نوشتههای تازه …
- برگی ازتاریخ:سر برآوردن قدرت های محلی در آستانه سده13خ
.
ایران در آستانهٔ سدهٔ چهاردهم خورشیدی: زمینههای بینالمللی و ساختار درونی
نیمهٔ دوم سدهٔ نوزدهم میلادی، دورهای سرنوشتساز در تاریخ جهان بهشمار میآید؛ دورانی که با جهش شتابان صنعتی در اروپای غربی—بهویژه در انگلستان، فرانسه و آلمان—و همزمان با افول تدریجی امپراتوریهایی چون عثمانی، اتریش و روسیه همراه بود. در پی این تحولات، پدیدهٔ دولت–ملت در اروپا تثبیت شد و کشورهایی چون یونان، ایتالیا و آلمان در قالب واحدهای سیاسی نوین سر برآوردند. پژواک این دگرگونیها در خاورمیانه، بهویژه در قالب بیداری احساسات ملیگرایانه و قومگرایانه، آشکار گردید.
این تحولات، توازن سنتی نیروها را بر هم زد و به شکلگیری آرایشهای نوین قدرت انجامید. توان روزافزون صنعتی و نظامی آلمان، نگرانی عمیقی در فرانسه برانگیخت و این کشور را به همپیمانی با روسیه سوق داد. در این راستا، فرانسه نقش میانجی میان روسیه و انگلستان را بر عهده گرفت و سرانجام، در سال ۱۹۰۷، توافقی میان این دو قدرت شکل گرفت که پیامدهای آن، مستقیماً متوجه ایران شد. این پیمان، با تقسیم ایران به حوزههای نفوذ، نهتنها استقلال سیاسی کشور را کاهش داد، بلکه آیندهٔ دولت نوپای مشروطه را نیز با تهدیدی جدی روبهرو ساخت. تا پیش از آن، انگلستان بهگونهای محدود از جنبش مشروطه پشتیبانی میکرد، اما این چرخش سیاسی، به معنای پذیرش عملی تجزیهٔ نفوذ در ایران بود. در همین حال، امپراتوری عثمانی نیز در واکنش به این مداخلات، فشار نظامی خود را در نواحی غربی ایران افزایش داد.
در درون، ایرانِ دورهٔ قاجار با ساختاری فرسوده و ناتوان روبهرو بود. عقبماندگی اقتصادی و اجتماعی، در کنار ضعف روزافزون حکومت مرکزی—بهویژه پس از جنبش مشروطه—به فروکاهش اقتدار سیاسی و نظامی دولت انجامید. این وضعیت، بهویژه در ایالات و مناطق دور از مرکز، زمینهساز سربرآوردن قدرتهای محلی شد. در نقاط مختلف کشور، نیروهایی با ماهیتهای گوناگون، متناسب با شرایط اجتماعی، جغرافیایی و تاریخی خود، قدرت گرفتند و اغلب در پی جلب حمایت قدرتهای خارجی—روسیه، انگلستان، عثمانی و حتی آلمان—برآمدند.
این نیروهای محلی یکدست نبودند: برخی ماهیتی ملی و اصلاحطلبانه داشتند، همچون جنبش جنگل، حرکت خیابانی و قیام پسیان؛ گروهی دیگر ریشه در ساختارهای عشیرهای داشتند، مانند سمکو، قاضی محمد و شیخ خزعل؛ و دستهای نیز در قالب نیروهای راهزن و یاغی فعالیت میکردند، همچون نایب حسین کاشی و گروههای ترکمن. اگرچه خلأ قدرت مرکزی بستر مشترک ظهور این نیروها بود، اما تفاوت در ماهیت و کارکرد آنان را باید در ساختارهای اقتصادی–اجتماعی مناطق مختلف جستوجو کرد.
در آستانهٔ سدهٔ چهاردهم خورشیدی (حدود ۱۲۹۰ تا ۱۳۰۰ خورشیدی)، ایران جامعهای متکثر از نظر قومی، زبانی و دینی بود، اما همچنان در چارچوبی سنتی و پیشامدرن قرار داشت. جمعیت کشور، بر پایهٔ برآوردهای تاریخی، میان ۹ تا ۱۱ میلیون نفر بود. کمتر از یکپنجم جمعیت در شهرها میزیستند، در حالی که اکثریت در روستاها سکونت داشتند و نزدیک به یکسوم نیز بهصورت عشایری و کوچنشین زندگی میکردند.
ترکیب قومی کشور نیز تنوع چشمگیری داشت: فارسیزبانان در نواحی مرکزی، ترکزبانان در آذربایجان و میان برخی ایلات، کردها در غرب، لرها و بختیاریها در زاگرس، عربها در خوزستان، بلوچها در جنوبشرق، ترکمنها در شمالشرق، و اقلیتهایی چون ارمنیها و آشوریها در برخی مناطق شهری و مرزی پراکنده بودند. با این حال، هویت «ملی» به معنای مدرن هنوز بهطور کامل شکل نگرفته بود و هویتهای محلی، ایلی و مذهبی نقش غالب داشتند.
ساختار اجتماعی ایران در این دوره، ماهیتی هرمی و چندلایه داشت. جامعه در قالب شبکههایی محلی—در شهر، روستا و ایل—سازمان یافته بود که هر یک، در عین استقلال نسبی، از الگویی مشابه پیروی میکردند. در قاعدهٔ این هرمها، تودهٔ مردم—دهقانان، ایلاتیها و پیشهوران شهری—قرار داشتند. در رأس، نخبگان محلی جای میگرفتند: خانها، اعیان، مالکان بزرگ، تیولداران، علمای برجسته و تجار عمده. میان این دو سطح، گروهی از واسطههای محلی، چون کدخدایان، ریشسفیدان و سران عشایر، نقش پیونددهنده میان توده و نخبگان را ایفا میکردند.
روستاییان، که بزرگترین بخش جمعیتی را تشکیل میدادند، به زمین وابسته بودند و در چارچوب نظام ارباب–رعیتی، زندگیای معیشتی و ناپایدار داشتند. اگرچه تولید کشاورزی بر دوش آنان بود، اما از قدرت سیاسی بیبهره بودند. در کنار آنان، ایلات و عشایر، با ساختاری مبتنی بر پیوندهای خویشاوندی و اقتدار خانها، نقشی مهم در معادلات قدرت ایفا میکردند. این گروهها، با وجود وابستگی اسمی به دولت، از استقلال نسبی برخوردار بودند و بهویژه در مناطق مرزی، نیرویی تعیینکننده محسوب میشدند.
دین نیز در این میان، نقشی بنیادین داشت. نهتنها نظام اعتقادی مردم، بلکه ساختار حقوقی و حتی مشروعیت سیاسی، بر پایهٔ دین استوار بود. روحانیت، بهعنوان نهادی نسبتاً مستقل، در تنظیم روابط میان جامعه و حکومت نقشی اساسی ایفا میکرد.
ویژگیهای جمعیتی این دوره نیز گویای جامعهای سنتی بود: نرخ بالای مرگومیر ناشی از بیماریها و قحطیها، اقتصاد معیشتی و محلی، سطح پایین سواد، و محدود بودن تحرک اجتماعی. جایگاههای اجتماعی غالباً موروثی بودند و امکان جابهجایی میان طبقات، بسیار اندک.
در چنین چارچوبی، به تعبیر احمد اشرف، طبقات اجتماعی هنوز بهطور مستقل تکوین نیافته و در پیوندی تنگاتنگ با دولت قرار داشتند. در عین حال، یرواند آبراهامیان نشان میدهد که همین طبقات نیمهتکوینیافته، در قالب ائتلافهایی سیال، نقشی مؤثر در تحولات سیاسی ایفا کردند. از منظر کلانتر، همایون کاتوزیان این وضعیت را در قالب جامعهای «کوتاهمدت» تحلیل میکند؛ جامعهای که در آن، ضعف نهادهای پایدار، به بازتولید چرخهای از تمرکز قدرت و فروپاشی میانجامد.
بدینسان، ایران در آستانهٔ سدهٔ چهاردهم خورشیدی، جامعهای بود میان سنت و تحول؛ با ساختاری ازهمگسیخته، قدرتی پراکنده، و زمینهای آماده برای برآمدن نیروهای محلی. در جستارهای آینده، با تکیه بر این زمینهها، به بررسی «گردنکشی قدرتهای محلی در برابر خلأ قدرت حکومت مرکزی در اواخر سدهٔ سیزدهم خورشیدی» خواهیم پرداخت.