نوشته‌های تازه …

  • ناپلئون؛ از نجات انقلاب تا امپراتوری اروپا

    ناپلئون بناپارت را می‌توان از دو زاویه کاملاً متفاوت نگریست: سرداری که جمهوری برآمده از انقلاب را از چند بحران نجات داد و بسیاری از دستاوردهای ۱۷۸۹ را تثبیت کرد؛ یا فرمانروایی که جمهوری را به امپراتوری بدل ساخت، آزادی‌های سیاسی را محدود کرد و بخش بزرگی از اروپا را زیر سلطه ارتش فرانسه برد. هر دو تصویر درست‌اند، اما هیچ‌یک به تنهایی ناپلئون را توضیح نمی‌دهد.

    شاید اهمیت تاریخی او دقیقاً در همین دوگانگی باشد. ناپلئون نه رژیم گذشته را بازسازی کرد و نه انقلاب را در شکل نخستین آن ادامه داد. او بخشی از میراث انقلاب ــ برابری حقوقی، مالکیت تازه، دولت عرفی‌تر(سکولار)، پیشرفت بر پایه شایستگی و پایان بسیاری از امتیازات فئودالی ــ را با سنت دیرینه دولت متمرکز فرانسه و رقابت آن کشور برای برتری در اروپا درآمیخت. از این آمیزه، هم دولت نوین فرانسه پدید آمد و هم امپراتوری‌ای که در کمتر از دو دهه بیشتر قاره اروپا را دگرگون کرد.

    از افسر انقلاب تا فرمانده ایتالیا

    فرانسه‌ای که بناپارت جوان در آن سر برآورد، هنوز از تب انقلاب بیرون نیامده بود. در پاریس جناح‌ها با یکدیگر می‌جنگیدند، در منطقه “وانده”/ در غرب فرانسه/ جنگ داخلی جریان داشت، هواداران رژیم پیشین در نقاط مختلف کشور فعال بودند و پادشاهی‌های اروپا می‌کوشیدند انقلابی را که بیم سرایتش می‌رفت مهار کنند. بخش بزرگی از افسران ارتش سلطنتی مهاجرت کرده بودند و جمهوری ناچار بود در همان حال که با دشمنان خارجی می‌جنگید، ارتشی تازه نیز بسازد.

    همین گسست یکی از راه‌های صعود اجتماعی را گشود. در ارتش جدید، دست‌کم بیش از گذشته، موفقیت در میدان جنگ می‌توانست جای نسب و خاندان را بگیرد. بناپارت، افسر جوان توپخانه که در ۱۷۶۹ در کرس زاده شده بود، محصول همین فرصت تازه بود.

    نخستین کامیابی بزرگ او در تولون در ۱۷۹۳ به دست آمد. هواداران رژیم پیشین شهر را در اختیار گرفته و نیروهای بریتانیایی را به یکی از مهم‌ترین پایگاه‌های دریایی فرانسه راه داده بودند. بناپارت دریافت که مسئله نه تصرف برج و باروی شهر، بلکه کنترل ارتفاعاتی است که بر بندرگاه فرمان می‌راند. با سقوط این مواضع، ماندن ناوگان بریتانیا دشوار شد و تولون به دست جمهوری بازگشت. بناپارت بیست‌وچهارساله به درجه ژنرالی رسید.

    دو سال بعد، در پاریس نیز در بزنگاهی حساس به یاری حکومت آمد و شورش هواداران رژیم پیشین را سرکوب کرد. از آن پس میان بقای نظام تازه و قدرت ارتش پیوندی شکل گرفت که بعدها خود بناپارت بزرگ‌ترین بهره‌بردار آن شد.

    اما تسخیر ایتالیا بود که از او چهره‌ای ملی ساخت. در ۱۷۹۶ فرماندهی ارتش ایتالیا به وی واگذار شد. با ارتشی که از نظر تدارکات چندان درخشان نبود، از سرعت حرکت و تمرکز نیرو برای جدا کردن دشمنان بهره گرفت و در لودی، آرکول و ریوولی نیروهای اتریش و متحدانش را شکست داد. پیمان کامپوفورمیو در ۱۷۹۷ موقعیت فرانسه را در شمال ایتالیا تثبیت کرد.

    با این همه، اهمیت ایتالیا فقط در پیروزی نظامی نبود. ناپلئون آنجا آموخت که جنگ را می‌توان با سیاست، مالیه و تبلیغات درآمیخت. ارتش او خود را از منابع مناطق تسخیرشده تأمین می‌کرد؛ جمهوری‌های تازه‌ای زیر نفوذ فرانسه پدید می‌آمدند؛ و هم‌زمان گزارش پیروزی‌ها از سرداری جوان، تصویر قهرمانی ملی می‌ساخت.

    از سوی دیگر در همین ایتالیا بود که تناقض بنیادین عصر ناپلئون نیز آشکار شد: ارتش فرانسه با شعار آزادی ملت‌ها، برابری حقوقی و پایان امتیازات فئودالی وارد می‌شد، اما همان ارتش از سرزمین‌های تسخیرشده مالیات می‌گرفت، آثار هنری منتقل می‌کرد و جمهوری‌های «خواهر» را در مدار منافع فرانسه نگه می‌داشت.

    در واقع، انقلاب فرانسه سنت سیاست قدرت را از میان نبرده بود؛ زبان آن را تغییر داده بود. دولت‌های پیشین برای شکوه پادشاه و افزایش قدرت فرانسه می‌جنگیدند؛ جمهوری و بعدها امپراتوری می‌توانستند همان رقابت را با سخن گفتن از آزادی، قانون و رهایی ملت‌ها همراه کنند.

    ناپلئون در این معنا، ادامه گذشته به شیوه‌ای نو بود.

    مصر؛ رقابت با بریتانیا و رؤیای شرق

    پس از ایتالیا، بزرگ‌ترین رقیب فرانسه همچنان بیرون از دسترس بود: بریتانیا. برتری نیروی دریایی این کشور حمله مستقیم به جزیره را دشوار می‌کرد و همین نگاه ناپلئون را به شرق کشاند.

    مصر فقط یک سرزمین دورافتاده نبود. میان مدیترانه و دریای سرخ قرار داشت و از دیرباز یکی ازپایگاه های مهم راه‌های منتهی به هند بود. فرانسه پس از شکست‌های استعماری سده هجدهم بخش مهمی از موقعیت خود را در هند از دست داده بود، اما رقابت با بریتانیا پایان نیافته بود. لشکرکشی ۱۷۹۸ را باید در ادامه همین رقابت جهانی دید.

    ناپلئون در مصر مملوک‌ها را شکست داد و وارد قاهره شد، اما پیروزی زمینی بلافاصله با شکست دریایی همراه شد. نلسون ناوگان فرانسه را در ابوقیر درهم کوبید و ارتش فرانسه عملاً از کشور خود جدا افتاد. هنگامی که عثمانی نیز وارد جنگ شد، ناپلئون به سوی شام رفت؛ یافا را گرفت اما در برابر عکا متوقف شد و ناچار به مصر بازگشت.

    اگر معیار را هدف نخستین، یعنی ضربه زدن به راه هند و تثبیت موقعیت فرانسه در شرق، قرار دهیم، لشکرکشی مصر کامیابی پایدار نداشت. با این حال، ناپلئون توانست آن را در افکار عمومی فرانسه به گونه‌ای دیگر عرضه کند. شکست راهبردی در روایت رسمی جای خود را به پیروزی بر مملوک‌ها، فتح مصر و ماجراجویی پرشکوه شرقی داد. او حتی در بازگشت از لشکرکشی ناتمام نیز توانست سرمایه سیاسی به دست آورد.

    مصر وجه دیگری هم داشت. همراه ارتش، دانشمندان، مهندسان، نقشه‌برداران و متخصصان به آنجا رفتند. ایجاد مؤسسه مصر، بررسی آثار باستانی و محیط طبیعی و سپس انتشار توصیف مصر نشان می‌داد که در جهان جدید، قدرت نظامی و شناخت علمی می‌توانند دست در دست یکدیگر حرکت کنند. شماری از دانش‌آموختگان و استادان پلی‌تکنیک نیز در همین مأموریت حضور داشتند. خود مدرسه پلی‌تکنیک در ۱۷۹۴، یعنی پیش از قدرت‌گیری ناپلئون، برای تربیت مهندسان و مدیران فنی جمهوری ایجاد شده بود؛ ناپلئون در ۱۸۰۴ به آن ساختاری نظامی‌تر داد.

    پیامدهای حضور سه‌ساله فرانسه در مصر را نباید با اصلاحات بعدی محمدعلی پاشا یکی دانست، اما این تسخیر شوکی بزرگ بود: ضعف مملوک‌ها و عثمانی را آشکار کرد، مصر را بیش از پیش در مرکز رقابت قدرت‌های اروپایی قرار داد و مسئله ارتش منظم، دانش فنی و دولت متمرکز را برجسته ساخت.[۱]

    مصر همچنین آغاز خطی بود که بعدها از راه ایران دوباره ظاهر شد. اندیشه ضربه زدن به بریتانیا از راه هند از ذهن ناپلئون بیرون نرفت و چند سال بعد پیمان فینکنشتاین و مأموریت گاردان به ایران بخشی از همین جغرافیای جهانی شدند.[۲]

    ۱۸ برومر و ساختن دولت پس از انقلاب

    هنگامی که ناپلئون در پاییز ۱۷۹۹ به فرانسه بازگشت، دیرکتوار اعتبار گذشته را نداشت. جنگ، مشکلات مالی، فساد و هراس هم‌زمان از بازگشت سلطنت‌طلبان و قدرت گرفتن دوباره نیروهای تندرو، بخشی از نخبگان سیاسی را به این نتیجه رسانده بود که جمهوری به قدرت اجرایی نیرومندتری نیاز دارد.

    در ۱۸ برومر سال هشتم، برابر با ۹ نوامبر ۱۷۹۹، حکومت دیرکتوار کنار رفت و نظام کنسولی جای آن را گرفت. سی‌یِس، تالیران و شماری دیگر در این انتقال نقش داشتند، اما خیلی زود روشن شد که قدرت واقعی نه در اختیار آنان، بلکه در دست «کنسول اول» است.[۳]

    جامعه نیز الزاماً کودتا را صرفاً بازگشت استبداد نمی‌دید. پس از ده سال انقلاب، جنگ، تورم و ناامنی، بخش بزرگی از فرانسویان در جستجوی ثبات بود. دهقانانی که زمین‌های کلیسا یا اشراف مهاجر را خریده بودند می‌خواستند مالکیتشان تضمین شود؛ بورژوازی خواهان امنیت قرارداد و ثبات پول بود؛ کارمندان و افسران به دولتی نیاز داشتند که بتواند حقوق آنان را بپردازد؛ و حتی گروهی از جمهوری‌خواهان، حکومتی قوی را سدی در برابر بازگشت بوربون‌ها می‌دانستند.

    ناپلئون دقیقاً همین سازش را پیشنهاد کرد: انقلاب سیاسی پایان می‌یابد، اما بخش بزرگی از انقلاب اجتماعی حفظ می‌شود.

    مهاجران سلطنت‌طلب می‌توانستند بازگردند، اما زمین‌های فروخته‌شده عموماً به آنان پس داده نمی‌شد. کلیسا دوباره جایگاهی رسمی یافت، اما املاک مصادره‌شده‌اش بازنگشت. اشرافیت تازه‌ای شکل گرفت، اما موقعیت آن دیگر همان امتیازات فئودالی پیشین نبود. دولت متمرکز شد، ولی این تمرکز بر تقسیمات اداری و برابری حقوقی برآمده از انقلاب تکیه داشت.

    از همین‌جا باید تحول ناپلئونی را نه فقط سیاسی، بلکه اجتماعی و اقتصادی دید.

    قانون مدنی ۱۸۰۴ مالکیت خصوصی، قرارداد و برابری حقوقی مردان را تثبیت کرد؛ در همان حال ساختار خانواده را محافظه‌کارانه‌تر کرد و اقتدار مرد را بر زن و فرزندان تقویت نمود. بانک فرانسه و سامان‌یافتن نظام مالیاتی ثبات بیشتری به اقتصاد دادند. بورژوازی تجاری، اداری و مالک که در جریان انقلاب تقویت شده بود، اکنون در چارچوبی مطمئن‌تر جای خود را استوار می‌کرد.

    این هنوز فرانسه صنعتی نیمه دوم سده نوزدهم نبود. اکثریت جمعیت در روستا زندگی می‌کردند و اقتصاد همچنان عمدتاً کشاورزی بود. با این همه، صنایع نساجی، فلزکاری، صنایع نظامی و تولیدات کارگاهی گسترش می‌یافتند. جنگ و محاصره قاره‌ای از یک سو تجارت دریایی و بنادر را آسیب می‌زدند و از سوی دیگر برای شماری از صنایع داخلی بازار و حمایت فراهم می‌کردند.

    دولت ناپلئونی خود نیز مشتری بزرگی بود: ارتش به لباس، کفش، سلاح، اسب، ارابه، مواد غذایی و صدها نوع کالای دیگر نیاز داشت. بدین‌سان جنگ تنها مصرف‌کننده ثروت نبود؛ سفارش‌های دولتی، تولیدکنندگان و واسطه‌های فراوانی را نیز به دستگاه جنگی وابسته می‌کرد.

    در کنار مالکیت و سرمایه، دانش فنی به یکی از پایه‌های دولت جدید تبدیل شد. پلی‌تکنیک، مدرسه معادن، مدرسه پل‌ها و راه‌ها و سپس لیسه‌ها نسلی از مهندسان، افسران، مدیران و کارشناسان را برای دولت تربیت می‌کردند. پلی‌تکنیک که برای مقابله با کمبود مهندسان و کادرهای فنی جمهوری ایجاد شده بود، از آغاز بر ریاضیات، فیزیک و علوم کاربردی تکیه داشت و دانشجویان را برای ورود به رشته‌هایی چون توپخانه، مهندسی نظامی، معدن و راه‌سازی آماده می‌کرد. ناپلئون در ۱۸۰۴ آن را نظامی کرد و بیش از پیش در خدمت دولت مرکزی قرار داد.

    این تحول از نظر اجتماعی نیز معنا داشت. نظام قدیم هنوز کاملاً از میان نرفته بود و ثروت خانوادگی همچنان اهمیت داشت، اما راهی تازه برای پیشرفت گشوده می‌شد: مدرسه، امتحان، تخصص و خدمت دولتی. دولت جدید به جای آنکه تنها بر اشراف زاده‌شده برای فرمانروایی تکیه کند، به مهندس، حسابدار، افسر توپخانه، مدیر و حقوقدان نیاز داشت.

    به این اعتبار، شاید یکی از ماندگارترین میراث‌های انقلاب و ناپلئون نه یک نبرد، بلکه شکل‌گیری همان دولتی بود که توانایی شناختن، اندازه‌گیری کردن، آموزش دادن، مالیات گرفتن و بسیج کردن جامعه را بیش از گذشته به دست آورد.

    ارتش؛ نردبان اجتماعی و ماشین فرسایش

    ارتش نیز بخشی از همین دگرگونی اجتماعی بود.

    جنگ‌های پیاپی صدها هزار جوان را از روستاها و شهرهای فرانسه بیرون کشیدند. برای برخی، ارتش تنها اجبار و جدایی از خانواده بود؛ برای برخی دیگر راهی برای دستمزد، غنیمت، ارتقای اجتماعی و حتی ورود به جایگاه نخبگان تازه امپراتوری.

    از این رو می‌توان پرسید آیا جنگ‌های ناپلئونی تا اندازه‌ای فشار فقر و کمبود فرصت در روستاها را نیز جذب می‌کردند؟ پاسخ محتاطانه مثبت است، اما نه به این معنا که ناپلئون جنگ را به عنوان «برنامه اشتغال» آغاز کرده باشد. ارتش در عمل بخشی از جمعیت جوان را جذب، جابه‌جا و در ساختار دولت ادغام می‌کرد؛ اما همان سازوکار هرچه جنگ طولانی‌تر شد، به باری سنگین بر جامعه روستایی بدل گردید.

    این تناقض نیز همانند بسیاری از وجوه امپراتوری بود: ارتش در سال‌های نخست می‌توانست وسیله پیشرفت اجتماعی و غرور ملی باشد؛ در سال‌های پایانی، سربازگیری مداوم و خبر مرگ پسران به یکی از سرچشمه‌های خستگی از جنگ تبدیل شد.

    بدین‌سان، قدرت ناپلئون تنها از میدان نبرد نمی‌آمد. پشت سرباز فرانسوی شبکه‌ای از مالیات، آموزش، صنعت، تولید، راه، دیوان‌سالاری و جامعه‌ای از مالکان تازه قرار داشت. امپراتوری بدون این دگرگونی درونی نمی‌توانست برای سال‌ها ارتش‌هایی چنین بزرگ را در سراسر اروپا به حرکت درآورد.

    از جمهوری فرانسه تا امپراتوری اروپا

    هرچه دولت ثبات بیشتری یافت، قدرت شخصی ناپلئون نیز افزایش پیدا کرد. مطبوعات محدود شدند، پلیس سیاسی گسترش یافت و پس از کنسولی مادام‌العمر، در ۱۸۰۴ ناپلئون عنوان «امپراتور فرانسویان» را گرفت.

    این عنوان خود گویای تناقض بود: فرانسه دوباره امپراتور داشت، اما او مدعی نبود به حق الهی یا صرفاً وراثت فرمان می‌راند؛ مشروعیتش را به ملت، همه‌پرسی و انقلاب نسبت می‌داد. در داخل، نهادهای انقلاب تثبیت می‌شدند؛ در خارج، فرانسه بیش از پیش به امپراتوری تبدیل می‌شد.

    ترافالگار در ۱۸۰۵ نشان داد بریتانیا در دریا دست بالا را دارد، اما تقریباً هم‌زمان آسترلیتز اوج قدرت زمینی ناپلئون را نشان داد. اتریش و روسیه شکست خوردند و یک سال بعد امپراتوری مقدس روم، نهادی با نزدیک به هزار سال سابقه، پایان یافت.

    شکست پروس در ینا و آورشتت در ۱۸۰۶ حتی تکان‌دهنده‌تر بود. یکی از معتبرترین ارتش‌های اروپا در زمانی کوتاه فروپاشید. اما همین تحقیر، پروس را وادار کرد که خود را اصلاح کند. اشتاین، هاردنبرگ، شارنهورست و دیگر اصلاح‌گران دریافتند که برای مقابله با فرانسه نمی‌توان تنها به افتخارات فریدریش بزرگ تکیه کرد؛ باید دولت، ارتش و جامعه را تا اندازه‌ای نوسازی کرد.[۴]

    این یکی از شگفتی‌های دوران ناپلئون بود: پیروزی‌های او دشمنانش را نیز وادار به یادگیری می‌کرد. همین مسئله در آلمان و ایتالیا پیامدهای درازمدت داشت. ناپلئون بسیاری از مرزهای کوچک را برچید، دولت‌ها را ادغام کرد و نظم‌های حقوقی تازه‌ای آورد؛ اما سلطه خارجی هم‌زمان احساس مقاومت ملی را نیز تقویت کرد.

    در لهستان این رابطه شکل دیگری داشت. کشوری که میان روسیه، پروس و اتریش تقسیم شده و از نقشه سیاسی اروپا حذف شده بود، در ناپلئون امیدی برای احیای خود می‌دید. لژیون‌های لهستانی در کنار فرانسه جنگیدند و ایجاد دوک‌نشین ورشو در ۱۸۰۷ امید به بازسازی لهستان را زنده کرد. اما ناپلئون هرگز حاضر نشد این امید را به استقلال کامل تبدیل کند، زیرا می‌بایست روابط خود با پروس، اتریش و روسیه را نیز در نظر بگیرد. بدین ترتیب، آرمان ملی لهستان هم ابزار سیاست فرانسه بود و هم نیرویی واقعی که دیگر به آسانی قابل خاموش کردن نبود.[۵]

    هنگامی که آزادی اسپانیا به تسخیر کشور انجامید.

    اگر در لهستان ناپلئون هنوز می‌توانست چهره آزادکننده داشته باشد، در اسپانیا تناقض میان «آزادی» و «امپراتوری» آشکارتر شد.

    برای اجرای محاصره اقتصادی بریتانیا، فرانسه ابتدا به پرتغال فشار آورد و سپس در بحران داخلی خاندان سلطنتی اسپانیا مداخله کرد. ناپلئون پادشاه و ولیعهد اسپانیا را کنار زد و برادر خود ژوزف را بر تخت نشاند.

    از نگاه او شاید این راهی برای ایجاد دولتی کارآمدتر و متحد فرانسه بود؛ از نگاه بخش بزرگی از اسپانیایی‌ها، حتی شمار زیادی از هواداران انقلاب فرانسه این یک تسخیر استعماری بود .

    شورش دوم مه ۱۸۰۸ در مادرید آغاز جنگی شد که دیگر با منطق نبردهای بزرگ اروپایی سازگار نبود. مردم محلی، واحدهای کوچک مسلح، دهقانان و روحانیون به جنگی فرساینده روی آوردند که واژه guerrilla از همان جا شهرت جهانی یافت. ارتش فرانسه می‌توانست پایتخت‌ها را بگیرد، اما کنترل هر روستا و جاده ممکن نبود.

    در همان نبردهای خیابانی مادرید، مملوک‌های گارد ناپلئون نیز حضور داشتند؛ گروهی که ریشه‌شان به لشکرکشی مصر می‌رسید و گویا آنان را در تابلوی معروف «دوم مه» ثبت کرد. تصویر، به‌تنهایی بخشی از جهان ناپلئونی را نشان می‌دهد: سربازانی شرقی در خدمت امپراتوری فرانسه، در پایتخت اسپانیا، علیه مردمی که خود را مدافع استقلال ملی می‌دانستند.

    اسپانیا همچنین راه بازگشت بریتانیا به میدان جنگ زمینی اروپا را گشود. ارتش بریتانیا به فرماندهی آرتور ولزلی، دوک آینده ولینگتون، در پرتغال و اسپانیا مستقر شد و مقاومت محلی را به جبهه‌ای پایدار علیه فرانسه پیوند داد. امپراتوری که می‌خواست بریتانیا را منزوی کند، با مداخله بیش از حد خود میدان تازه‌ای برای حضور بریتانیا ساخته بود.

    از راه هند تا مسکو؛ جغرافیا علیه امپراتوری

    پس از شکست تلاش برای حمله مستقیم به بریتانیا، ناپلئون به محاصره قاره‌ای روی آورد. بندرهای اروپا می‌بایست بر کالاهای بریتانیایی بسته شوند. اما بریتانیا شبکه‌ای جهانی داشت و قاچاق گسترده بود. هرچه اجرای محاصره دشوارتر می‌شد، فرانسه ناچار بود برای واداشتن کشورهای دیگر به همکاری، بیشتر در امور آنان مداخله کند.

    در همین چارچوب، ایران نیز برای مدتی وارد محاسبات ناپلئون شد. پیمان فینکنشتاین در ۱۸۰۷ و مأموریت ژنرال گاردان با هدف ایجاد فشاری تازه بر روسیه و بریتانیا انجام شد. مهندسان و جغرافی‌دانانی چون کامی آلفونس تره‌زل راه‌ها و ظرفیت‌های نظامی ایران را بررسی کردند؛ جغرافیای ایران، از قفقاز تا راه‌های منتهی به خلیج فارس و هند، ناگهان بخشی از سیاست جهانی اروپا شده بود.[۶]

    اما سیاست قدرت‌های بزرگ وفاداری دائمی نمی‌شناخت. همان سال، ناپلئون در تیلسیت با الکساندر اول روسیه به توافق رسید و ایران دریافت که منافعش می‌تواند در برابر مصالح بزرگ‌تر اروپایی قربانی شود.

    اتحاد فرانسه و روسیه نیز پایدار نبود. روسیه از هزینه‌های محاصره قاره‌ای ناراضی بود، تجارت با بریتانیا برای اقتصادش اهمیت داشت و ایجاد دوک‌نشین ورشو نگرانی از احیای لهستان را افزایش داده بود.

    در ۱۸۱۲ ناپلئون با ارتشی عظیم و چندملیتی وارد روسیه شد. لهستانی‌ها، آلمانی‌ها، ایتالیایی‌ها، هلندی‌ها و دیگران در کنار فرانسویان می‌جنگیدند. اگر این ارتش پیروز می‌شد، شاید نظم قاره‌ای فرانسه برای سال‌ها تثبیت می‌شد.

    اما در روسیه، ناپلئون با چیزی روبه‌رو شد که نمی‌شد آن را در یک نبرد تعیین‌کننده شکست داد: جغرافیا. ارتش روسیه عقب نشست و فرانسویان را به عمق سرزمین کشاند. هر کیلومتر پیشروی، خطوط تدارکات را طولانی‌تر می‌کرد. اسب‌ها تلف می‌شدند، بیماری و گرسنگی گسترش می‌یافت و ارتش پیش از فرا رسیدن سرمای سخت نیز بخش بزرگی از توانش را از دست داده بود.

    بورودینو پیروزی‌ای بود که نتیجه سیاسی نداشت. ناپلئون وارد مسکو شد، اما الکساندر تسلیم نشد. شهر سوخت و ارتش فرانسه در شهری نیمه‌ویران منتظر صلحی ماند که نیامد. عقب‌نشینی آغاز شد و آنچه در پیشروی مشکل بود، در بازگشت فاجعه شد: فاصله، کمبود آذوقه، سرما، بیماری و حملات روس‌ها.

    روسیه نشان داد که امپراتوری ناپلئون بیش از اندازه گسترده شده است. ارتشی که از مادرید تا مسکو و از هامبورگ تا رم باید نظم فرانسه را حفظ می‌کرد، دیگر نمی‌توانست در همه جا هم‌زمان نیرومند باشد.

    فروپاشی امپراتوری، ماندگاری انقلاب

    شکست روسیه پیام سیاسی روشنی داشت: ناپلئون شکست‌پذیر است. پروس که شش سال پیش تحقیر شده بود به روسیه پیوست؛ اتریش سرانجام علیه داماد خود وارد جنگ شد؛ بریتانیا منابع مالی و نظامی در اختیار ائتلاف گذاشت و در ۱۸۱۳ ناپلئون در لایپزیگ، «نبرد ملت‌ها»، شکست خورد.

    در ۱۸۱۴ جنگ به خاک فرانسه بازگشت. ناپلئون هنوز در چند نبرد مهارت فرماندهی خود را نشان داد، اما مسئله دیگر یک یا دو پیروزی نبود. کشور از جنگ فرسوده شده، متحدان از میان رفته و ارتش‌های دشمن از چند سو نزدیک می‌شدند. پاریس سقوط کرد و ناپلئون به البا فرستاده شد.

    بازگشت او در ۱۸۱۵ و «صد روز» نشان داد که اسطوره ناپلئون و پیوندش با ارتش هنوز زنده است، اما واترلو پایان کار بود. پس از شکست در برابر ولینگتون و رسیدن پروسی‌های بلوخر، ناپلئون برای دومین بار کناره گرفت و این بار به سنت هلن فرستاده شد. اما شکست ناپلئون به معنای شکست همه آن چیزی نبود که از ۱۷۸۹ آغاز شده بود.

    کنگره وین خاندان‌های قدیمی را بازگرداند و کوشید توازن سیاسی اروپا را احیا کند، ولی حتی بوربون‌های بازگشته به فرانسه نمی‌توانستند زمین‌های فروخته‌شده، قانون مدنی، برابری در برابر قانون، دستگاه اداری تازه و جامعه مالکان جدید را نادیده بگیرند.

    پادشاه بازگشت؛ رژیم گذشته بازنگشت.

    از سوی دیگر، امپراتوری ناپلئون نیروهایی را آزاد کرده بود که بعدها خود فرانسه با آنها روبه‌رو شد. ایتالیا تجربه دولت‌های بزرگ‌تر و اصلاحات مشترک را پشت سر گذاشته بود؛ در آلمان، اشغال فرانسه و اصلاحات پروس ملی‌گرایی را تقویت کردند؛ و لهستانی‌ها امید استقلال را فراموش نکردند.

    پروسی که در ۱۸۰۶ در برابر ناپلئون فروپاشیده بود، چند دهه بعد رهبری وحدت آلمان را در دست گرفت. در ۱۸۷۰ ارتش‌های آلمانی فرانسه ناپلئون سوم را شکست دادند و امپراتوری آلمان در ورسای اعلام شد. به این معنا، بخشی از نیروهایی که ناپلئون برای شکستن نظم قدیم اروپا آزاد کرده بود، سرانجام در برابر خود فرانسه قرار گرفتند.

    اما میراث او را فقط در مرزها و جنگ‌ها نباید جست. در فرانسه، جامعه‌ای که انقلاب آغاز به ساختنش کرده بود در دوره ناپلئون استوارتر شد: مالکیت تازه، بورژوازی نیرومندتر، دیوان‌سالاری منظم، بانک، قانون مدنی، آموزش فنی و نسلی از افسران و مدیرانی که موقعیتشان بیش از گذشته به تخصص و خدمت دولتی وابسته بود.

    از همین رو شاید مناسب‌تر باشد ناپلئون را نه «پایان انقلاب» بدانیم و نه صرفاً «خائن به انقلاب». او انقلاب را به دولت تبدیل کرد.

    اما همان دولتی که می‌توانست قانون را یکسان کند، مدرسه بسازد، مهندس تربیت کند و مالکیت را تضمین کند، قادر بود میلیون‌ها انسان را نیز برای جنگ بسیج کند. همان ارتشی که راه ترقی اجتماعی را برای فرزند یک خانواده عادی می‌گشود، می‌توانست او را هزاران کیلومتر دورتر در روسیه به کام مرگ بفرستد. همان فرانسه‌ای که نظام فئودالی را در بسیاری از نقاط اروپا درهم می‌شکست، برادران امپراتور را بر تخت کشورهای دیگر می‌نشاند. این تناقض شاید بیش از هر پیروزی یا شکست نظامی، ماهیت عصر ناپلئون را نشان دهد: آزادی و تمرکز قدرت، برابری حقوقی و اقتدار سیاسی، نوسازی و جنگ، ملت و امپراتوری ــ همه در یک نظام گرد آمده بودند. واترلو به امپراتوری پایان داد، اما مسئله‌ای را که انقلاب فرانسه گشوده بود حل نکرد.

    پس از ۱۸۱۵ پرسش اصلی سده نوزدهم همچنان باقی ماند: چگونه می‌توان میان میراث انقلاب، پادشاهی، آزادی سیاسی، مالکیت، رشد بورژوازی و خواست ملت‌ها برای تعیین سرنوشت خود تعادلی پایدار یافت؟ فرانسه برای یافتن پاسخ، بار دیگر به انقلاب بازخواهد گشت.


    یادداشت‌ها

    [۱] مصر و محمدعلی پاشا: محمدعلی پاشا، افسر عثمانی آلبانیایی‌تبار، از ۱۸۰۵ قدرت را در مصر در دست گرفت. اصلاحات او ادامه مستقیم لشکرکشی فرانسه نبود، اما در همان جهانی شکل گرفت که برتری ارتش‌ها، دانش فنی و سازمان دولتی اروپا را آشکار کرده بود. تجربه مصر برای خواننده تاریخ ایران نیز مهم است: تقریباً هم‌زمان، عباس‌میرزا در ایران قاجاری با مسئله‌ای مشابه روبه‌رو بود ــ چگونه می‌توان با ارتش منظم، آموزش جدید، کارشناسان خارجی و اعزام دانشجو به اروپا شکاف نظامی و فنی با قدرت‌های اروپایی را کاهش داد؟ از این رو مقایسه مصر محمدعلی و ایران عباس‌میرزا می‌تواند یکی از مدخل‌های سودمند برای فهم اصلاحات سده نوزدهم در خاورمیانه باشد.

    [۲] از مصر تا هند: طرح شرقی ناپلئون مسیر ثابتی نداشت. اشغال مصر در آغاز او را در جنگ با عثمانی قرار داد، اما در سال‌های بعد فرانسه کوشید مناسبات خود را با استانبول بهبود دهد و حتی امکان همکاری فرانسه، عثمانی و ایران علیه روسیه یا بریتانیا را بررسی کرد. این طرح‌ها بیش از آنکه اتحاد پایدار ایجاد کنند، نشان‌دهنده اهمیت راه هند در سیاست جهانی آن روز بودند.

    [۳] سی‌یِس، تالیران و فوشه: امانوئل ژوزف سی‌یِس، روحانی و نظریه‌پرداز سیاسی، نویسنده رساله مشهور طبقه سوم چیست؟ و از چهره‌های انقلاب بود. تالیران، دیپلماتی کم‌مانند که از انقلاب تا امپراتوری و سپس بازگشت بوربون‌ها توانست جایگاه سیاسی خود را حفظ کند، در انتقال قدرت نقشی مهم داشت. ژوزف فوشه نیز از انقلابیون پیشین و بعدها وزیر پلیس ناپلئون بود؛ شخصیتی که توانایی او در شناخت شبکه‌های سیاسی و کنترل مخالفان، وی را به یکی از نمادهای دولت پلیسی آن دوره تبدیل کرد.

    [۴] اصلاح‌گران پروس: اشتاین و هاردنبرگ در اصلاح دستگاه اداری و اجتماعی پروس و شارنهورست و گنایزناو در بازسازی ارتش نقش برجسته داشتند. اهمیت آنان در این است که شکست از فرانسه را به محرکی برای اصلاح دولت پروس تبدیل کردند؛ دولتی که بعدها هسته اصلی وحدت آلمان شد.

    [۵] فرانسه و لهستان: پیوند فرانسه و مسئله لهستان با ناپلئون پایان نیافت. پس از سرکوب قیام لهستان در ۱۸۳۰–۱۸۳۱ به دست روسیه، شمار زیادی از سیاسیون و روشنفکران لهستانی به فرانسه مهاجرت کردند و پاریس به یکی از مراکز مهم ملی‌گرایی لهستانی بدل شد. آدام میتسکیه‌ویچ و فردریک شوپن از مشهورترین نام‌های این فضای فرانسوی ـ لهستانی‌اند.

    [۶] گاردان و تره‌زل در ایران: مأموریت گاردان در دوره فتحعلی‌شاه بخشی از تلاش ناپلئون برای پیوند دادن سیاست اروپا با جغرافیای ایران و راه هند بود. کامی آلفونس تره‌زل، که آن زمان افسر مهندس و جغرافی‌دان بود و بعدها به مقام ژنرالی رسید، از اعضای این مأموریت بود. بررسی راه‌ها، استحکامات و امکانات نظامی ایران در این مأموریت نشان می‌دهد که جغرافیا تا چه اندازه به ابزار سیاست قدرت‌های بزرگ تبدیل شده بود.