نوشتههای تازه …
- حاکمیت بر “راه “،تنش میان ایلات و دولت مرکزی. بختیاریها و قشقاییها در گذار به دولت متمرکز/8
بختیاریها و قشقاییها تنها دو نیروی ایلی در برابر دولت مرکزی نبودند؛ دو کنفدراسیون گسترده با جغرافیا، شیوهٔ معیشت و مناسبات درونی متفاوت بهشمار میآمدند. قدرت بختیاریها بر گذرگاههای زاگرس استوار بود و مشارکت در فتح تهران و سپس پیوند با نفت، دامنهٔ نفوذ آنان را به سیاست کشوری گسترش داد. قشقاییها در فارس، با کنترل مسیرهای شیراز–بوشهر، پیامدهای جنگ جهانی نخست و رویارویی با پلیس جنوب، در کشاکشهای منطقهای و بینالمللی جای گرفتند.
این جستار چگونگی کوشش دولت برای حاکمیت بر راهها و بیرونآوردن وصول مالیات، سربازگیری و نگهداری نیروی مسلح از اختیار خانهای بختیاری و قشقایی را پی میگیرد. ساختن دولت سراسری مستلزم پایاندادن به فرمانروایی موروثی خانها و انحصار آنان بر مالیات، سرباز و سلاح بود؛ اما شیوهٔ تحقق این تمرکز نیز اهمیت داشت. خلع سلاح، فشار نظامی و اسکان اجباری به معیشت کوچنشینان آسیب رساند و فساد و زورگویی برخی مأموران دولتی، همراه با نبود سازوکاری کارآمد برای رسیدگی به شکایتها، مانع شکلگیری رابطهای شهروندی شد. در نتیجه، بسیاری از ایلیان از رعیت خان به فرمانبردار دولت تبدیل شدند، بیآنکه از حقوق برابر و نمایندگی مؤثر برخوردار شوند.
نقشهٔ سرزمین بختیاری، ۱۸۹۲

«نقشهٔ جنوبغربی ایران و مسیر ایزابلا برد در سرزمین بختیاری، ۱۸۹۲؛ جغرافیای کوهستانی، گذرگاهها و پیوند گرمسیر و سردسیر پایهٔ اقتصاد کوچ و قدرت سیاسی خانها را شکل میداد.» هر سال با تغییر فصل، گروههای بزرگی از دامداران، زنان و کودکان، همراه با گلهها و داراییهایشان، از گذرگاههای زاگرس میگذشتند. مقصد آنان شهر یا مرزی سیاسی نبود؛ آب، مرتع و هوایی بود که ادامهٔ زندگی را ممکن میساخت. راه کوچ، چراگاههای سردسیر و گرمسیر را به هم پیوند میداد و با عبور از کنار روستاها، بازارها و گردنهها، بر مسیر حکومت و بازرگانی نیز اثر میگذاشت.
بختیاریها در زاگرس میانی، میان ارتفاعات چهارمحال و دشتهای گرم خوزستان رفتوآمد میکردند. قشقاییها در جنوب، از سردسیرهای شمال و غرب فارس به گرمسیرهای نزدیکتر به خلیج فارس کوچ میکردند. این جابهجایی سرگردانی در بیابان نبود؛ نظمی شناختهشده داشت و زمان، مسیر، منزلگاه و حقوق استفاده از مراتع آن در حافظهٔ جمعی ایل ثبت میشد.
چنین شیوهای از زندگی به سازماندهی نیاز داشت. هزاران انسان و دام باید از رودخانه، گردنه، زمین کشاورزی و قلمرو گروههای دیگر عبور میکردند. در غیاب دولتی که در سراسر راه حضور داشته باشد، رؤسای طایفه و خانها مذاکره، دفاع، گردآوری نیروی مسلح و حل اختلاف را بر عهده میگرفتند. ایل برای اعضای خود امنیت و امکان بهرهبرداری از مرتع فراهم میکرد؛ اما سازمانی برابر و برخوردار از حقوق همگانی نبود. جایگاه هر خانواده به شمار دامها، پیوند خویشاوندی و رابطهاش با کلانتران و خانها وابستگی داشت.
برخورد دولت متمرکز با بختیاریها و قشقاییها را تنها با دوگانهٔ «نظم و یاغیگری» نمیتوان فهمید. دولت میخواست راه، مالیات، سرباز و سلاح را زیر فرمان خود گیرد؛ هدفی که برای ساختن حکومتی سراسری ضرورت داشت. اما همزمان، اقتصاد کوچ و شبکههای اجتماعیای را زیر فشار گذاشت که زندگی هزاران خانوار بر آنها استوار بود. مسئلهٔ اصلی جستار حاضر همین مرز باریک است: چگونه میشد قدرت موروثی خانها را محدود کرد، بیآنکه معیشت مردمی را که زیر فرمان آنان زندگی میکردند درهم شکست؟
دو کنفدراسیون، نه دو واحد یکپارچه
نامهای «بختیاری» و «قشقایی» گاه دو ایل یکپارچه را به ذهن میآورند؛ گویی هر کدام جمعیتی همریشه و فرمانبردار یک رئیس را دربر میگرفتند. واقعیت پیچیدهتر بود. هر دو کنفدراسیون از طایفهها، تیرهها و خاندانهایی شکل گرفتند که در دورههای مختلف به هم پیوستند یا از یکدیگر فاصله گرفتند. نیاز به مرتع، دفاع، تنظیم کوچ، رقابت با نیروهای محلی و رابطه با حکومت آنان را کنار هم نگه میداشت.
بختیاریها به دو شاخهٔ بزرگ هفتلنگ و چهارلنگ تقسیم میشدند. درون هر شاخه، بابها، طایفهها و تیرههای متعدد جای داشتند. ایلخان و ایلبیگی در رأس ساختمان سیاسی قرار میگرفتند، اما اختیارشان مطلق نمیماند. خان برای فرمانروایی باید حمایت خاندانها و کلانتران را حفظ میکرد. رقابت بر سر ایلخانی، زمین، مالیات و رابطه با دربار بارها خاندانهای بزرگ را رویاروی یکدیگر قرار داد.
کنفدراسیون قشقایی نیز طایفههایی با پیشینههای گوناگون را گرد آورده بود. زبان ترکی قشقایی و تجربهٔ مشترک کوچ پیوندی نیرومند ایجاد میکرد، اما سرچشمهٔ همهٔ گروهها یکسان نبود. در آغاز سدهٔ بیستم، درهشوری، ششبلوکی، کشکولی، فارسیمدان و عمله از اجزای اصلی این مجموعه شمرده میشدند. ایلخان باید میان طایفهها موازنه برقرار میکرد و کلانتران را همراه نگه میداشت؛ اقتدارش از توان حفظ این پیوندها نیرو میگرفت.
ازاینرو سخنگفتن از «سیاست بختیاریها» یا «تصمیم قشقاییها» میتواند گمراهکننده باشد. ممکن بود یک شاخه با دولت همراه شود و شاخهای دیگر مقاومت کند؛ یک خان با بریتانیا قرارداد ببندد و رقیبش به مخالفان آن نزدیک شود. مردم عادی نیز در تصمیمهای سیاسی خانها سهمی برابر نداشتند. قدرت نظامی بدون مردان طایفه شکل نمیگرفت، ولی بسیج آنان به معنای مشارکت در تعیین سیاست نبود.
دام، زمین و بازار
دامداری بخش بزرگی از معیشت خانوارهای ایلی را تأمین میکرد. کوچ اجازه میداد از مراتعی استفاده کنند که در یک فصل پربار و در فصل دیگر نامناسب میشدند. گوسفند و بز گوشت، شیر، پشم، پوست و روغن فراهم میکردند؛ بخشی از این تولید نیز به بازار میرسید. بسیاری از خانوارها در کنار دامداری به کشاورزی، کار فصلی، حملونقل و دادوستد روی میآوردند.
در قلمرو بختیاری، پیوند کوهستان و دشت خوزستان اهمیت ویژهای داشت. کنترل گذرگاهها به خانها امکان میداد در امنیت راه، حمل کالا و ارتباط خوزستان با فلات نقش بگیرند. برخی خاندانهای بزرگ مالک روستا و زمین کشاورزی شدند و از تولید روستایی، مالیات و عوارض درآمد گرفتند. فاصلهٔ اقتصادی میان یک خان بزرگ و خانواری با چند رأس دام، با وجود تعلق هر دو به ایل، بسیار گسترده بود.
در فارس نیز اقتصاد قشقاییها با شهر و روستا درآمیخت. شیراز مرکز اداری و بازرگانی منطقه را در خود جای میداد و راه بوشهر کالاهای خلیج فارس را به درون کشور میرساند. طایفههایی که پیرامون این راهها کوچ میکردند، در حملونقل، تأمین امنیت یا گرفتن عوارض سهم داشتند. همین موقعیت آنان را برای حکومت فارس و بریتانیا مهم میساخت.
قدرت سیاسی و اقتصادی خان از هم جدا نمیشد. منصب حکومتی درآمد میآورد؛ درآمد امکان نگهداری سوار مسلح را فراهم میکرد؛ نیروی مسلح نیز جایگاه خان را در برابر دولت و رقیبان استوار میساخت. این چرخه تا هنگامی ادامه یافت که حکومت برای گرفتن مالیات و حفظ راه به خان نیاز داشت.
خان و دربار؛ فرمانروایی از راه میانجیان
حکومت قاجار برای ادارهٔ قلمرو بختیاری و قشقایی کمتر میتوانست تنها به مأموران اعزامی تکیه کند. دربار یکی از خانها را برمیکشید، عنوان ایلخانی یا ایلبیگی به او میداد و مسئولیت گردآوری مالیات، تأمین نیرو و حفظ آرامش را بر دوشش میگذاشت. این مقام، خان را به کارگزار حکومت تبدیل میکرد و همزمان برتری او را درون ایل افزایش میداد.
رابطه بر اعتماد پایدار استوار نبود. دربار از قدرتگرفتن بیش از اندازهٔ یک خان بیم داشت و خان میدانست حکومت ممکن است فردا رقیبش را تقویت کند. خلعت، لقب، گروگان، ازدواج سیاسی، عزل و نصب و تقسیم منصب، این موازنه را نگه میداشتند.
سرنوشت حسینقلیخان ایلخانی بختیاری ناامنی این رابطه را نشان داد. او در نیمهٔ دوم سدهٔ نوزدهم بخش بزرگی از قدرت بختیاری را در دست گرفت. ظلالسلطان، حاکم اصفهان، افزایش اقتدار او را خطری برای حکومت خود دید. حسینقلیخان در ۱۸۸۲ به اصفهان فراخوانده شد و در آنجا به قتل رسید. حذف او قدرت بختیاری را نابود نکرد؛ رقابت بر سر جانشینی و ایلخانی شدت گرفت و دولت از شکافهای خانوادگی بهره برد.
در فارس، رقابت ایلخانان قشقایی و خاندان قوامالملک الگویی مشابه پدید آورد. قوامها بر املاک، تفنگچیان و شبکهٔ شهری و ایلی تکیه میزدند؛ ایلخانان قشقایی از طایفهها، مسیرهای کوچ و قلمرو گستردهٔ فارس نیرو میگرفتند. حکومت قاجار از این ابهام زیان میدید، اما بدون آن نیز نمیتوانست بر ایل فرمان براند: خان ناتوان مالیات و سرباز فراهم نمیکرد و خان بسیار نیرومند به رقیب حکومت بدل میشد.
بختیاریها؛ از فتح تهران تا نفت

علیقلیخان سردار اسعد بختیاری، اثر کمالالملک، ۱۹۱۱. ورود نیروهای بختیاری به تهران، خانهای این کنفدراسیون را از قدرتی منطقهای به بازیگران سیاست کشوری تبدیل کرد. 
گروهی از بختیاریها در تهران. حضور نظامی ایل به بازگشایی مجلس یاری رساند، اما سازمان درونی ایل را به نهادی انتخابی و پاسخگو تبدیل نکرد. جنبش مشروطه نخست در شهرها نیرو گرفت. بازار، انجمن، روزنامه، مدرسه و مجلس زبان تازهای برای سخنگفتن از قانون و ملت پدید آوردند. ایل از چنین محیطی برنخاسته بود، اما از کشاکش تهران، تبریز، رشت و اصفهان جدا نماند.
پس از به توپ بستهشدن مجلس، بخشی از خانهای بختیاری به مخالفان محمدعلیشاه پیوستند. نیروهای آنان در آغاز ۱۹۰۹ اصفهان را گرفتند. علیقلیخان سردار اسعد از اروپا بازگشت و حرکت به سوی پایتخت را سازمان داد. سپاه بختیاری از جنوب و نیروهای مشروطهخواه گیلان از شمال به تهران رسیدند و فتح پایتخت در تابستان ۱۹۰۹ به برکناری محمدعلیشاه انجامید.
این حضور، خانهای بختیاری را از قدرتی منطقهای به بازیگران سیاست کشوری تبدیل کرد. نجفقلیخان صمصامالسلطنه به ریاست دولت رسید و سردار اسعد در نظم پس از فتح تهران جایگاهی مهم یافت. بااینهمه، نیروی ایلی که از مجلس دفاع کرد، سازمان درونی خود را بر انتخاب همگانی و برابری حقوقی بازنساخت. سواران بختیاری به شکست استبداد صغیر یاری رساندند، اما پیروزی نظامی نمیتوانست بهتنهایی نهادهای مشروطه را استوار سازد.
پیدایش صنعت نفت، رابطهٔ خانها با دولت و بریتانیا را پیچیدهتر کرد. شرکت نفت برای زمین، انتقال تجهیزات و حفاظت کارکنان به همکاری سران بختیاری نیاز داشت. توافقها پرداخت پول، واگذاری زمین و نگهبانی از تأسیسات و راهها را دربر میگرفتند. شماری از خانها از درآمد و سهام شرکتهای وابسته بهره بردند.
این درآمد بهطور برابر میان ایل پخش نشد. برخی افراد به نگهبانی، حمل تجهیزات یا کار در تأسیسات پرداختند، اما تصمیمگیری دربارهٔ قراردادها همچنان در دست خاندانهای بزرگ ماند. بریتانیا نیز تنها تا هنگامی به خانها نیاز داشت که آنان امنیت نفت را بهتر از نیروی دیگری تأمین کنند. هنگامی که دولت مرکزی نیرومندتر شد، همان دولت برای پاسداری از چاه، خط لوله و پالایشگاه کارآمدتر به نظر رسید.
قشقاییها؛ جنگ جهانی و پلیس جنوب
قشقاییها در پیرامون شیراز و راه بوشهر کوچ میکردند؛ جایی که قدرت ایل، حکومت فارس، خاندان قوام و تجارت خلیج فارس با یکدیگر برخورد داشتند. ضعف مرکز پس از جنبش مشروطه فضای بیشتری در اختیار صولتالدوله گذاشت. او میکوشید اقتدار ایلخانی را گسترش دهد و قشقاییها را به نیروی اصلی فارس تبدیل کند؛ قوامها نیز برای حفظ جایگاهشان به حکومت مرکزی و سپس بریتانیا نزدیکتر شدند.
جنگ جهانی نخست این رقابت محلی را به سیاست جهانی پیوند زد. ویلهلم واسموس، مأمور آلمانی، با شعار مبارزه با نفوذ روس و بریتانیا به جنوب آمد. او ارتش بزرگی در اختیار نداشت و بدون نیروهای محلی کاری از پیش نمیبرد. تنگستانیها، برخی سران قشقایی و مخالفان بریتانیا هر یک با انگیزهٔ خود به او نزدیک شدند. آلمان راه هند را هدف میگرفت؛ صولتالدوله میخواست اختیار ایلخانی را در فارس حفظ کند.

فسران و افراد پلیس جنوب، حدود ۱۹۱۷. بریتانیا این نیرو را در جریان جنگ جهانی نخست سازمان داد؛ نام آن ایرانی، اما فرماندهی و جهت سیاسیاش در دست افسران بریتانیایی قرار داشت. 
صولتالدوله قشقایی در کنار گروهی از رجال و نظامیان دورهٔ پهلوی. همکاری مقطعی با دولت تازه مانع بازداشت و مرگ او در زندان نشد. 
کوچ قشقاییها در ۱۳۲۵ خورشیدی، عکس دیوید داگلاس دانکن. بازگشت کوچ پس از سقوط رضاشاه نشان داد که فشار نظامی نتوانسته بود پایههای اقتصادی این شیوهٔ زندگی را از میان ببرد. بریتانیا در ۱۹۱۶ پلیس جنوب را زیر فرمان افسران خود سازمان داد. این نیرو نامی ایرانی داشت، اما دولت ایران بر فرماندهی و جهت سیاسی آن نظارت واقعی نمیکرد. پلیس جنوب امنیت راه شیراز–بوشهر را دنبال میکرد و از قوامها و نیروهای همپیمان یاری میگرفت. صولتالدوله آن را هم خطری برای استقلال ایران و هم تهدیدی علیه قدرت قشقایی میدید.
درگیری در سالهای پایانی جنگ شدت گرفت. صولتالدوله جنگجویان بسیاری گرد آورد، اما بسیج ایلی محدودیتهای خود را نشان داد. مردان مسلح به خانواده، دام و مسیر کوچ وابستگی داشتند و نمیتوانستند مانند ارتشی مزدبگیر برای مدتی نامحدود در جبهه بمانند. رقابت درونی کنفدراسیون، همراهی برخی خانهای کشکولی با بریتانیا، کمبود منابع و پایان پشتیبانی آلمان نیز توان مقاومت را کاهش دادند.
تفاوت تجربهٔ دو ایل آشکار است. میدانهای نفتی و خط لوله، بخشی از خانهای بختیاری را به قرارداد، نگهبانی و درآمد کشاندند؛ راه بوشهر و پلیس جنوب، صولتالدوله و بخشهایی از قشقاییها را به رویارویی نظامی با بریتانیا بردند. بااینحال، این تفاوت را نباید به دوگانهٔ سادهٔ «بختیاری هوادار انگلیس» و «قشقایی میهندوست» فروکاست. در هر دو کنفدراسیون گرایشها و منافع گوناگون جریان داشت.
دولت تازه از راه ایل میگذرد
دولت تازه پیش از متوقفکردن کوچ، راه را از اختیار خانها بیرون کشید. ستونهای نظامی به مناطقی رفتند که پیشتر حکومت تنها با یاری ایلخان و کلانتر میتوانست واردشان شود. پاسگاه، جاده، تلگراف و پادگان رابطهٔ مرکز با زاگرس و فارس را تغییر دادند.
رضاخان در نخستین سالها از همکاری برخی خانها سود برد. نیروهای بختیاری در لشکرکشیهای دولت شرکت کردند و شماری از خانها مقام دولتی پذیرفتند. صولتالدوله نیز در مقاطعی با تهران کنار آمد و به مجلس راه یافت. خانها امید داشتند با همکاری بخشی از نفوذ خود را در نظم تازه حفظ کنند، اما تهران تنها فرمانبرداری سیاسی آنان را نمیخواست؛ سرچشمههای مستقل قدرتشان—تفنگچیان، مالیات، اختیار راه، منصب موروثی و تماس مستقیم با شرکتها و دولتهای خارجی—را هدف گرفت.
ثبت جمعیت، شناسنامه و نظام وظیفه فرد را مستقیماً در برابر دولت قرار دادند. حکومت قاجار از خان سوار میخواست و سازمان ایل را دستنخورده میگذاشت؛ دولت پهلوی جوان ایلی را از فرمان طایفه به فرمان پادگان منتقل کرد. این تحول دولت را نیرومندتر و خان را ناتوانتر ساخت، اما خانوار را نیز از بخشی از نیروی کارش محروم کرد.
در ۱۳۰۸ خورشیدی ناآرامی بخشهایی از جنوب و زاگرس را فراگرفت. قشقاییها، گروههایی از بختیاریها، بویراحمدیها و بخشهایی از ایلات خمسه به شیوهها و اندازههای متفاوت درگیر شدند. فرماندهی و برنامهای یگانه در کار نبود، اما خلع سلاح، مالیات، سربازگیری، دخالت مأموران نظامی و محدودشدن قدرت سران نارضایتی مشترک میآفریدند. خانها موقعیت خود را در خطر میدیدند؛ خانوارهای عادی نیز از فشار مالیاتی، بدرفتاری مأموران و اختلال در کوچ زیان میبردند.
اسکان اجباری؛ اصلاح جامعه یا ویرانی معیشت؟
کوچ فصلی با تقویم اداری دولت سازگاری نداشت. جمعیتی که جابهجا میشد بهآسانی سرشماری، مالیاتگیری و سربازگیری نمیپذیرفت. حکومت حرکت ایل را سرچشمهٔ ناامنی و قدرت خانها میدانست و اسکان را راه دسترسی مستقیم به افراد میشمرد.
در دههٔ ۱۳۱۰، نیروهای نظامی مسیرها را بستند و خانوارها را به اقامت در محلهایی معین واداشتند. اما اقتصاد دامداری از جابهجایی نیرو میگرفت. مرتع گرمسیر در تابستان توان نگهداری دام را نداشت و سردسیر در زمستان زیر برف میرفت. توقف گله در یک محل خوراک را کاهش میداد، بیماری را گسترش میداد و خانوار را ناچار میکرد دام را به بهایی اندک بفروشد.
دولت اسکان را با زبان تمدن، تولید و نظم توجیه میکرد. مدرسه، درمانگاه، کشاورزی ثابت و دسترسی به اداره میتوانستند زندگی مردم را بهبود دهند؛ ولی حکومت اغلب پیش از فراهمکردن این امکانات، حرکت را متوقف کرد. مأمور نظامی جای خان را گرفت، بیآنکه همواره امنیت اقتصادی، دادگستری منصفانه یا خدمات همگانی عرضه کند.
برچیدن اقتدار خان بهتنهایی فرد ایلی را به شهروند تبدیل نمیکرد. شهروندی به قانون، حق دادخواهی، آموزش و رابطهای پاسخگو با دولت نیاز داشت. اگر حکومت تنها سلاح و امکان کوچ را میگرفت، فرد از قید خان رها نمیشد؛ زیر فرمان مأموری قرار میگرفت که جامعه راهی برای نظارت بر او نداشت.
پس از کنارهگیری رضاشاه در ۱۳۲۰، شمار زیادی از خانوارها دوباره کوچ را آغاز کردند. این بازگشت نشان داد سیاست اسکان پایههای اقتصادی کوچ را از راه تحولی طبیعی از میان نبرده و تنها حرکت را با نیروی نظامی متوقف ساخته است.
پایان خانها، آغاز شهروندی؟
رضاشاه پس از مهار مقاومت، به خانهایی که پیشتر با دولت همکاری کرده بودند نیز اعتماد نکرد. جعفرقلیخان سردار اسعد، فرزند سردار اسعدِ فتح تهران، مقامهای مهم دولتی گرفت، اما در ۱۳۱۲ بازداشت و اندکی بعد در زندان کشته شد. صولتالدوله قشقایی نیز پس از دورههایی از سازش و مخالفت بازداشت شد و در ۱۳۱۱/۱۹۳۲ در زندان درگذشت. خدمت گذشته و مقام دولتی دیگر امنیت نمیآورد.
بختیاریها و قشقاییها از یک راه به دولت متمرکز نرسیدند. گروهی از خانهای بختیاری با فتح تهران وارد سیاست کشوری شدند و از نفت و رابطه با بریتانیا سود بردند. قشقاییها در فارس بیشتر با راه بوشهر، پلیس جنوب و مقاومت صولتالدوله شناخته شدند. دولت تازه در هر دو کنفدراسیون سلاح، راه، مالیات و سرباز را از دست خانها گرفت.
در داوری دربارهٔ این دگرگونی باید دو مسئله را جدا نگه داشت. قدرت موروثی خانها بر نابرابری و امتیاز خانوادگی تکیه میکرد و نمیتوانست پایهٔ دولت همگانی قرار گیرد. اما اقتصاد کوچ و همبستگی طایفهای تنها ابزار قدرت خان نبود؛ زندگی هزاران خانوار را در محیطی دشوار ممکن میساخت.
حکومت میتوانست اقتدار نظامی و مالی خانها را محدود کند و برای دگرگونی معیشت مردم راهی تدریجی، قانونی و همراه با خدمات فراهم آورد. سیاست رضاشاه اغلب این تمایز را نپذیرفت. برای رسیدن سریع به یکپارچگی، سازمان اجتماعی و شیوهٔ تولید را نیز زیر فشار نظامی گرفت.
از دل این کشاکش، دولتی پدید آمد که بیش از گذشته بر راهها، مالیات، نفت و نیروی مسلح فرمان میراند. افراد ایل نیز بهتدریج از راه مدرسه، پادگان، بازار کار و اداره با دولت رابطهای مستقیمتر پیدا کردند. اما این رابطه از حق سیاسی و نمایندگی برابر آغاز نشد؛ نخست در قالب خلع سلاح، سربازگیری، مالیات و فرمان نظامی خود را نشان داد.
دولت توانست استقلال سیاسی و نظامی ایل و بخش بزرگی از اقتدار موروثی خانها را درهم بشکند؛ اما جغرافیا، حافظهٔ جمعی و پیوندهای اجتماعی را نمیشد با یک فرمان از میان برد. ساختار سیاسی حاکم، با وجود کوشش برای سراسریکردن قوانین، همچنان بر مناسبات دیرپای حاکم و رعیت تکیه داشت. بسیاری از مأموران دولت نیز بهجای آنکه نمایندهٔ قانونی پاسخگو باشند، در عمل همچون صاحبان قدرت محلی رفتار میکردند.
پرسش پایانی از همینجا سر برمیآورد: در آن شرایط تاریخی چه راه دیگری برای برونرفت از پراکندگی قدرت وجود داشت؟ چگونه میشد حاکمیت قانون و اقتدار دولت را در سراسر کشور گسترش داد و در همان حال، افراد ایل را نه به رعایای دولت متمرکز، بلکه به شهروندان برابر دولت نو تبدیل کرد؟