیت بود؛ به‌گونه‌ای که گروه‌هایی از مسلمانان و هواداران ایران در چندین مرحله به داخل خاک ایران مهاجرت کردند.

     نقش «قفقازی‌های انقلابی» در ایرانِ اواخر دوران قاجار و به‌ویژه در جریان انقلاب مشروطه ایران (۱۹۰۵–۱۹۱۱) از پدیده‌های مهم و کمتر برجسته‌شده تاریخ معاصر ایران است. این نیروها، که اغلب از قفقاز تحت سلطه امپراتوری روسیه می‌آمدند، حامل اندیشه‌های نوین سیاسی، تجربه سازماندهی حزبی و سنت مبارزه انقلابی بودند. نزدیکی جغرافیایی و ارتباطات اقتصادی میان قفقاز و شمال ایران و وجود کارگران و بازرگانان ایرانی در تفلیس و باکو و فضای انقلابی همزمان در ایران و روسیه( به ویژه پس از انقلاب 1905 روسیه ، از عوامل موثر در این پیوند بود.

    ****آلمان که در جبهه‌های اروپا با جنگی فرسایشی روبه‌رو بود، کوشید با انتقال فشار به مستعمرات و حوزه‌های نفوذ رقبای خود، نوعی «جنگ غیرمستقیم» را سامان دهد. در این چارچوب، ایران به عنوان پلی میان آسیای مرکزی و هند بریتانیایی اهمیت یافت .  از یک سو، کاهش قدرت دولتی قاجار هم امکان نفوذ سیاسی و عملیات مخفی را فراهم میکرد  و از دیگر سوی نارضایتی همگانی دیرین از سیاست روس و انگلیس ، بستر مناسبی برای تبلیغات آلمانی ایجاد می کرد. این عوامل شاکله سیاست شرقی آلمان در ایران را تشکیل می داد که آمیزه‌ای از دیپلماسی، عملیات اطلاعاتی و تحریک سیاسی بود. ابزار های پیاده کردن این سیاست به شکل دیپلماسی فعال رخ نمود  و نمایندگان آلمان در تهران کوشیدند با نخبگان سیاسی و رجال مشروطه‌خواه ارتباط برقرار کنند. آلمان خود را به‌عنوان «قدرتی غیر استعماری» معرفی می‌کرد که برخلاف روس و انگلیس، طمعی به خاک ایران ندارد. ماموران جاسوسی اطلاعاتی و جاسوسی به سرکردگی چهره‌هایی چون ویلهلم واسموس—که گاه «لورنس آلمانی» خوانده شده—در جنوب ایران فعال شدند. آنها با قبایل محلی، به‌ویژه در فارس و بوشهر، ارتباط برقرار کرد و آنان را به مقاومت علیه نیروهای بریتانیایی ترغیب نمودند. از سوی دیگر در هماهنگی با امپراتوری عثمانی، آلمان از اعلام «جهاد» برای بسیج مسلمانان علیه متفقین حمایت کرد. این سیاست، تلاشی برای تبدیل جنگ اروپا به یک خیزش گسترده در جهان اسلام بود. این سیاست با شرایط داخلی ایران پیوندی تنگاتنگ داشت و در نتیجه بخشی از نمایندگان مجلس و نیروهای ملی‌گرا به آلمان گرایش یافتند و دولت موقت  متشکل از نمایندگان وشخصیت های سیاسی در کرمانشاه با پشتیبانی دولت آلمان و عثمانی کوشید در برابر قوای روس و انگلیس مقاومت کند. این وضعیت، نوعی «جنگ در سایه» را رقم زد که در آن، نفوذ سیاسی و تحریک نیروهای محلی اهمیت بیشتری از نبردهای کلاسیک داشت.

    *****سیاست بریتانیا در ایران از دوران انقلاب مشروطه ایران تا پایان جنگ جهانی اول را می‌توان در چارچوب رقابت‌های امپراتوری، پاسداری  از منافع استعماری وباز داشتن نفوذ رقیب اصلی‌اش، یعنی روسیه تزاری، وارسی کرد. این سیاست در گذر زمان دستخوش دگرگونی شد و از حمایت‌های تاکتیکی به مداخلات مستقیم انجامید. 1)در ابتدای جنبش مشروطه، بریتانیا به گونه ای موقت و ابزارگرایانه از مشروطه‌خواهان پشتیبانی کرد. این حمایت بیش از آنکه از باور به آزادی‌خواهی برخیزد، در پیِ کاستن از نفوذ قاجار  و ایجاد نظمی سیاسی  قابل هدایت بود. نمونه برجسته این رویکرد، پناه دادن به گروهی از مشروطه‌خواهان در سفارت بریتانیا در تهران بود. با این‌حال، این سیاست پایدار نماند. 2)پس از پیمان نامه 1907 با روسیه ایران عملا به سه حوزه نفوذ تقسیم شد: شمال منطقه نفوذ روسیه ، جنوب انگلیس و مرکز منطقه بی طرف. این قرارداد، نه‌تنها استقلال ایران را به‌شدت تضعیف کرد، بلکه پشتوانه خارجی جنبش مشروطه را نیز از میان برد و کشور را به عرصه رقابت دو قدرت بدل ساخت. 3)  از استبداد صغیر تا آستانه جنگ اول(1908-1914) :در ماجرای به توپ بستن مجلس به‌دست محمدعلی شاه قاجار، بریتانیا برخلاف انتظار مشروطه‌خواهان، از اقدام موثر خودداری کرد. در این دوره، اولویت‌های لندن  پاسداری از راه های منتهی به هند و جلوگیری از بی ثباتی گسترده در ایران بود.  در همین زمان، کشف نفت در جنوب ایران و تأسیس شرکت نفت ایران و انگلیس (۱۹۰۸) اهمیت راهبردی ایران را برای بریتانیا دو چندان کرد و جنوب کشور را به کانون توجه آن بدل ساخت. با آغاز جنگ جهانی اول، ایران بی‌طرفی خود را اعلام کرد، اما در عمل به میدان کشاکش قدرت‌ها تبدیل شد. 4)جنگ جهانی اول: گذار به مداخله مستقیم (۱۹۱۴–۱۹۱۸)،انگلیس  بخش های جنوبی ایران را به اشغال نظامی در آورد و برای پاسداری از منابع نفتی و مهار نفوذ عثمانی و آلمان ، پلیس جنوب را ایجاد کرد و از نیروهای محلی و ساختارهای قبیله‌ای برای تثبیت سلطه خود بهره گرفت

    منابع